شعر آینده هدف اش باید طرح دوستی باشد؛ پیوند دیگری با متن و پیوند متن با دیگری مسئله ی زبانی ماست ( و من این را هنر دوستی زبان می نامم). پیش از این و بیشتر از طریق تکنیک گرایی فیگور شعری ما تنها جلوه دادن متن به مثابه ی دیگری بوده است نه متن، به عنوان محل وبیت دوستی با دیگری. متنی که خود را دیگری می پندارد تمام راه های مشارکت را از جلوی مخاطب اش بر می دارد و امکان رسیدن به جامعه ی زبانی مشترک را سلب می کند. کشف فیگور دوستی در زبان فارسی مسئله نیامده ی ماست.
مازیار نیستانی
با سپاس از ذهن و قلم پویایش
در حاشيهي مجموعهشعر "قرارگاههاي ناخوشي"، نوشتهي مازيار نيستاني
يکي از محوريترين پيشنهادهاي نيما تأکيد بر عينيگرايي در شعر، و کنارگذاشتن فضاي ذهني موجود در شعر گذشته بود؛ اين نهادهي نيما، که خود آن را در شعر مدرن اروپايي "کشف" کرده بود، همانقدر که در آموزههاي نظري او وجود دارد، در نوشتههاي منتقدان بعد از نيما هم موجود است. همين آموزهي نيمايي است که بعدها در "صميميت" شعر فرخزاد، "بصريت" شعر م. آزاد و بعدتر در شعرهاي دههي شصت شاعران اصفهاني مثل ضياء موحد، "طبيعتگرايي بومگرايانهي" شعر آتشي و... بازتوليد ميشود؛ درواقع آموزهي مرکزي گفتمان شعر نيمايي آنچنان در جديترين جريانهاي شعري بعد از نيما، و فقط درجديترين جريانها: محافظهکارها و عامهپسندنويسها جز همان "قالب نيمايي" چيزي از نيما نياموخته بودند، محوريت يافت که ميتوان با دقيقشدن بر آثار هرکدام از اين جريانها مشخصهاي را يافت که بتوان آن را در تناظري يکبهيک با عينيگرايي نيمايي قرار داد[3]. در گونههاي مختلف شعر "در" دههي هفتاد نيز پيگيري آموزهي عينيگرايي، به شيوههاي مختلف و از زواياي گوناگون، قابل رديابي است: يکي از تکراريترين تمهيدهايي که شاعران در آن مقطع به کار ميگرفتند تا آموزهي مشهور نيما را برقرار کنند اصرار بر "ملموسنويسي" بود؛ شاعران مذکور علاوه بر اينکه فضاي شعر را از نشانههاي مستقيم بر المانهاي زندهگي روزمره ميساختند و به اين ترتيب درونمايهها و موتيفهاي شعر را از آشناترين و پيش پا افتادهترين مسائل و ابژههاي هرروزه "انتخاب" ميکردند، با استفاده از واژههايي مثل "اين" و "همين" پيش از نامبردن از اشياء، سعي ميکردند فضاي کلي شعر را ملموستر و قابل دسترستر کنند[4]. به اين ترتيب "ملموسنويسي" دههي هفتاد در ادامهي آموزهي محوري گفتمان نيمايي گسترش يافت و بعدتر به يکي از اصليترين خصلتنماهاي شعر در دو دههي اخير بدل شد؛ پس يکي از تأثيرگذاريهاي شعر در دههي هفتاد بر روند شعر فارسي تقليلِ عينيگرايي به ملموسنويسي و برساختن لايهاي از صميميت يا همذاتپنداري پيرامون شعر بود، تا جايي که اين مشخصه به يکي از ارزشهاي شعري آن دهه بدل شد و "صميميت" برآمده از آن ملموسنويسي، از سوي شاعرـژورناليستهاي ذوقزدهي آن روزگار، يکي از دستآوردهاي شعري دههي هفتاد قلمداد شد. با نگاهي به گذار جريانهاي هژمونيک دو دههي گذشته، در مقايسهاي که پيشتر انجام گرفت و چنين گذاري به مثابهي "چرخش از آوانگارديسم به پوپوليسم" توضيح داده شد، نکتهاي ظريف به چشم ميآيد: "ملموسنويسي"، شايد، مهمترين خصيصهاي است که در هردوي جريانهاي مذکور وجود داشته و همانقدر که در ژورناليسم دههي هفتادي ستايش ميشد، بعدتر، در ژورناليسمي که پايهگذار و حامي "نامگذاري ديگري از شعر عامهپسند" يا همان سادهنويسي بود نيز پي گرفته شد. اگر هياهوي رسانهاي و زيروروشدن نامهاي کسان را کنار بگذاريم و، متنهاي حاشيهاي دو جريان مذکور، همان يادداشتها و مصاحبههاي پرتعداد "چهره"هاي هر دو را فراموش کنيم، با تمرکز بر ماديت آنچه در مرکز همهي قيلوقالهاي رسانهاي قرار دارد، با دقيقشدن در متن شعرها به اين نتيجه ميرسيم که نهتنها کردوکار سياسي دو جريان عيناً مشابه يکديگر و دامنزدن به ارتجاع سياسي تمام و کمالي است، که در سويههاي سبکشناختي و بوتيقايي نيز "تفاوت چنداني" با يکديگر ندارند؛ تعدادي اسم، آنهايي که در دههي هفتاد مطبوعات را قرق کرده بودند و از "شعر حرکت"، "نسل پنجم شاعران ايران" و... حرف ميزدند، اکنون به حاشيه رفتهاند و تعدادي ديگر به متن، يا بهتر: به صفحهي ادبي روزنامههاي اصلاحطلب و نشريههاي برآمده از آنها، آمدهاند. طبعاً در شرايط رخوت، در ايستايي سراپا جزمي گفتمانهاي فرهنگي در حدفاصل ميانههاي دههي هفتاد تا اواخر دههي هشتاد، هيچ دگرگوني بنياديني امکان به وجود آمدن نداشت و چرخش مورد اشاره تماماً در سطح، در پوستهي گفتماني جريانهاي مذکور، به وقوع پيوست؛ حداقلي از تاريخگرايي، قائلبودن به رقيقترين نظرگاه ماترياليستي به ادبيات و باور به ارتباطي دوسويه ميان گلوگاههاي تاريخي و پوستاندازيهاي ادبي، خودبهخود به چنين گزارهاي منتهي ميشود: هيچ گسست معناداري در جريانهاي هژمونيک شعري اين دو دهه اتفاق نيفتاده است. آنچه رنگ عوض کرده نهتنها محتوي هيچ تغييري در "شيوهي توليد" شعرهاي مذکور نيست، که حتي در سازوکار رسانهاي تفوق اين جريانها، هيچ تغييري در "بازاريابي"، يا بهتر: "بازارگيري" آنها نيز رخ نداده است و صرفاً مشتي نام جاي مشتي ديگر را گرفتهاند؛ علي عبدالرضايي، بهزاد زرينپور، بهزاد خواجات، محمد آزرم، يزدان سلحشور، ابوالفضل پاشا، رزا جمالي، گراناز موسوي و... جاي خود را به شمس لنگرودي، گروس عبدالملکيان، حافظ موسوي، داريوش معمار، روجا چمنکار و... دادهاند. نامهاي ديگري هم هستند که بدون وانمايي هيچ اصالتي، "رفتار ادبي" خويش را با رفتوبرگشتهاي رسانهاي هماهنگ کردهاند، و حداکثر با تنظيم "شمايل" شعرهاي خويش با نبض بازار، باقي ماندهاند؛ پگاه احمدي، رسول يونان، علي باباچاهي و... با چنين تمهيدي، و هرکدام به شيوهي خود، از پس "بقا"ي رسانهاي خويش برآمدهاند[5]. برملا کردن جعليبودن آن گسست و نشانگذاري انتقادي اين گزاره که، جز در تفاوتهايي برآمده از باندبازيهاي رسانهاي و اقتصاد سياسياي که جريانهاي فرهنگي را جهتدهي ميکرد و در دههي هشتاد انگشت اشارهاش را به سوي ابتذالي عريانتر دوخته بود، هيچ دگرگوني درونماندهگار و اصيلي در بدن شعرها به وجود نيامده، خود موضوع جستاري مستقل و بينهايت مهم در تبارشناسي جريانهاي ادبي در دو دههي اخير خواهد بود؛ آنچه از پيشکشيدن بحث مذکور مد نظر نوشتار حاضر است، دستگذاشتن بر مفهوم "ملموسنويسي" به عنوان يکي از خصلتنماهاي شعر دو دههي اخير و رديابي انتقادي و ديرينهشناختي آن تا آموزهي عينيگرايي نيما و پيچش ايدئولوژيکي است که در مسير هشتادسالهاش طي کرده و اکنون، بيآنکه هيچ منتقدي خبر داشته باشد، اکنون به يکي از مرکزيترين سفارشهاي بازار بدل شده است. با رختبربستن کنشگري سياسي از زندهگي روزمرهي جامعه در سالهاي پاياني دههي شصت تا ميانههاي دههي هفتاد، و بعدتر تقليل کنش سياسي راديکال به رفتارهاي بيخطري مثل شرکت در رأيگيري يا سخنرانيهاي سياسي و خواندن روزنامه، يعني دقيقاً همان رفتارهايي که از سوي دولت بستهبندي شده و از پيش براي پوشاندن جاي خالي سياستورزي فراهم آمده بود، درواقع با جايگزيني کنش سياسي با رفتارهاي سياسياي که از پيش سياستزدايي شده بود، همهچيز در همين زندهگي روزمره خلاصه ميشد؛ زندهگي روزمرهاي که خواندن "روزنامههاي امن" برآمده از دوم خرداد و شرکت در سخنرانيهاي امن دانشکدهها يا ديگر مکانهاي "دولتي"، از سوي همين نهادهاي دولتي، تحت عنوان "حقوق شهروني"، "شکلگيري جامعهي مدني" و تعبيرهايي از اين دست، تبليغ ميشد. بدينترتيب زندهگي روزمره بيخطرترين و سياستزدودهترين لوکيشن براي شعر و ديگر هنرهايي بود که از قرار منافع ايدئولوژي حاکم را تضمين ميکرد؛ زندهگي روزمرهاي که بعدتر، از يکسو با حذفشدن يا کميابشدن همان رفتارهاي بيخطر، و از سويي ديگر با مأيوسشدن طبقهي متوسط از "جامعهي مدني" و ديگر پيشنهادههاي گفتمان اصلاحات، بيشتر و بيشتر، حتي از همان رفتارهاي سياسي کنترلشده نيز تخليه ميشد و اگر تماماً در سازوکار برآوردهکردن نيازهاي معيشتي و دويدن به دنبال "مصرف" حداقلهاي زيستن، غرق نميشد، يکسره در رفتارهاي پرزرقوبرق فرهنگي خلاصه ميشد. به اين ترتيب نخست امر سياسي به تظاهراتي سياسي فروکاسته ميشد و بعدتر، مطلقاً به امر فرهنگي استحاله مييافت؛ آن هم فقط براي طبقهاي از جامعه که ميتوانست از پس مشکلات "روزمره"ي معيشتياش برآيد و فرصتي براي مسخشدن در فرهنگ پيدا کند. با اين تفاصيل چه دستورالعملي بهتر از تمرکز بر "امر روزمره" در ادبيات و چه سياستگذاري فرهنگياي بهتر از برجستهسازي شعرهايي که تماماً غرق در بازنمايي روزمرهگي طبقهي مرفه بودند؟ اينچنين در پس پشت يک نوزاييِ ادبيـهنري جعلي، همگام با هژمونيکشدن يک آوانگارديسم ارتجاعي که "ملموسنويسي" يکي از خصلتنماهاي ارزشگذارش بود، به طريقي کاملاً زيرپوستي، طوري که حتي بازوهاي اصلي فرآيند مورد نظر نيز نميدانستند، همدستيِ تماموکمالي با گفتمان حاکم در جريان بود. در ظاهر امر حتي ملموسترين و روزمرهترين، يا بهتر: ارتجاعيترين شعرها[6] هم از سوي دولت تحديد و مميزي ميشد؛ اما اين نخست نشانهي وجود يک دوقطبي واسازيشده در حاکميت، دوقطبياي که به شيوههاي مختلف اما در يک جهت واحد راه ميبرند، و بعد، در نظرگاهي فوکويي، نشانهي نفوذ قدرت حتي در گفتمانهاي فرهنگي مخالفخوان است. پس "ملموسنويسي" يکي از مهمترين مفاهيمي است که ارتجاع هژمونيک شعر فارسي را در دو دههي اخير توضيح ميدهد، چراکه از طرفي يکي از خصلتنماهاي مشترک آوانگارديسم دههي هفتادي و پوپوليسم دههي هشتاد، يکي از نشانههاي همارزي دو جريان مشهور به "دههي هفتاد" و "سادهنويسي" و قرارگيري مشترک آنها در محدودهي ارتجاع، است و همين "ملموسنويسي" خود برآمده از خواستي مبتني بر تقليل هنر به امري فرهنگي يا همان سياستزدايي از شعر است؛ و از طرفي ديگر "ملموسنويسي" نهتنها نتيجهي وفاداري به سويهي مدرن آموزهي "عينيگرايي" نيما نيست، که دقيقاً برآمده از بدفهمي عينيگرايي به عنوان يکي از اصليترين خصلتنماهاي ماترياليسمِ موجود در هنر مدرن است. به بياني ديگر "ملموسنويسي" فقط يکي از نتايجي است که ميتوانست از تأکيد بر عينيت، يا بهتر: پيشگرفتن "مواجهي مادي" شعر با جهان، حاصل شود؛ و اتفاقاً در ادامه خواهيم ديد "ملموسنويسي" چيزي جز مبتذلترين و سادهلوحانهترين پندار از پيشنهاد عينيگرايي نيست.
پيش از آنکه به نقد ايدئولوژياي بپردازيم که عينيگرايي را با ملموسنويسي اينهمان ميسازد، لازم است در مورد خود اصطلاح "ملموسنويسي" توضيح داده شود: آنچه جستار حاضر به پيکار با آن ميپردازد، به هيچوجه شامل همهي گسترهاي نيست که اصطلاح مذکور ممکن است بدان اشاره کند؛ به بيان ديگر هر نوشتاري که "امر پيشبرنده" يا بنيان برسازندهي آن براي خواننده ملموس و قابل درک باشد، مستقيماً درون پهناي مفهومياي که نوشتار حاضر از "ملموسنويسي" مراد ميکند قرار نميگيرد. طرح چند مثال قضيه را روشنتر ميکند: احتمالاً همهگان بر اين باورند که قصههاي کوتاه ساعدي قصههايي ملموساند و خواننده در همان نخستين مواجهه با متن "امر پيشبرنده"ي آن را درک ميکند؛ اما چنين باوري بدان معنا نيست که قصههاي ساعدي قصههايي سياستزدوده و فرهنگزدهاند، اتفاقاً برعکس، سياستِ قصهنويسي ساعدي اينجا است که از چنان خصيصهاي يک راديکاليتهي سبکي ميسازد و آن را عليه شرايط انضمامياي که در متن آن مينويسد، به "کار" ميبندد. خوانندهي قصههاي ساعدي آنچه را براي شخصيتها رخ ميدهد، به ملموسترين شکل ممکن درک ميکند اما هرگز تصور نميکند همهچيز سرجاي خود است و ميبايست چنين باشد، حتي اگر خواننده مطمئن باشد آن بيرون، در دنياي واقعي نيز عيناً شرايطي مشابه برقرار است، باز با خواندن قصهي ساعدي با همان روابط و مناسباتي که در قصه رخ داده است مسأله پيدا ميکند؛ بنابراين قصههاي ساعدي به محض خواندهشدن به توليد مسأله منجر ميشود يا دستِکم مسألهاي را تشديد ميکند. تفاوت قصههاي او با متنهاي گلشيري اين است که، به خاطر راديکاليتهي سبکي نويسنده يا همان خصيصهي مرکزي قصهها که امر پيشبرندهي محوري در تمام قصههاي کوتاه ساعدياند، به ملموسترين شکل ممکن اين کار را انجام ميدهد، اما قصههاي کوتاه گلشيري با راديکاليسمي ديگر، که همان پيچيدهگي زبانورزانهي قصهنويسي گلشيري است، چنين ميکند. به اين ترتيب "ملموسنويسي" مورد نظر اين نوشتار در تضاد با پيچيدهگي قرار نميگيرد، به عبارت ديگر ابتذال موجود در "ملموسنويسي" هيچ نسبتي با تقابل ساده/پيچيده برقرار نميکند چراکه هيچکدام از دوسوي تقابل مذکور بهخوديخود حامل هيچ ردايکاليتهاي نيستند؛ آنچه مفهوم مورد نظر را نشانگذاري ميکند نه سادهگي يا سرراستيِ يک متن، که سادهلوحي و بيمسألهگي آن است. تمرکز "ملموسنويسي" ادبيات دو دههي اخير به امر روزمره نيز در همين راستا خواندني است: شعرهايي که اسير ايدئولوژي ملموسنويسياند به اين دليل امر روزمره را به عنوان اصليترين مضامين و موتيفهاي خود برميگزيند که روزمرهگي يا بازتوليد آن درون شعر، از فرط تکرار و فراگيري، کاملاً عادي و بيهيچ مسألهاي پنداشته ميشود. چنين انتخابي سوداي "راستنمايي"، يا همان قديميترين تمهيد صنعت سرگرمي و ادبيات عامهپسند را نيز برآورده ميکند چراکه سرمايهداري متأخر بيشتر از هرچيز، روزمرهگيهاي ما را به هم شبيه کرده است، پس بازتوليد امر روزمره در يک متن ادبي، باورپذيري آن را افزايش ميدهد و درواقع "ملموس"ترش ميسازد. مشکل ايدئولوژي ملموسنويسي آن است که با آنچه به طريقي ملموس بازمينمايد هيچ مسألهاي توليد نميکند و پيشاپيش آن را حقيقي ميپندارد؛ پس چه چيز بيشتر از امر روزمره خواست او را برآورده ميکند؟ "ملموسنويسي" دقيقاً آن چيزي را به مخاطب عرضه ميکند که او پيشاپيش در چارچوب آن گرفتار آمده است، پس از مواجههي خواننده با متن هيچ غيريت يا ديگربودهگياي، هيچ سرپيچي يا راديکاليسمي نيز توليد نميشود، چون همهچيز همانگونهاند که از پيش قرار بود باشند: وقتي شاعر "ملموسنويس" از "اين سيب" حرف ميزند و نه از "سيب"، اين گزارهي ايدئولوژيک را توليد ميکند که سيبِ درون شعر هيچ تفاوتي با سيبهاي ديگر ندارد و فرآيند توليد و مصرف آن دقيقاً همان چيزي است که پيشتر، رسانههاي سرمايهداري يا فرهنگ عمومي برايت شرح دادهاند. "ملموسنويسي" چيزي جز بازتوليد مناسبات حاکم بر زندهگي روزمره، يا بهتر: چيزي جز تأييد و تقويت "نظام" حاکم بر جهان نيست؛ به اين ترتيب دمِدستيترين و مبتذلترين تفسير از عينيگرايي تا مغز استخوان اسير روزمرهگي ميشود چراکه بهتر از هر درونمايهاي "همانگويي"اش را تضمين ميکند: هيچچيز ملموستر از امر روزمره نيست. و علاوه بر همهي اينها سرسپردن به امر روزمره همهي منافع شاعر "ملموسنويس" را هم فراهم ميکند: لازم نيست هيچ تلاشي براي شاعري انجام دهي، کافي است به زندهگي روزمرهات بپردازي، همهچيز را همانجا خواهي يافت؛ مطالعه، سياستورزي، مقاومت، هيچکدام نميتواند شعر "تازه"اي برايات به ارمغان آورد، حتي لازم نيست شعرهاي ديگران را بخواني، همان کنشها و ارتباطهايي که سرمايهداري پيش پايت گذاشته است بهترين وروديها را در اختيارت ميگذارند. امروز "ملموس"ترين شعرها را شاعراني مينويسند که دقيقاً مثل ديگران زندهگي ميکنند، شاعرِ روشنفکر نميتواند شعرهاي ملموس بنويسد؛ چنين است که اکنون "ملموس"ترين شعرها را در فيسبوک يا در پيامکها ميتوان يافت. همهي اينها نشان ميدهد که کسرشدن وظايف روشنفکر از شاعر و قصهنويس در تلقي عام، نهفقط برآمده از ايدئولوژيهايي مثل "شاعر حرفهاي" يا امثال آن است، که بدلشدن پندار عام از شاعر و قصهنويس به سوژههايي سرخوش، احساساتي و البته مرفه، ريشه در رابطهي دوسويهاي دارد که بين پراکسيس اجتماعي ايشان و متنهايي که توليد ميکنند، برقرار است. اگر با مفاهيم برساختهي همين جستار مسألهي اخير را بازنويسي کنيم به اين نتيجه ميرسيم که "ملموسنويسي" مهمترين نشانهي "شاعران عامي" و عوامانهگي همان همدستيِ، شايد نادانسته، با وضع موجود يا شرايط حاکم است؛ چه در مقياسي کلان نسبت به سرمايهداري فرامليتي و چه در افقي بومي نسبت به ايدئولوژي حاکم.
به بحث اصليمان برگرديم: گفتار ايدئولوژيکي که توليد شعرهاي "ملموس" را نخستين خروجي مادي يک از اصليترين پيشنهادههاي شعر مدرن ميداند، همان گفتار غالب ژورناليسم در دو دههي اخير، نهتنها گفتاري همسو با "کار روشنفکري" نيست و منتهي به راديکاليسم شعري خاصي نميشود، که صرفاً گفتاري عوامانه است که در راستاي سياستهاي کلان سرمايهداري متأخر، همسو با فرهنگزدهگي فراگيري که به بازارگيري شعرـکالاهايي "ملموس" چشم دوخته، عمل ميکند. چهگونهگي عملگرشدن گفتار مذکور در چنان سازوکار کلاني، در فرصت اندکي که نقادي چند مجموعهي شعر فراهم ميکند، به بحث گذاشته شد؛ پرسشي که باقي ميماند اما چيستي گفتارهاي ديگري است که عينيگرايي مورد نظر نيما[7] را، به گونهاي ديگر، تفسير ميکند و به اين ترتيب آموزهي آشنا و مشهورِ مدرنيت شعر فارسي را، نه به عامهپسندنويسي يا آوانگارديسم، اين دو روي سکهي ارتجاع، که به سياستگذاري انتقادي نوعي راديکاليسم شعري منتهي ميکند؛ درواقع عينيگرايي را به خاستگاه اصلياش، که چيزي جز راديکاليسمي ديگر اما با تاريخيتي ازدستشده است، برميگرداند. کاربستِ آموزهي عينيگرايي در شعر نيما بارها موشکافي شده و منتقدان مختلفي حتي بوتيقاي نيما را، به نوعي، بهمثابهي چهگونهگي ماديتيافتن عينيگرايي در نيماييترين شعرهاي او پنداشته و نشان دادهاند؛ بنابراين شعر نيما را رها ميکنيم و مستقل از داشتههاي شعر فارسي، به افقهايي ميانديشيم که عينيگرايي نيمايي ميگشايد و احتمالاً، از دلِ تفکر به چنان افقهايي، با توسعهي نظري مفهومِ عينيگرايي، آموزههايي راديکال و منضم به شرايط مادي اينجا و اکنون، به دست داده ميشود.
پيشتر اشاره شد که بهترين مواجهه با عينيگرايي، اين پيش نهادهي مرکزي مدرنيت شعر فارسي، جهتدادن انتقادي عينيگرايي به شکلگيري رويکردي است که بر مبناي آن نوعي ماترياليسم مدرن جايگزين نسبتِ به شدت ذهني و عرفانزدهاي شود که بين شعر قديم فارسي و جهان بيروني برقرار بود و، از تطور سبکي و مکتبي آن که بگذريم، شعر فارسي در سراسر تاريخش گرفتار آن بوده است[8]. شايد بتوان ذهنيگرايي شعر قديم را مستقيماً به درباريبودن آن نسبت داد و بر اين نکته پا فشرد که پيش از مشروطيت، هم مکانمندي توليد شعر مطلقاً تفاوت داشت و هم خطاب شعر به کساني جز "مردم" نظر داشته است؛ به عبارت ديگر، ذهنيگرايي شعر قديم، بيشتر از آنکه حاصل کردوکاري درونسو در مبدأ پيدايي آن باشد، نتيجهي اجباريْ بيروني و درواقع خصيصهاي انضمامي و تاريخي است. اما چنين منضمبودني نه برآمده از مناسبات حاکم بر تاريخيت شعر، که اساساً ناظر بر محدوديتهايي است که به دوش شاعر بوده است؛ درواقع ذهنيگرايي زنجيري است که شاعران به دستوپاي شعر قديم بستهاند و چنين خصيصهاي بيش از هرچيز ناظر بر مناسبات و روابطي از گونهي اربابوبنده است که بين شاعر و پادشاه جريان داشته است. بديهي است که شاعرِ دربار، به خاطر گرفتوگيرهاي معيشتياش، به خاطر "شغل شاعري" خويش، هرگز نميتوانسته امر پيشبرندهي شعر را بر پايهي مواجههاي مادي با جهان پيراموني بنيان نهد، چراکه در اين صورت نهتنها از دربار اخراج ميشد که ممکن بود جان خويش را نيز به پاي شعرـحرفهاش فدا کند. پس ذهنيگرايي شعر قديم، نه مشخصهاي سبکي، نه برآمده از طبع شاعر يا هر سمتوسوي فردي ديگري، که عيناً برآمده از محدوديتي حرفهاي بوده است. بيدليل نيست که در دورههايي که قدرتِ شاعر در دربار کمتر بوده و شاعران از منزلتي درباري برخوردار نبودند ذهنيگرايي شعر آن دوره نيز شدت مييافته است؛ اوج چنين وضعيتي در دوران صفويه و شکلگيري سبک هندي در دوراني که حاکمان روي خوش به شاعران نشان نميدادند، نشانهاي انکارنکردني است؛ کوچ شاعران پارسيگو به دربار هند خود برآمده از چنان وضعيتي است، تا جايي که شعرِ تا مغز استخوان ذهنيگراي شاعران هند برآمده از پناهندهگي آنها، يا دقيقتر: پناهندهگي زباني است که ايشان بدان زبان شعر ميسرودند. از سويي ديگر هرگاه شاعران عزت و احترام درباري ويژهاي داشتهاند از غلظت ذهنيگرايي کاسته و مواجهي شعر و جهان عينيتر شده است؛ طبيعيتگرايي موجود در سبک خراساني يا همان سبک غالب در قرنهاي نخست پيدايي شعر فارسي دري، آنجايي که نسبت شاعر و دربار برآمده از سنتِ عرب و نزديک به آن بود، نشانهي پرقوت ديگري است دال بر وجود نسبتي مستقيم بين قدرت شاعر در هر دوره و درجهي عينيگرايي سبکِ مربوط بدان عصر. اما آنچه اهميت دارد تفاوت عمدهاي است که کليت شعر قديم با شعر پس از مشروطيت دارد؛ همهي نوسانهاي درجهي عينيگرايي، يا از آن هم فراتر: همهي فرازونشيبهاي دايرهوار و "بازگشتي" حاکم بر تاريخ ادب فارسي، درون محدودهي بستهاي رخ ميدهند که چارچوب آن را اصليترين و کليديترين مشخصهي شعر قديم يا همان "درباريبودن" تشکيل ميدهد. چنين خوانشي طبعاً ماترياليستيترين خوانش ممکن از تاريخيت شعر قديم است چراکه يککاسهگي آن را، امر کلي و همهشمولِ حاکم بر آن را، که دستوپازدن در چند قالب مشخص و تکراري و نيز ذهنيگرايي سرمدي حاکم بر آن، تنها دوتا، از مشخصههاي همين کليت است، ثابتبودن "وجه توليد" مادي شعر در تاريخ آن تا پيش از مشروطيت است[9]. شعر پس از مشروطيت بدين خاطر سرآغازي ديگر براي شعر فارسي، و مهمترين نقطهي عطف "تاريخ شعر فارسي" است که با بيرون آمدن شاعر از دربار "وجه توليد" شعر يکسر دگرگون شده و کنش شعرنوشتن پس از اين نقطهي عطف، بهکلي منضم به مناسبات مادي ديگري بوده و به اين ترتيب ما با شعرهايي ديگر مواجه ميشويم؛ شعرهايي که مرکزيترين مشخصهي ناظر بر تحول بنيادين آنها تغيير تامي است که در شکل مواجهي شعر با جهان بيرون رخ داده است. طبعاً چرخش به سوي عينيگرايي تنها يکي از خصلتنماهاي چنان دگرگوني بنياديني است؛ سويههاي ديگر چنان چرخشي، وجوه ديگر اين عظيمترين گذار تاريخي شعر فارسي، خود موضوع پژوهش انتقادي مستقلي است. آنچه دغدغهي نوشتار حاضر را متمايز ميکند، يا بهتر: آنچه بر مسير حرکت ريشهاي جستار حاضر، به سوي امر کلي، ديوار ميکشد نه محدوديتي بيروني که برآمده از فرمِ مقاله است؛ طبعاً چنان نقادياي فرم ديگري براي ماديتيافتن ايجاب ميکند، فرمي که نقد ادبي فارسي، البته نقدي که هم پويايي نظري داشته باشد و از هزارتوهاي پوسيدهي دانشکدههاي ادبيات برنيامده باشد، و هم مبتني بر توهمي از زيستن در قبلهي غرب، و به اين ترتيب با متنهاي فارسي غريبه نباشد[10]، بهکلي فاقد آن است: رساله يا کتاب. چهبسا فقدان نظريه، يا بهتر: فقدان تاريخ در پهناي آنچه نقد ادبي فارسي ميدانيم رابطهاي دوسويه با فقدان کتاب، و بدفهمي منتقدان و روشنفکران از مفهوم پژوهش دارد[11]. از بحث اصل دور افتاديم؛ از آنجايي که نوشتار حاضر برآمده از فرم مقالههاي به هم پيوسته است، پس نقادي ديگرسويههاي گذار تاريخي شعر فارسي را، وامينهد و صرفاً به عينيگرايي به عنوان يکي از اصليترين مؤلفههاي گسست بنيادين يا همان مدرنيت شعر فارسي، ميپردازد.
با شروع دوران مدرن در ايران، يا بهتر: با نخستين مواجههي جامعهي ايراني با مظاهر مدرنيتهي غربي، شعر نيز ناگزير بود به چنان تغييراتي واکنش نشان دهد و بهنوعي از گذشتهي خود، همچون هرچيز ديگري، فاصله بگيرد؛ جداي از اينها، آن بنياديترين مشخصهي اجتماعي شعر قديم: مکانمندي درباري آن، نيز ديگر شده بود و شاعري در پيشاني عصر مدرن، ديگر حرفهاي درباري نبود[12]. به اين ترتيب از شروع جنبش اصلاحي دوران ناصري و عصر مشروطهخواهي به بعد، معناي "شاعر" بهکلي عوض شده و شاعر نه ديگر عضوي از دربار، که عضوي از جامعه بود. به اين ترتيب مدح پادشاه، که "حرفهاي"ترين کنش شاعران در زمان قديم بود ديگر خريداري نداشت و به اين ترتيب "وجه توليد" شعر بهکلي دگرگون شده بود. خطاب شعر از شخص پادشاه يا کليت دربار به سوي متن جامعه يا مردم چرخيده بود؛ و همين نکته ضرورتي معطوف به گذاري هستيشناختي را در نسبت شعر فارسي با جهان پيراموني، بنيان گذاشت. نفوذ و توفيق شاعر نه ديگر در مناسبات درباری، که در مناسبات اجتماعي حاصل ميشد؛ به اين ترتيب شاعري سويهاي اجتماعي يافت و اسواساس ذهنيگرايي، همچون دستورالعملي که از محاطبودن در دربار برميآمد، چرايياش را از داست داد. شاعران اکنون نميتوانستند همان ذهنيگرايي افسارگسيخته را درون شعرهاي خويش مکرر کنند چراکه هيچ نسبتي با زندهگي مردم اجتماع نداشت و تمام آن تکنيکهاي معطوف به ظرافتهاي معنايي، نهتنها خريداري نداشت که يکسره از مسائل موجود در متن جامعه بيگانه بود و به بياني ديگر، مردم، نه چرايي و نه ظرافتهاي آن تکنيکها را نميفهميدند. عينيگرايي از مسيري ديگر نيز، همچون مهمترين فراروي از شعر قديم، پيش پاي روند تحول شعر قرار ميگرفت: برخلاف شاعر درباري، شاعر عصر جديد نهتنها بهخاطر مواجههي عيني با آنچه در بيرون واقعاً و به طريقي عيني درجريان بود، تنبيه نميشد و جان خود را از دست نميداد، که برعکس مواجههي واقعي ايشان با جهان بيروني، يا بهتر: مسائل عيني موجود در متن جامعه، موجب توفيق ايشان و محبوبيت شعرشان در کوچهوبازار بود. مردم نهتنها ديگر صنايعي همچون اغراق و بزرگنمايي دروغين را نميپسنديدند، که دقيقاً برعکس شعرهايي را جستوجو ميکردند که با زباني عريان به واقعيتها بپردازد. با اين تفاسير آموزهي عينيگرايي، به نوعي از دوران مشروطه به عنوان فراروي اصلي از شعر قديم در مرکز توجه شاعران قرار گرفت؛ ايرجميرزا نمونهي شاعراني است که آموزهي مذکور را به کار گرفت و شعرهايي مردمي خلق کرد. عينيگرايي نيما اما، به خاطر توجه و شناخت شاعر به شعرهاي پيشروي فرانسوي، ديگر برآمده از خواستي رئاليستي (رئاليسمِ متقدم)، و سادهترين و دستوپابستهترين نمودِ آن در شعر زمانهي خويش، نبود و او بيشتر به عينيگرايي پيشرفتهي سمبوليسم غربي نظر داشت؛ عينيگرايياي که نهفقط به بازنمايي مستقيم عينيات جهان بيروني، که به برساختن استعارههاي تصويري از عينيت مذکور، و بخشيدن پيچ تازهاي به واقعيت، نظر داشت. عينيگرايي نيمايي نميخواست هرآنچه واقعيت داشت را دستنخورده و گزارشگونه به متن شعر بياورد، بلکه ميخواست، عينيگرايي را همچون نشانگذاري بر متن واقعيت به کار گيرد و به وسيلهي آن هم آخرين و مقاومترين رويکردهاي ذهنيتزدهي شعر قديم را بزدايد و هم از بازسازي صرف واقعيت، يعني آنچه در جهان بيرون در جريان بود، تن بزند. به اين ترتيب آموزهي نيما حاوي يک فراروي ديگر از عينيگرايي، يا بهتر: واقعگراييِ شعر زمانهاش بود. اگر شعر مشروطه با واردکردن اشياءِ زندهگي جديد درون متنها، به نوعي ملموسنويسي، يا همان انطباق شيءزدهي شعر و جهان بيروني، دست يافته بود، گفتمان شعر نيمايي بهدرستي از چنان ملموسنويسياي گذر کرد و با پيش نهادن فرمي ديگر، عينيگرايي را سمتوسويي سياسي بخشيد؛ اما نه با اشارههاي مستقيم، يا شيءزدهي سياسي، که با ارتقاي عينيگرايي به سياستي درونسو. نيما با عينيتبخشي به متن شعر، از يکسو واقعيتي انکارنشدني در شعرهاي خويش توليد کرد و از سويي ديگر، همين واقعيت توليدشده را با کنشي معطوف به فرم، معنا، يا بهتر: کارکردي سياسي بخشيد؛ بنابراين به جاي همخواني شيءزده و بازتوليد مناسبات سياسي بيرون در متن شعرها، به تصاوير عيني درون شعر، تصاويري که جز در فرم شعر نيمايي محتوي هيچ سياستي نبودند، کارکردي سمبوليستي و به اين ترتيب سياسي بخشيد. هرچند که سمبوليسم نيمايي، بهخاطر ناموزوني تاريخياي که دچارش بود، و درک ظرافتهاي معطوف به فرم آن براي زمانهي نيما دشوار بود، چه در کار نيما و چه در کار شاعراني که روش نيمايي را بازتوليد ميکردند، به نوعي کليشهپردازي تصويري و استعاري منجر شد و از سمبوليسم غربي، مکتبي که نيما گفتمان شعري خويش را در تناظر با آن الگوپردازي کرده بود، بهکلي جدا افتاد. در اثر همان ناموزوني تاريخي، کار به جايي کشيده شد که واژهها و استعارههايي مثل "شب" چنان معناي کليشهاي و تکرارياي به خود گرفته بود که بهکارگيري آنها با ذات استعاره و سمبول، که دربردارندهي نوعي خلاقيت و ظرافت شاعرانه برپايهي يک تازهگي استعاري بود، در تضاد قرار ميگرفت. سمبوليسم نيمايي به چنان کليشهپردازياي دچار شده بود که سانسورچيهاي حکومت پهلوي، و حتي مزدوران دستگاه امنيت هم اشارههاي سياستزدهي آن را از بر بودند.
آنچه شرح داده شد نکتهاي ظريف در بر داشت: همانقدر که جريان درهمجوش و عاميانهي شعر مشروطه برخوردي سطحي و برونسو با آموزهي عينيگرايي داشت و نوعي ملموسنويسي را وانمايي ميکرد، جريان عوامانهي شعر امروز نيز، با تأخيري صدساله، به همان بيراهه پا گذاشته و اکنون، نوع ديگري از همان ملموسنويسي را بازتوليد ميکند. با اين تفاوتِ معنادار که شاعران مشروطه درست در طليعهي مدرنيت ايراني دچار چنان بدفهمي عوامانهاي شدند و اهالي امروزِ ملموسنويسي، در ارتجاعي تمامقد و ناگذشتني، همان بدفهمي را مکرر ميکنند. ملموسنويسي همچون بيراههاي از ارتجاع و بدفهمي از آموزهي مدرن عينيگرايي، همواره در حاشيهي جريانهاي جدي و پيشروي شعر فارسي وجود داشته است، براي مثال آن سياسيگرايي سطحي دههي پنجاه نيز قرائتي عوامانه و البته حزبي (تودهاي) از ملموسنويسي است، اما دريغا که در دو دههي اخير اين خوانش عوامانه از حاشيه به متن آمده است و در دههي هفتاد با چنگاندازي بر "بازگشت به نيما" و چند اصطلاح و مفهوم وامگرفتهشده از "ترجمهنويسي"، و در دههي هشتاد نيز با "بازگشت به نيما"يي ديگر و چند اصطلاح احساساتزده و پوپوليستي مثل صميميت و استقبال مخاطبان، ارتجاع و عوامانهگي را به "جريان غالب" بدل کردهاند.
پيشتر تأکيد شد که عينيگرايي به عنوان آموزهي مرکزي مدرنيت شعر فارسي، در هفتادسال اخير بارها دچار بدفهمي شده و حتي در شعرهاي نيما نيز به کژروي کشيده است[13]؛ اما عينيگرايي، اگر به مثابهي مواجههي مادي شعر با جهان بيروني خوانده شود، هنوز ميتواند راهگشا باشد و گفتمانهايي راديکال در شعر امروز پديد آورد. درواقع ميتوان چنين نتيجهگيري کرد که عينيگرايي، هرگاه از سويي همچون امر پيشبرندهي يک گفتمان شعري به کار بسته شود و از طرفي ديگر، به درستي: به مثابهي "مواجههي مادي شعر با جهان بيرون"، فهم شود منجر به تأسيس راديکاليتهاي نوبنياد در تاريخ شعر مدرن فارسي شده است[14]. با توجه به وضعيت تاريخي اکنون و اينجا، و همين طور با توجه با شناختي مبتني بر تطور بهکارگيري يا قرائتهاي مختلف از آموزهي عينيگرايي در تاريخ شعر مدرن فارسي، يقيناً راديکالترين قرائت امروزي از آن چيزي جز کنارگذاشتن بازنمايي (يا همان "تقليد" افلاتوني) از يکسو، و نيروگذاري پارامترهاي شعري عليه وضع موجود، نيست. به بياني ديگر، خوانشي راديکال از آموزهي عينيگرايي آنجايي شکل ميبندد و منجر به تأسيس راديکايسمي ديگر ميشود که "مواجهه"ي مادي در تعريف ارائهشده از آن، به "پيکار" ارتقا يابد. شعر عينيگراي راديکال، شعري است که مواجههي مذکور را نه همچون بازنمايي مادي مناسبات بيروني، که استراتژي خود را، با پيش نهادن بوتيقا يا تاکتيکهايي درونسو يا درونشعري، بر دگرگوني آن مناسبات مادي متمرکز کند. چيستي و چهگونهگي استراتژي مذکور، همينطور سنجههايي براي تاکتيکهاي ناظر بدان، در جستار قبلي بحث شد و اکنون نيازي به تکرار آن حرفها نيست. عينيگرايي، همچون هر آموزهي مدرن ديگر که بر تاريخيت گفتمانهاي شعري دست ميگذارد، يکي از مفهومهايي است که ميبايست مجدداً صورتبندي شود تا درنهايت در قالب تأسيس يک نظريهي شعري راديکال، مفصلبندياي از تمامي آن مفهومها پيش گذاشته شود.
همهي اين بحثها اما چه ارتباطي با موضوع اين جستار دارد؟ مهمترين نکته دربارهي مجموعهشعر اخير مازيار نيستاني، يا بهتر: اصليترين مسألهي کتاب او گرفتاري در "ملموسنويسي" است[15]. اگر چند مشخصهي اصليِ شعرهاي نيستاني را رديف کنيم، به اين نتيجه ميرسيم که تمامي خصلتنماهاي شعر او ذيل مفهوم "ملموسنويسي" خواندني، و همهگي آنها، به بهترين نحو، در نسبت با مفهوم مذکور قابل توضيح، است: مکان شعرها و همچنين چيستي عشق در متن شعرها، که از عامترين و کليترين موضوعات قابل بحث در شعرهاي نيستانياند، همه با ارجاع به مفهوم برساختهي جستار حاضر قابل نقادياند. علاوه بر اين، همهي جستوخيزهاي تکنيکي شعرها نيز معطوف به خواستي مبتني بر "ملموسنويسي" است، تا جايي که اگر اصرار بر بازتوليد "ملموسنويسي" را از گفتمان شعرياي که او در دل آن شعر مينويسد، بزدائيم اساساً با شعرهايي ديگر مواجه ميشويم و تمامي خصلتنماهاي هويتساز گفتمان مذکور از دست ميشود. در ادامه نخست بر مکانِ شعر همچون مؤلفهي تماميتساز و کليتبخشِ شعرهاي او پرداخته ميشود و بعد، با دقيقشدن بر عشق، که موتيف اصلي شعرهاي کتاب است، نشان داده ميشود که چندوچون هردوي اينها يکسره وابستهي "ملموسنويسي" است و ايدئولوژي مذکور چهگونه دستوپاي شعرهاي نيستاني را بسته است:
نخستين پرسشي که از خواندن کتاب به ذهن ميرسد پرسش از چرايي تکرار يک لوکيشن ثابت: آپارتمان، در همهي شعرها است؛ مکانمندي شعرِ نيستاني، همچون قريببهاتفاق شعرهاي سه دههي اخير، محصور در فضاي خانه است و همهي کنشها و ديالوگهاي درون شعر، کموبيش در مکانِ خانه اتفاق ميافتد. همين مسأله، که خود از خواستي مبتني بر "ملموسنويسي" محقق شده، فضايي رخوتناک و محدوديتي مکاني را به المانهاي مختلف شعر تحميل ميکند. شعر نيستاني زندانيِ "خانه" است و جز همان سکوت و غمزدهگيِ تکراري خانههاي خردهبورژوايي هيچ کنش يا موتيف تازه و برسازندهاي را بازسازي نميکند؛ خانه امنترين و بيخطرترين مکان در جوامع امروزي، بهخصوص در وضع انضمامي خاص جامعهي ايراني است: دقيقاً همان جايي است که تماماً قلمرو امر خصوصي است و هيچ پتانسيلي براي ساختن فضايي ديگر، جدا از آنچه در آن بيرون، در متن جامعه، در جريان است، وجود ندارد. محدودکردن مکانمندي شعر به محيط خانه همزمان امکانِ بازتوليد شعري امر اجتماعي را از شعر سلب ميکند و همهي توشوتوان ديگرپردازي و غيريتسازي شعر را در امکاني ديگر، در فرصتي که بازتوليد امر خصوصي مهيا ميکند، واگذار ميکند؛ و دريغا که شعر نيستاني علاوه بر از دست دادن اولي، از پس دومي هم برنيامده است، و غرقشدن در ايدئولوژي "ملموسنويسي" امکان بازتوزيع امر خصوصي را نيز از شعرها سلب کرده است. به عبارتي ديگر شعرهاي خانهگيِ او با صرفنظر از مکانهاي عمومي، امکان ايجاد دگرگوني در روابطِ اجتماعي و کنشهاي عيانِ سوژههاي انساني را از دست داده است، و همزمان با بازنمايي آنچه از پيش انتظار ميرود در محيط خانهاي خردهبورژوايي اتفاق بيفتد، توان توليد روابط و کنشهايي "ديگر" را نيز وانهاده است؛ و همهي آنچه در خانهي شعرها يا بهتر: "شعرهاي خانهگي" او رخ ميدهد، دقيقاً همانهايي است که در خانههاي ديگر، خانههايي که تماماً در الگوها و محدوديتهاي زندهگي روزمره مسخ شدهاند، نيز عيناً رخ خواهد داد. خانهي شعرهاي او دقيقاً همان خانههايي است که به "ملموس"ترين شکل ممکن قابل پيشبيني است و شعر او هرگز نتوانسته است خانه را همچون آخرين پناهگاه برقراري امر اجتماعي در جوامعي مثل جامعهي ما، بازسازي کند؛ همانقدر که در بيرونِ خانهها هيچ اتفاقي نميافتد، همانطور که مثلاً خيابان جايي براي رفتوآمد، اداره محلي براي امرار معاش و ظرفيتهاي موجود در ديگر مکانهاي عمومي صرفاً با همان کنشها و ديالوگهايي پر ميشود که از پيش قوانين حاکم بر دولتشهر برايشان در نظر گرفتهاند، بالقوهگيهاي موجود در خانهي شعرهاي نيستاني نيز سراسر با کنشها و رفتارهايي "به هدر ميرود" که از پيش انتظار ميرود. همانطور که مکانهاي عمومي با بدلشدن به آنچه سرمايهداري از پيش برايشان منظور داشته است، از "امر سياسي" تهي ميمانند، فضاي موجود در خانهي شعرهاي نيستاني نيز با رفتارهايي اشغال ميشود که سرمايهداري يا همان دولتشهر مدرن، از پيش، برايش رقم زده است: رفتارهايي در چارچوب روزمرهگي يا بهتر: امر خصوصي. با اينکه ظاهراً محيط خانه از نگاه، کنترل يا سرکوب "پوليس" يا همان دولتشهر مدرن در امان است، اما در خانهها، و دريغا در خانههايي نيز که شعرِ نيستاني "بازنمايي" ميکند، دقيقاً همان رفتارهايي رقم ميخورد که پيشتر به دست سازوبرگهاي ايدئولوژيک دولت، کليشهپردازي و طبقهبندي و نامگذاري شدهاند؛ عيناً مشابه رفتارهايي که در مکانهاي عمومي: مدرسه، دانشگاه، سينما و خيابان، کليشهبندي و چارچوبگذاري شدهاند: مدرسه مکاني است صرفاً براي آموزش، دانشگاه صرفاً براي کسب دانش، سينما صرفاً براي تماشاي فيلم و خيابان صرفاً براي آمدوشد يا هرزرفتن در ترافيک. خانه نيز پيشتر با رفتارهايي ديگر سياستزدايي شده است: تماشاي تلويزيون، دعواهاي خانوادهگي، ماجراهاي عاطفي مزخرف، استراحت و... دقيقاً همان موتيفهايي که در شعرِ خانهگي نيستاني، و در نگاهي کليتر، در ادبيات آپارتماني دهههاي اخير ايران، ساخته ميشود. مسألهي اصليِ آنچه ژورناليسم ادبي "ادبيات آپارتماني" نام نهاده، برخلاف آنچه ژورناليستها فکر ميکنند، محصورماندن آثار ادبي در خانه نيست، مسأله آن است که خانههاي ادبيات ايران خانههايي سياستزدودهاند و نهتنها کنشها و روابط تنگوتاريکِ اکثراً خردهبورژوايي حاکم بر آنها هيچ جايي براي امر اجتماعي ندارند، که امر خصوصي نيز هرگز به چيزي جز آنچه ميبايست باشد ارتقا نمييابد؛ به بياني ديگر، ادبيات آپارتماني امروز، نهتنها به بازتوليد امر اجتماعي نميپردازد، که مطلقاً هوشمندي آن را هم ندارد که امر خصوصي را به امر سياسي ارتقا دهد. و همهي اينها در چارچوب همان ايدئولوژي "ملموسنويسي" خواندني است، ايدئولوژياي که، همچون دستورالعملي سفتوسخت اما نانوشته، قصهنويس و شاعر را مجبور ميکند امر خصوصي را صرفاً "بازنمايي" کند، طوري که از سوي خوانندهها ملموس، باورپذير و برقرار در بيرون متن، جلوه کند. اگر بخواهيم بخش اعظم توليدات ادبي در دهههاي اخير را در جملهاي توضيح دهيم، به چنين روايتي ميرسيم[16]: نويسندههايي عموماً از طبقهي بورژوازي متنهايي نوشتهاند که عيناً زيست سياستزدوده، بيچيز و از پيش چارچوببنديشدهي همان طبقه را بازنمايي ميکند و مخاطباني که عموماً به طبقهي خردهبورژوازي تعلق دارند، بنا بر "ايدهي موفقيت" و سوداي نمادين "پيشرفت"، با "لمس" روايتهايي از آنچه در ذهنشان ميپرورند، لذت ميبرند؛ اين چرخهي عبث، پوچ و بيخطر ادبيات آپارتماني است، که توضيح روايت فوق، خود نيازمند جستار ديگري است[17]. آنچه دربارهي مکانمندي شعرهاي نيستاني پيش نهاده شد، عيناً در مورد عشق، موتيف مرکزي شعرهاي نيستاني نيز صادق است: آنچه در شعرهاي او، در قالب ديالوگها، خطابهها و توصيفهاي ناظر بر رابطهي عاشقانه عرضه ميشود، دقيقاً بازنمايي همان عشقي است که پيشتر به دست صنعت فرهنگسازي: فيلمهاي هاليوودي، سريالهاي شبکههاي ماهوارهاي و رمانهاي بيخطر پسامدرن، چارچوببندي شده است. روابط و کنشهاي گفتاري "عاشقانه"ي شعرهاي نيستاني مبتني بر تعريفي تماماً مصرفگرايانه از عشق سياستزدوده، عادي و پيش پا افتادهاي است که نهتنها حامل هيچ راديکاليتهاي نيست که عيناً مصداق تقليليافتن عشق به رابطهي جنسي است: رابطهاي کوتاهمدت، فرعي و نهايتاً تبديل شده به يک نوستالژي احساساتزده؛ و اين دقيقاً همان تصوري از عشق است که زيست فرهنگزدهي طبقهي بورژوازي آن را بازتوليد و تکرار ميکند. شاعر بهکلي فراموش کرده است که عشق، آنچه در شعرهايش پيش ميگذارد، بايد چيزي متفاوت از روابط جعلي و مبتني بر مبادلهاي باشد که آن بيرون، در مناسبات بورژوايي برقرار است؛ عشق در شعر نيستاني تماماً همگن با همان عشقي است که در محصولات صنعت فرهنگسازي بازنمايي ميشود. "ملموسنويسي" شاعر را واداشته تا همان عشقي را بازتوليد کند که پيشتر وجود دارد و تماماً به بخش کوچکي از امر روزمره تقليل يافته است؛ به اين ترتيب شعرهاي او، در ناآگاهي نسبت به حقيقتِ راديکال عشق، يکي از آخرين امور پيشبينينشدهاي که سرمايهداري هنوز بهتمامي از پس کنترل، کليشهبندي و خنثيسازي آن برنيامده است، همدست با صنعت فرهنگ يا سياست فرهنگي سرمايهداري فراملي، عمل ميکنند. عشقِ درون شعر، عشقي که ميبايست در متن ادبي برساخته شود نه اينچنين روزمره و پيش پا افتاده و سرد، که برعکس عشقي داغ، پرانرژي و وفادارانه است؛ همان عشقي که مناسبات منفعتجويانه و لذتجوييهاي برآمده از صنعتِ پورنوگرافي را بياعتبار ميکند و هرگز در چارچوبهاي قابل پيشبيني محدود نميماند. نيستاني، و در مقياسي کليتر نويسندهي ايراني از ياد برده است که عشق يکي از آخرين فرصتهاي موجود در تحقق لحظههايي تکين است که نظام حاکم بر جهان، "منطق" و حرارت آن را کشف نکرده است؛ عشق هنوز به تمامي اسير مناسبات سرمايه نشده است و برخلاف غريزهي جنسي، همانچه به تمامي به مصرفکنندهي کالاهاي سکسي تقليل يافته است، تماماً خنثيسازي نشده است. سرمايهداري هنوز از پس عاشقشدن سوژهها برنيامده است و اين باور که عشق چيزي جز لذتجويي جنسي است، هنوز همهگير نشده است. سوژهي عاشق هنوز سياستزدوده نشده و غير قابل پيشبيني است و بازنمايي عشق همچون مبادلهاي غرق در روزمرهگي، همدستي و همداستاني با نظام حاکم بر جهان بيروني است، نه کارِ هنرمند و شاعر. حتي اگر چنان عشقي، عشقهاي پرحرارت و وفادارنه، کمياب باشند، حتي اگر شعرهايي که محتوي چنان عشقهايي باشد ديگر "ملموس" نباشند، سياستِ شعر، که رانسير آن را بازتوزيع امر محسوس به ميانجي شعر ميداند، چيزي جز ايجابيتبخشي يا توليد عشق، به تندوتيز ترين معناي واژه، نيست[18].
[1] استفاده از واژهي "مدرن" در اينجا نيز بدون اشکال نيست؛ چه بسا منتقداني بر اين باور باشند که "شعر جديد" تعبير دقيقتري براي اشاره به تحول شعر فارسي بعد از نخستين دهههاي همين قرني باشد که اکنون آخرين سالهاي را سپري ميکنيم. اما "شعر جديد" نيز به اندازهي "شعر نو" موهوم و بيمعنا به نظر ميرسد، چراکه هم واژهي "نو" و هم واژهي "جديد"، علاوه بر آنکه مفاهيمي نسبياند، فاقد يک محتواي تاريخي بهخصوص است. مفهومهايي مثل "نو" يا "جديد" همواره نيازمند ارجاع به مفاهيم ديگري مثل "کهنه" يا "قديم"اند و بدون شناخت دقيق از آنها هرگز نميتوانند از دقتي نظري برخوردار باشند؛ چنين شناختي هم نميتواند فقط ناظر بر دورهاي زماني باشد و ميبايست از محتوايي هستيشناختي نيز برخوردار باشد. اگر "شعر قديم" را گسترهاي فرض کنيم که از پيدايش شعر به زبان فارسي دري تا شعرهاي قبل از "ققنوس" نيما را شامل شود، آنگاه تکليف شعرهايي مثل غزلهاي سيمين بهبهاني نامشخص ميماند و نميتوان بهسادهگي آنها را شعر "جديد" يا "قديم" خواند. از سويي ديگر، اگر بخواهيم با پيشگذاشتن سنجههايي ديگر، مثل کنارگذاشتن قالبهاي بستهبنديشدهاي همچون غزل و قصيده و مثتوي و...، مشکل مذکور را حل کرده و شعر بهبهاني را يکسره "قديم" يا "کهنه" بدانيم، جداي از آنکه چنين حکمي هرگز پذيرفتني نيست، آنگاه مجبور ميشويم متنهايي مثل شطحيات عرفا را نيز "شعر جديد" فرض کنيم؛ به اين ترتيب "قالب" هم مشکل را حل نميکند و ناچاريم به تعريفي "ذاتباورانه" از شعر بپردازيم که از پيش، متنهايي مثل همان شطحيات را بيرون از دايرهي شعر قرار دهيم و دقيقاً اينجا است که به جزميتي سفتوسخت دچار شدهايم و بر لبهي پرتگاه يک دگماتيسم خطرناک نقد مينويسيم. همهي اين مسائل تازه بخشي از مشکلاتي است که در نامگذاري تحول شعر فارسي در هشتاد سال اخير وجود دارد؛ بحث اين جستار اما، در کل، چيز ديگري است؛ پس موقتاً از واژهي "مدرن" براي نامگذاري تحولات شعري مذکور استفاده ميکنيم. نخستين مشکلي که به ذهن ميرسد احتمالاً بيگانه بودن واژهي مدرن، و دومين مشکل، که اهميت بيشتري هم دارد، نسبيبودن همين واژهي "مدرن" است، چراکه ميتوان شعري را "مدرنتر" از شعري ديگر دانست؛ به اين ترتيب همهي مسائلي که، عليه نامگذاري "شعر نو" يا "شعر جديد"، شرح داده شد مجدداً احضار ميشوند: نخست آنکه غيرفارسي بودن واژهي مدرن قابل حل نيست چراکه ترجمهي آن به "جديد" يا هر لفظ ديگري کل بحث را عيناً به نقطهي آغاز برميگرداند، و دوم اينکه برگرفتن عبارت "شعر مدرن" با بخش اعظمي از گسترهي معنايي واژهي "مدرن" در تناقض قرار ميگيرد، مثلاً در مقابل معناي آن در گزارهي مشهور رمبو، "بايد مطلقاً مدرن بود"؛ چراکه اگر به پيشنهاد اين پانوشت تن دهيم و مثلاً شعر نيما را "مدرن" بدانيم، آنگاه گزارهي پرطرفدار رمبو به تعبيري مضحک بدل ميشود که معنايي کاملاً وارونه را منتقل ميکند: "بايد مطلقاً مثل نيما شعر نوشت". با همهي اين اوصاف جستار حاضر هيچ پيشنهاد ديگري براي نامگذاري تحول معاصر و بنيادين شعر "مدرن" فارسي ندارد و، با يک توضيح کوتاه، به آن بسنده ميکند: واژهي "مدرن" در نامگذاري مورد نظر، صرفاً به محتواي تاريخي اين واژه معطوف است و نه به معناهاي ديگري که در گزارههايي مثل گزارهي رمبو از آن مراد ميشود؛ "شعر مدرن" شعرهايي را در بر ميگيرد که از پس تحولي تاريخي به وجود آمدهاند، تحولي جهانشمول که با اختلافي زماني در سراسر جهان به وقوع پيوست و آن را "مدرنيته" ميناميم. پس در تاريخنويسي شعر معاصر فارسي، آن نامگذارياي را برميگزينيم که بيشترين وفاداري را به تاريخيت شعرها دارد: شعر مدرن. شعري که پس از درونيشدن يا تهنشينشدن نخستين نشانههاي مدرنيزاسيون در ايران، و پس از فاصلهاي چند دههاي، پس از پشت سر گذاشتن واکنشهاي سطحي و عوامانه به مدرنيته، به وجود آمد و منجر به عميقترين تحول و بنيادينترين گسست در "تاريخ" شعر فارسي شد؛ شعري که منضم به وقوع بنيادينترين گسست در تاريخ جهاني، در تناظري حقيقي با پيدايي عصر جديد و شکلگيري جهان مدرن، شعري که در بستر چنان فراشدي به وجود آمد. بنابراين "شعر مدرن" تاريخيترين نامگذاري موجود از ميان غوغاي درهم و فکرنشدهي تعابير مختلف است. تنها نکتهاي که باقي ميماند اشاره به مسألهاي است که هرچند بديهي به نظر ميرسد اما، با نگاهي گذرا به ژورناليسم ادبي امروز، ضروري به نظر ميآيد: شعر مدرنِ مورد نظر اين جستار هيچ ارتباطي با شعرهاي مدرنيستي غرب، مثلاً شعر تي.اس. اليوت، ندارد؛ قصهي مدرنيسم هنري اساساً با قضيهي شعر مدرن فارسي متفاوت است و دريغا که همين بدفهمي رايج يکي از مشکلات بهکارگيري نامگذاري مورد بحث است؛ چه بسا کوششي نظري براي تأسيس مفهومي ديگر براي اشاره به تحول بنيادين شعر "مدرن" فارسي، تأسيس مفهومي که هم از پس تاريخيت مسأله بربيايد و هم از چنان بدفهميهايي ايمن باشد، يکي از پروژههاي برزمينمانده يا حتي تعريفنشدهي نقد شعر در روزگار ما باشد.
[2] "شعر دههي هفتاد" اکنون به يکي از معضلات تاريخي و توپولوژيک نقد شعر بدل شده است: اين عبارت بيمحتوا و نادقيق نه به معناي شعر "در" دههي هفتاد است، چراکه مثلاً هيچگاه به انبوه شعرهاي پرنويسهايي مثل جواد مجابي، سيدعلي صالحي و احمدرضا احمدي، يعني شاعراني که بخش اعظمي از صفحات شعر نشريات را به خود اختصاص ميدهند و حجم کتابهايشان از مجموع کتابهايي که "پرچمداران" اين عنوان موهوماند بيشتر است، اشاره ندارد؛ و نه ميتواند همهي نحلههايي که در آن دهه دم از تحول ميزدند را يککاسه کند، چراکه هيچ عنوان ديگري هم از پس چنين فراگيرياي برنميآيد چون اساساً نميتوان المانهايي را برشمرد که همزمان تمامي داعيهداران نوآوري در آن دوران را دربرگيرد. به عبارتي ديگر هيچ جريان همگن و يکدستي درکار نبود که اکنون بتوان ايشان را گروه کرد؛ علاوه بر اين، آثار همين داعيهداران نوآوري و تحول نيز هنوز دستنخورده مانده و هيچ منتقدي به شکلي نظاممند، دستِکم شعرهاي ايشان را با همين سنجهي "نوآوري" نيازموده است. البته آزمودن "نوآوري" نيازمند وجود يک تاريخ است و پيشتر اشاره شد که شعر مدرن فارسي فاقد يک تاريخ، حتي در نخستين سالهاي پيدايياش است، چه رسد به وجود سلسلهنقدهاي نظامداري که بتواند اگرنه روايتي تاريخي، که دستِکم توپولوژي مايهدار و با سمتوسوي نظري مشخصي ارائه دهد. با اين اوصاف هيچکس نميداند "شعر دههي هفتاد" حتي چه شاعراني را شامل ميشود، چه رسد به اينکه چه فلسفه يا بوتيقايي دارد؛ البته عدهاي از سينهچاکان اين عبارت گمان ميکنند چيستي "شعر دههي هفتاد" را ميدانند اما چيزي که نميدانند اين نکتهي ساده است که ديگراني هم هستند که دقيقاً مثل ايشان از چيستي آن خبر دارند، اما محتواي دانستههايشان هيچ ارتباط يا همپوشانياي با يکديگر ندارد. چنين وضعيتي عيناً بيانگر يک هرجومرج انتقادي است که البته شيفتهگان پسامدرن "چندصدايي" آن را مثبت، و نشانهاي از رشد گفتمانهاي انتقادي و تکثر آنها، ارزيابي ميکنند. با توجه به اينکه عبارت کذايي فوق موضوع نوشتار حاضر نيست، پس مجبوريم، دستِکم براي دامننزدن به هرجومرج مذکور، نقشهاي مختصر، و البته پر از سادهگيري و حداقلگرايي، از جغرافياي آنچه با اغماض "نوجويي"اش ميناميم، به دست دهيم: شاعران نوجوي آن دهه را ميتوان به سه دسته تقسيم کرد، نخست شاعران کارگاه براهني، آنهايي که مشخصاً خود را "شاگرد" و براهني را "استاد" ميدانستند و از نقدونظر او به شکلي مستقيم و زنده بهره ميبردند، شمس آقاجاني در کتاب "شکلهاي ناتمامي" نام تکتک ايشان را آورده و نيازي به تکرار نيست؛ دستهي دوم شبهمحفلي تشکيلشده از چند شاعر بود که مهرداد فلاح مهمترين و علي عبدالرضايي پرسروصداترين چهرههاي شبهمحفل مذکورند، بهزاد خواجات، ابوالفضل پاشا، رضا چايچي، بهزاد زرينپور، ناصر پيرزاد، يزدان سلحشور، حافظ موسوي، موسي بندري، گراناز موسوي، پگاه احمدي و... نيز کموبيش به همين دسته تعلق دارند؛ و دستهي سوم شامل شاعران "نوآوري" بود که همپوشاني خاصي با ديگران نداشتند و حضور رسانهاي انفراديتر، اما نه الزاماً کمسروصداتري، داشتند، علي باباچاهي و محمد آزرم، بيآنکه هيچ ارتباط معناداري با يکديگر داشته باشند، از مهمترين چهرههاي دستهي سوماند. نکتهي طنزآميز اينجا است که دستهبندي فوق نيز هيچ حقيقت انتقادياي ندارد و صرفاً باندهاي شعري آن دهه را خطکشي ميکند و نه ارتباطي شعري يا انتقادي بين اعضاي يک دسته را؛ مثلاً شعرهاي شيوا ارسطويي هيچ ارتباطي به شعرهاي شمس آقاجاني ندارد اما هردو در کارگاه براهني "شاعر"، به معناي رسانهاي واژه، شدهاند. آنچه در جستار حاضر، از دههي هفتاد ذيل مفهوم "ملموسنويسي" قرار ميگيرد بيشتر، اما نه صرفاً، همانطور که در متن از ايشان نام هم برده ميشود، ناظر به شعرهاي دستهي دوم است؛ مابقي دستهها به شدت دستهي دوم اسير ايدئولوژي "ملموسنويسي" نبودند. به روايت جستار حاضر، جريان غالب شعر در دههي هشتاد، جرياني که ستارههايش شمس لنگرودي و گروس عبدالملکياناند، به نوعي، ادامهي معنادار همين دستهي دوم است؛ حضور حافظ موسوي به عنوان يکي از اعضاي کماهميت دستهي دوم و تبديلشدن او به يادداشتنويس و ايدئولوگ اصلي شعر عامهپسند، خود نشانهاي ديگري است از همخانوادهگي فوق.
[3] همين مسأله دال بر هوشمندي شاعرـمنتقدي در حد و اندازهي براهني است که مؤخرهي شعرهايش را، شعرهايي که دستِکم در نظر مؤلف نشاندهندهي گسستي تاريخي در روند پيشروي شعر مدرن فارسي بودند، "چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم؟" نام نهاد؛ او با برگزيدن چنين نامي، که بيشتر به عنوان يک گفتوگوي روزنامهاي ميماند تا عنوان مهمترين مقالهي معاصر در نقد شعر، بر اين نکتهي ساده دست ميگذارد که همهي جستوخيزها و نوجوييهاي بوتيقايي بعد از نيما، همچنان ذيل آموزههاي مرکزي شعر نيمايي، که مشخصترينشان همين عينيگرايي است، قرار ميگيرند.
[4] براي مثال در شعرهاي مورد نظر سطرهايي مثل "سيب را ميخورم" به "همين سيب را ميخورم" تبديل ميشد تا با توليد يک همذاتپنداري دمِدستي و بيهوده، علاوه بر بازتوليد عينيگرايي مورد نظر، فضاي کلي شعر را ملموستر کنند. همينجا لازم است اشاره شود که در گفتوگويي دربارهي شعرهاي دههي هفتاد، نخست علي سطوتي قلعه به کاربرد فراوان چنين تمهيدهايي اشاره کرد؛ اشاره به تمهيد مورد نظر همچون نشانهاي از خواست "ملموسنويسي" برآمده از نگاه تيزبين او است.
[5] مثلاً رسول يونان که در دههي هفتاد شعرهايي مبتني بر پارودي مينوشت و آثارش حتي از سوي آوانگاردهاي آن دوران "جالب" تلقي ميشد، با درونيکردن "نبض بازار"، تعارف را کنار گذاشت و يکسره به نوشتن شعرهايي براي پيامک، و خوشايند سرگرميهاي يکدقيقهاي "مخاطب"هاي خود پرداخت؛ باباچاهي هم جستوخيزهاي نحوي و فروپاشي دلالي شعرهايش را کنار گذاشت و با جملههايي سالم و بندهاي کموبيش "معنادار"، و با دستور کار قراردادن يک "فروروي آوانگارد" به لايههاي درونيتر شعر، به ساختن تصويرهاي شبهسورئاليستي و فضاهايي شبيه فيلمهاي تارنتينو پرداخت تا در عين همگنسازي آثارش با "بازار" همچنان شاعري "پسامدرن" باقي بماند. همگنسازي مذکور با "بازار" مختص ايشان نبود و براي آنهايي که از حاشيه به متن آمدند و در طول دههي هشتاد به اعضاي اصلي بدنهي هژمونيک آنچه رسانهها از "شعر فارسي" عرضه ميکردند، بدل شدند نيز به شکلي شديدتر انجام گرفت؛ مثلاً شمس لنگرودي که در آخرين سالهاي دههي هفتاد در کتاب "نتهايي براي بلبل چوبي" هنوز در گفتمان شاملويي شعر مينوشت، البته گفتماني که محتواي تاريخي خود را از دست داده بود و صرفاً سياهمشقي از رفتار لفظي شعر شاملو، بدون فهم کردوکار سياسي آن بود، ناگهان به نوشتن عاشقانهاي نوجوانپسند و تعبيرهاي چندسطري "بامزه"اي پرداخت که مناسب "مصرف" در مهمانيهاي فرهنگي "چپهاي بريده" بود.
[6] تحليل اين مقاله از روند سياستزدايي از شعر طي فرآيندهايي مبتني بر هژمونيکشدن "ملموسنويسي" يا پرداختن به امر روزمره، عيناً در مورد قصهنويسي و حتي ديگر هنرها هم صادق است؛ به دليل جلوگيري از تفصيل بيشتر و اولويت پرداختن به کتابهاي مورد نقد اين جستار، توسعهي بحثهاي مذکور به حوزههاي ديگر به خواننده سپرده شده است. بديهي است که تحليلي جامعهشناختي يا سياسي از تحولات هنري يک جغرافياي فرهنگيـزباني بهخصوص هرگز نميتواند صرفاً يکي از هنرها را شامل شود؛ چنين تحليلي قطعاً جعلي و برآمده از يک ايدئولوژي ژنريک خواهد بود. آن گزارهي مشهور هگل مبني بر بيمعنايي "هنر" و تأکيد ديالکتيکي فلسفهي او بر "هنرها" از اين منظر نيز قابل درک خواهد بود.
[7] نسبتدادن آموزهي عينيگرايي به نيما نه به خاطر وانمايي يک شيفتهگي به شخص نيما يوشيج است و نه برآمده از پندار فردگرايانه و غيرتاريخياي که او را بهتنهايي پايهگذار گفتمان شعر نيمايي ميداند؛ تأکيد بر نيما دلايل سادهتر و البته "عينياي" دارد: نخست آنکه خود نيما در نوشتههاي نظرياش مشخصاً بر عينيگرايي دست گذاشته و آن را همچون اصليترين فراروي شعر مدرن از ادب قديم ميداند؛ و دوم بدلشدن آموزهي مذکور به سنجهاي است که شاعرانِ پس از نيما را، آنهايي که "پس از نيما" ناميدنشان صرفاً ناظر بر "انتخاب" قالب نيمايي است، از تاريخ شعر مدرن کنار ميگذارد؛ حتي اگر در "تاريخ"ها يا گاهشماريهاي موجود فصلهاي جداگانهاي به ايشان اختصاص يافته باشد. البته، در نظرگاهي کليتر، نميتوان، و نبايد، فرآيند مدرنشدن يا به قول داريوش آشوري "مدرنيت" شعر فارسي را کاملاً خطي پنداشت؛ چه بسا ديگراني از مسيرهايي موازي، که اساساً تفاوت هستيشناختي پررنگي با خط سير نيما داشته باشد، فرآيند مدرنيت را طي کرده باشند. تحقيق در مورد چنين گماني نيازمند تاريخنويسي شعر سدهي اخير فارسي، آن هم براي نخستين بار، است و اشاره به هر نامي از دقت جستار حاضر خواهد کاست؛ آنچه اهميت دارد اعتراف به وجود يک جزئينگري ناگزير در اين نوشتار است: جزئينگرياي که مدرنيت شعر فارسي را کموبيش "نيمايي" ميداند. در سالهاي اخير، ضمن انتشار چند مقاله، بر شاعران ديگري تأکيد شد که، بنا بر اعتقاد نويسندههايشان، از اهميتي همتا يا حتي فراتر از نيما، در شکلگيري يا توسعهي روندي که آن را مدرنيت شعر فارسي نام نهاديم، داشتهاند؛ مقالههاي مذکور اما کممايهتر از آن بودند که بتوانند چنان پنداري را اهميت انتقادي بخشند، آن مقالهها يا برآمده از شيفتهگي نويسنده به کيشِ شخصيت شاعراني حاشيهاي اما "هالهدار" بودند، يا صرفاً به پراکندن نظرگاهي "متفاط" دل خوش داشتند.
[8] البته چنين گزارهاي به هيچوجه ناظر بر جزئيات تاريخي شعر قديم فارسي نيست؛ چهبسا گرايشها و مکتبهايي در همين تاريخ هزارسالهي شعرِ فارسي دري، تاريخي که، اگر نگاهمان را به حجم عظيم نظريههايي بيندازيم که در سالهاي اخير به ميانجي ترجمه وارد گسترهي فکري زبان فارسي شده است، بيشک هنوز نانوشته است و نوشتار حاضر نيز طبعاً به چنان تاريخي تسلط ندارد، باشند که نسبت مذکور را تماماً مادي و جدا از سازوکار استورهاي، عرفاني و ذهنيگراي معمول، برقرار کنند؛ آنچه اينجا از "شعر قديم" مراد ميشود، متأسفانه، همان تلقي عام و فکرنشدهاي است که از عبارت مذکور به ذهن ميرسد و احتمالاً بيشتر ناظر بر سبک عراقي است تا جزئيات ديگر ايستگاههاي پرمايهي ادب فارسي، چراکه صرفاً شعر حافظ، و در مقياسي کوچکتر مولوي و خيام، يعني همان شعرهايي که بيشتر از بقيه در روزگار ما "مصرف" ميشوند، نقشي تعيينکننده در احضار مدلولِ محو و ناشفاف دالي با عنوان "شعر قديم" دارد.
[9] نهفقط وظيفهاي اخلاقي، که وفاداري به حقيقتي که از توجه به درباريبودن شعر قديم به دست ميآيد چنين ايجاب ميکند که مسألهاي "انتقادي"، و نه شخصي، شرح داده شود: پيش از من علي سطوتي قلعه به اين موضوع انديشيده است؛ طبعاً او در پروژهي خويش، و قطعاً در افقي ديگر بر اين نکته، همين محوريتبخشي به خاستگاه درباري شعر قديم فارسي، تأکيد کرده است؛ اما از آنجايي که نوشتار مربوطه هنوز منتشر نشده امکان ارجاع به آن مهيا نيست. آنچه به نوشتار حاضر اجازه ميدهد که در افقي ديگر، و اين بار در تبارشناسي ذهنيگرايي شعر قديم، مجدداً بر نکتهي مذکور دست بگذارد، طبعاً همين ديگريت افق نقادي است. نوشتار حاضر از اين منظر خود را قدردان گپوگفتهاي نقادانهاي ميداند که پيشتر با سطوتي قلعه انجام گرفته و به اين ترتيب اشاره به موضوع فوق را جزئي از حقيقت انتقادي خويش، و نه سرسپردهگي به آئيني شخصي يا اخلاقي، ميداند. طبعاً نزديکيهايي از اين دست در پروژههاي انتقادياي مشابه اين جستار و کار انتقادي او، در وهلهي اول تضمينکنندهي به کار افتادن خصلت سياسياي است که در مفهوم رفاقت وجود دارد، و در وهلهي دوم نشانگر حقيقت موجود در کنش انتقادي او، و درواقع به کار افتادن متنهاي او است، هرچند هنوز در عرصهي عمومي منتشر نشده باشند.
[10] طبعاً معنايي که اينجا از نقد ادبي مراد ميشود بر تذکرهها و رسالههاي ادب قديم دلالت نميکند چراکه حوزهي مذکور نيز، درست مثل ديگر پديدههايي که از مواجههي فرهنگ ايراني با مدرنيتهي غربي پديدار آمد، حوزهي گفتمانياي مطلقاً مدرن است و يکساني واژهي "نقد" در اشاره به تذکرهها و رسالههاي قديم، و همزمان بر آنچه نقد ادبي به معناي مدرن کلمه ميدانيم، خود نشانهاي دال بر فقر زباني است که هماکنون به ميانجي همان "نقد" مينويسيم؛ مهمترين تفاوت نقد مدرن و آنچه از گذشتهي زبان فارسي تحت همين عنوان باقي مانده است، شايد، فقدان فلسفهي ادبيات در متون به ارث رسيده و نيز تمرکز نسبتاً تام آن متون بر ريتوريقا يا "بلاغت" است. به اين ترتيب، با دقتِ تاريخياي که اکنون به واژهي "نقد" منضم شد، نگاهي کلي به داشتههاي نقدونظر ادبي در زبان فارسي بيانگر نکتهاي درخور توجه است؛ نقادي ادبي در صدوپنجاه سال اخير، يا بهتر: در کليتاش، همواره اسير يک دوگانهگي بازدارنده بوده است: يکسوي دوگانهگي مذکور اساساً با گفتوگوي بهروز و درونسو با نظريهي غربي بيگانه است و حداکثر فراروياش از ميراث پيشامدرن "نقد" صرفاً به مصرفِ فکرنشدهي کردوکار ايدئولوژيکي از فلسفهي غرب محدود ميشود که بر فضاي عمومي روشنفکري غالب است؛ و سوي ديگر دوگانهگي، برخوردي يکسره فتيشيستي با متون نظري غرب دارد و آنچه عرضه ميکند چيزي جز "ترجمهنويسي" يا نوشتاري تماماً از خود بيگانه نيست. کتابهاي شفيعي کدکني و دانشگاهياني از اين دست جزء دستهي نخست قرار ميگيرند چراکه مثلاً رويکرد او به تحولات شعر معاصر برآمده از مصرفِ رقيق اما کاملاً برونسوي همان مارکسيسمِ عاميانهاي است که در سه دههي پيش از انقلاب بر فضاي عمومي حاکم بود؛ از طرفي ناتواني مواجههي شبهانتقادي او با تحولات شعري بعد از انقلاب به دليل مضمحلشدن همان گفتماني است که در تحليلهايش از شعر پيش از انقلاب مصرف ميشد، و به اين ترتيب شفيعي کدکني از فضاي شعر سه دههي اخير کنار ميرود، حتي اگر توجيه شخصي او براي اين کنارهگيري، انکار نفس وجود شعر در مدت مذکور باشد؛ و از طرفي ديگر، علاوه بر هژمونيکنشدن هيچ گفتمان ديگري به قوت گفتمان مارکسيسم در فضاي عمومي روشنفکري ايران بعد از انقلاب، اعتبار نمادين او به عنوان يک اديب برجسته هرگز اجازه نميدهد با چرخشي صدوهشتاد درجه، اينبار به مصرفِ پلوراليسم يا پسامدرنيسم عاميانهي وطني بپردازد و تمامي احکاماش را در محور آن بچرخاند و، با درجازدن در همان شعر پيش از انقلاب، مثلاً از خرقهداريِ اخوانثالث به هواداري فرخزاد گردش کند. سمت ديگر دوگانهگي مذکور نيز هيچ نشانهي سنوسالداري ندارد و بهترين مثال منتقداني مثل شهريار وقفيپور و ديگر همنسلان او است؛ "ترجمهنويس"هايي مثل ايشان آنقدر اسير استورهي "دقت"اند که جز رونويسي يا مونتاژ کتابهايي که خواندهاند، يا حداکثر با محدودکردن وسواسيِ خويش در عدم فراروي از آنچه گفتمان "انتخابي"شان پيشتر بدان انديشيده، رويکردي تماماً کالايي به نظريهي غرب دارند؛ تا جايي که محرومماندن از جايگاه و کرسيهاي آکادمي را در قالب نوعي تخصصگرايي افراطي، همچون مازادي برآمده از يک فقدان، وامينمايند؛ کار ايشان بازتوليد همان نوشتههاي "تئوريک" اکتيويستهاي چپگراي وطني است که ميخواستند تحليلهاي طبقاتي از مسائل انقلاب ايران را، در وانمايي ايماني لنينيستي، واو به واو از متنهاي اعضاي حزب کمونيست شوروي کپي ميکنند و درنهايت به نتايج حيرتآوري ميرسيدند که آيندهي جنبش چپ ايران را به چنين وضع فاجعهباري منجر کرد؛ همايشان در کردوکار به اصطلاح تئوريک خود، حتي متن سخنرانيهايي را که قرار بود در پلنومهاي مختلف سازمان متبوعشان ايراد کنند، تقريباً از سخنراني امثال خروشچف "ترجمهنويسي" ميکردند و ديگران را مدام به بيسوادي و فقر نظري متهم ميکردند. کار انتقادي رضا براهني اما، به عنوان مهمترين منتقد ادبيات فارسي، نه برکنارمانده از دوگانهگي مذکور، که در مکاني بينابيني قرار ميگيرد و همين خصيصهي او باعث شد کموبيش از پس رسالت انتقادي خويش برآيد و، فارغ از قضاوت در کيفيت کارش، سرنوشت تاريخي دو مقطع مهم از تاريخ ادبيات معاصر، هم ادبيات دههي چهل و هم ادبيات دههي هفتاد را، به شيوهاي تکين، تنها شيوهاي که از مواجههاي نقادانه با آثار ادبي برميآمد، رقم بزند: از يکسو آن شاعران و قصهنويسهايي که از دههي چهل باقي ماندهاند، دستِکم در ذهنيت عام جديترين اهالي ادبيات، دقيقاً همان کسانياند که براهني با نقدهايش برکشيده است؛ و از سويي ديگر، حالوهواي کلي حاکم بر ادبيات دههي هفتاد، چه بهخاطر انتشار "خطاب به پروانهها" و "آزاده خانوم..."، و چه بهخاطر برگزاري کارگاههايي در زيرزمين خانهاش، حاصل سياستگذاري شخص او است. از نکتهي پانوشت دور افتاديم؛ دوگانهگي شرحدادهشده در کليت نقد ادبي فارسي، دال اعظمِ اختهگي نقد ادبي در روزگار ما و معضل اصليِ منتهي به حذفشدن تأثيرگذاري آن از پهنهي ادبيات امروز، و مهمتر و کليتر، دليلِ اصلي کناررفتن ادبيات از حوزهي عمومي و شکلنگرفتن هيچ سياستِ ادبياتي، است.
[11] عدهاي از ايشان که از آکادمي جدا ماندهاند، همان روشنفکران عرفي، اساساً به فرم کتاب مشکوکاند و آن را پيشاپيش وانمايي فضل و امري اختهشده ميپندارند و همزمان خود را بينياز از پژوهش نظري مدون يا پيگيري يک پروژهي انتقادي بلندمدت ميپندارند، چراکه معتقدند هرآنچه ترجمه يا ترجمهنويسي است، چيزي جز "تفکر" است و به اين ترتيب "وادادن" و "انفعال" را با ترجمههايشان نظريهپردازي ميکنند؛ و آن ديگران، دانشگاهيان نيز، دقيقاً همان کتابهايي را مينويسند که بهراستي مشکوکاند، چراکه يا مطلقاً هيچ گفتوگويي با نظريهي مدرن ندارند و ادامهي غيرمنطقي و ناموزون همان تذکرهنويسيها و رسائل بلاغي قديماند يا حداکثر مصرف عاميانهي نوع تغييرشکليافته و به ايدئولوژي بدلشدهي گفتمان غالب دوران ميپردازند. مشکوکترين دسته اما روشنفکرهاي جلاي وطن کردهاند، روشنفکرهايي که در آکادميهاي غرب جذب شدهاند و همچون حقوقبگيراني "درجهدو"، يعني کساني که در مقايسه با همکارهايشان توانايي تأليف و پژوهش در پروژههايي مستقل و ايجابي ندارند، با اخذ يا گدايي بودجهها و "فرصت"هايي از آکادميهاي مختلف، از شرقيبودنشان ارتزاق ميکنند و به کارگزار پروژههاي "شرقشناسي" بدل ميشوند؛ و دريغا که مطالعات خويش را نه از سر ناچاري و ارتزاق که تعلق خاطر به مام ميهن وامينمايند و يکسره، همچون توريستي (يا استعمارگر و شرقشناسي) که اتفافاً متولدِ و همزبان با ابژهي شرقشناسي است، مدام مام ميهن را با مدلها و مفهومها و ارزشهاي غربي ميسنجد و به اين نتيجه ميرسند که چارهاي جز وادادن به همان ارزشها نيست، و همهي اينها درحالي است که در حين نوشتن همين "مطالعات" از امکانات نژادي خويش پول درميآورند، نه از آنچه مينويسند چراکه اگر ايشان در دسترس مؤسسات غربي نبود، به احتمال قوي پروژهي ايشان را يکي از خود غربيها، اما با هزينههاي بيشتر مترجم و "راهنماي تور" و... انجام ميداد. فاجعه اينجا است که سرانجام "مطالعات" ايشان به آرزويي مبني بر بدلشدن ايران به هندوستان ختم ميشود و بزرگترين دريغشان اين است که چرا ايران همانند آنجا استعمار را تا نهايتش دروني نکرده است؛ ايشان فقط دموکراسي هندوستان را ميبينند و عدم خشونت آن را، ابداً کاري به فقر مطلق و اختلاف طبقاتي فاجعهآميز آنجا ندارند، چراکه دايرهي مفهومي يا همان گفتماني که مؤسسههاي "فرهنگي"، يا همان کارفرمايشان، به عنوان ابزار "مطالعه" در اختيارشان قرار داده اساساً مفاهيمي مثل "استعمار"، "فقر" و "برابري" را شامل نميشود. خلاصه اينکه اگر اقتصاد سياسي پژوهش را مدنظر قرار دهيم و "کتاب"ها را نه برآمده از "فرصت"هاي دانشگاهي يا اساساً امري ناممکن (که البته اقتصاد سياسي ترجمه نيز در وضعيت ما گوياي چرايي اين انکار خواهد بود) بدانيم، آنچه فقدان فرم کتاب را خواهد زدود، اتفاقاً کتابهايي است که کارگرـروشنفکرها خواهند نوشت و نه حقوقبگيران دانشگاههايي که بالاخره بخشي از "نظام" حاکم بر وضعيت ما است؛ چنين کتابهايي بهشدت "کارا"، و اتفاقاً پر از "بيدقتي" و "غيرعلمي" خواهند بود؛ کتابهايي در فرم "غربزدهگي" آلاحمد يا "تاريخ مذکر" و "کيميا و خاک" براهني، اما بنا به منابع بيشتر و زبانِ ورزيدهتري که در اختيار داريم، با ترکيببندي گفتماني اينجايي، مايهي نظري غنيتر و راديکاليتهاي بنيانبراندازتر: کتاب همچون شکل ايدهئال و کلينگرِ کار روشنفکر؛ کتاب بهمثابهي تنيافتهگيِ نهايي کنش روشنفکري.
[12] آنچه فريدون آدميت و ديگران از مواجههي اميرکبير با قاآني، شاعر دربار ناصرالدين شاه روايت کرده، خود بيانگر مضحملشدن جايگاهي به نام "شاعر دربار" است؛ برخورد اميرکبير نهتنها بر سقوط و ابتذال چنان شعري، انتزاع عميق شعر درباري و فاصلهي معنيدار آن با واقعيت اجتماعي، اشاره دارد، که پيشاپيش ناظر بر ديدگاهي است که نسبت به جايگاه شاعر وجود داشته است.
[13] البته گزارهي فوق بدين معنا نيست که عينيگرايي هميشه به گفتمانهايي عوامانه و شعرهايي سطحي بدل شده است؛ اگر به راديکالترين داشتههاي شعري قرن اخير نگاهي بيندازيم، ميبينيم اين شعرها نيز عينيگرايي را در متن خويش به کار بستهاند: براي مثال شعرهاي شاملو در هواي تازه، کتابي که خود فصل تازهاي از راديکاليسمِ مدرن شعر فارسي است به آموزهي مذکور وفادار است؛ ظلالله و اسماعيل نيز، به عنوان ديگر قلههاي شعر مدرن ايران، آموزهي عينيگرايي را به امر پيشبرندهي خويش بدل کردهاند و آن را به امر سياسي، آن هم سياستي درونماندهگار و درونسو، ارتقا دادهاند.
[14] يک اشارهي کوتاه به نمونهاي متأخر از توجه به عينيگرايي ضروري به نظر ميرسد: نظريهي زبانيت براهني نيز در قالب قرائتي تازهتر از "عينيگرايي" خواندني است: براهني بر آن بود که "عينيت"ِ اصلي، همين زبان: همين واجهايي است که شعر با آنها توليد ميشود و شعرِ زبان "ذهنيتِ" دالومدلولي و ارجاعي واجها را کنار ميگذارد و به توليد شعر با تمرکز بر عينيت زبان، يا بهتر: "زبانيت زبان" يا گوشت زبان ميپردازد. البته شرح نظري و نقادي گزارهي فوق، خود پروژهي انتقادي مستقلي است که بر کار شاعري براهني متأخر طرحريزي شده است.
[15] خوانندهي عامي شايد گمان کند که نقد کتاب مازيار نيستاني صرفاً بهانهاي است براي پيشکشيدن حرفهاي اين جستار؛ چنين قضاوتي علاوه بر عوامانهگي دچار همان بدفهمياي شده است که پيشتر بدان اشاره شد: وارونهپنداشتن مسير نظريهورزي انتقادي در ايران. برخي گمان ميکنند که نظرياتي از پيش موجود معيار قضاوت و سنجش انتقادي دربارهي آثار است؛ ايشان منتقد را همچون ماشين خودکار صنعتياي ميدانند که نظريه، و بهخصوص نظريههاي وارداتي، همچون مکانيزم و سيستم ماشين مذکور آماده است تا ابژههاي نقد، مثل مواد اوليهي خام يا قطعات ماشينکارينشده، ورودي آن باشد و مقالهي نقد، همچون قطعات ساختهشده، خروجي آن. اما چنين ديدگاهي به نسبت نظريه و نقد عملي، ديدگاهي مصرفگرايانه و مطلقاً سطحي است؛ ديدگاه مذکور کنش انتقادي را، نه نظريهورزي، که مصرف نظريه ميداند. چنين ديدگاهي متأسفانه همان ديدگاه غالب در ژورناليسم ادبي است و اکثر نوشتارهايي که به عنوان نقد عرضه ميشوند چيزي جز مصداقهاي "مصرف" نيستند. اما نسبت کنش انتقادي و نظريه نسبتي کاملاً عکس است: نقادي عملي است که درنهايت به توليد نظريهي انضمامي و مفهومسازي منجر ميشود؛ مثلاً مفهوم "ملموسنويسي"، که ميتوان توليد و توضيح آن را "کار" اصلي نوشتار حاضر دانست، خود از بطنِ انديشيدن به کتاب نيستاني حاصل آمده است و نه از خواندن متون نظري ديگر. نظريهورزي به شيوهي صحيح، انديشدن به امر کلي به ميانجي آثار ادبي، و درنتيجه توليد مفهومهايي است که به ياري آنها بتوان وضعيت انضمامي موجود را بهتر شناخت و البته شناساند. چنين ديدگاهي به نقد و نظريه، و نسبت ميان آنها، است که به روششناسي جستارهاي انتقادياي مثل اين نوشتار منجر شده است. شايد در ديدگاه نخست اينچنين به نظر برسد که موضوع نقادي در حاشيهي متن قرار دارد و از اهميت چنداني برخوردار نيست؛ اما دقيقاً عکس اين قضيه واقعيت دارد، در متدولوژي انتقادي مذکور، اثرِ موضوع نقادي ديگر "ابژهي نقد" نيست، بل که به "سوژهي نظريهپردازي" ارتقا مييابد. روش مذکور را ميتوان نوعي نقادي سيمپتوماتيک، به همان معنايي که آلتوسر مراد ميکند، دانست. از آنجايي که، برخلاف جستار نخست که علامتهاي متعددي را در کتاب فاضلي کشف ميکرد و آنها را به امر کلي متصل ميساخت، بارِ جستار حاضر بر دوش نقادي نظري يک مفهوم مرکزي: "ملموسنويسي" است، پس نيازي به ارجاعات متعدد به کتابِ موضوع نقادي وجود نداشت؛ به همين خاطر صرفاً در بخش پاياني جستار نام کتاب به ميان آمده است.
[16] در روايت پيشِ رو نکتهاي ظريف وجود دارد که اتفاقاً شعرهايي مثل آثار نيستاني را شامل نميشود؛ به دو دليل: نخست، خاستگاه طبقاتي نويسندههايشان است که متعلق به طبقهاي غير از بورژوازياند، و دوم، به خاطر آگاهي روشنفکرياي که نزد ايشان وجود دارد و سوداي موفقيت آنچنان تأثيرگذار نيست. به عبارت ديگر روايتي که در عبارت پيش رو به دست داده ميشود، بيشتر بيانگر دستهي بازاريتر ادبيات و کموبيش بدنهي اصلي سينما است. خانهي شعرهاي نيستاني، برخلاف خانهي رمانهاي نوعامهپسند و جايزه بگير سالهاي اخير، خانهاي خردهبورژوايي است.
[17] چنين روايتي کموبيش بدنهي سينماي دهههاي اخير را نيز توضيح ميدهد؛ طبعاً هر روايت نقادانهاي از حوزهاي هنري، روايتي که خاستگاهي جامعهشناختي دارد، ميبايست توان آن را داشته باشد که درمورد ديگر هنرها نيز، البته با پيچشهايي ناظر بر جزئيات آنها، توسعه پيدا کند.
[18] شعر نيستاني يک خصلتنماي مرکزي ديگر دارد که نقادي آن در توضيح امر کلي حاکم بر شعر امروز بسيار راهگشا و برسازنده است: سيطرهي منطق بازي بهمثابهي فرم. به عبارت ديگر، در شعرهاي نيستاني سازوکاري شبيه بازي جاي فرم را ميگيرد و شعر درنهايت به شمايل يک بازي، مثلاً بازيهاي گرافيکي زندهاي که در تلويزيونها برگزار ميشود و معمولاً شرکتکنندهها تلفني و زنده در آن شرکت ميکنند، بدل ميشود. پرداختن به تفاوت بازي و فرم اما، خود جستاري حتي مفصلتر از جستار حاضر طلب ميکند؛ پس اگر شعرهاي ديگري، جداي از "شعر"هاي تصويري محمد آزرم و ديگران که مستقيماً بازياند و سرگرمي، بهتر از شعر نيستاني يافت نشد که بتوان بهتر و دقيقتر به "تقليل فرم به منطق بازي" انديشيد، در جستاري ديگر مجدداً به شعر او بازخواهيم گشت.
«شعر براي بارگيري، حمل و تخليهي حس»
آرش نصرتاللهي/ خرداد 1391
نقدي بر مجموعه شعر «قرارگاه های ناخوشي» نوشتهي مازيار نيستاني/ انتشارات بوتيمار
پيش از هرچيز اشاره ميكنم به فرآيند بارگيري، حمل و تخليهي حس كه معتقدم شعر بايستي ازعهدهي انجام اين سه مرحله برآيد. اين فرآيند منجر به كاركردي براي شعر ميشود كه از شكلگيري حس موردنظر در ذهن شاعر آغاز ميشود، در شعر جاي ميگيرد و بالاخره به ذهن خوانندهي شعر ميرسد. اما اين حس زادهي چيست؟ يكي از گزينههاي من براي پاسخ به اين پرسش، تخيل است. چيزي كه در مجموعهي «قرارگاه های ناخوشي» مازيار نيستاني، وضعيت نسبي مطلوبي دارد. نميخواهم سطح شعر را تا حد تخيل صرف پايين بياورم و بدونشك براي دستيابي به وضعيت انتقال حس، نياز به ابزارهايي ازجمله فرم، وجود «آن» شاعرانه، تصويرسازي، عينيگرايي در موقعيتهاي ذهني، شهود شاعرانه، امكان كشف، لحنسازي، حركتهاي نحوي، ساختارسازي و تكنيكهاي اجرايي شعر است. در ادامه به بررسي برخي از عناصر يادشده در مجموعه ميپردازم.
يكي از شاخصهاي پررنگ در اين مجموعه، تلفيق عناصر ذهني و عيني است كه در تمام شعرها حداقل به اندازهي يكي دو سطر، انجام ميگيرد. اين امر منجر به خروج متن از فضاهاي انتزاعي و درمجموع نزديكي مطلوب متن و خوانندهي آن ميشود. اين تلفيق، گونههاي مختلفي دارد كه دراين مجموعه هم بهكار گرفته شدهاند. مثل استفاده از اشياء و چيزهاي قابل لمس و يا تخصيص يك رفتار به يك امر انتزاعي مثل «قهر» يا «ايدئاليسم». در شعر اول؛ «زندگي خصوصي»، تلفيق يادشده قابل شناساييست: .../ جلوي همين حرفها ميگويم/ ديشب/ همه/ از كنترل تلويزيون گرفته تا نخ دندان سردرد گرفته بوديم/ .../ حالا كه حالا كه/ حالا كه ميروي تنها نرو/ قهر را هم با خودت ببر/ و پشت سرت ايدئاليسم هگل را محكم ببند.
نيستاني در چند جاي مجموعه از كلمههايي مانند «ايدئاليسم» استفاده كرده است كه در كاربرد آن بايد دقت بيشتري داشته باشد. در سطر يادشده، به لحاظ مضموني، اتفاق شاعرانهاي افتاده و درواقع آرمانگرايي با قهر كسي و بيرون رفتنش از صحنه، تمام ميشود. اين جا همخواني مضموني وجود دارد و وضعيت مناسب است. طرح مسئلهي رابطهي فکر (ذهن) و هستی (عين) از ديدگاه فلسفي حائز اهميت است و نشان دادن «ايدئاليسم» بربادرفته براي بازتعريف تقابل و جدل دو نفر در «زندگي خصوصي»اشان، وضعيت مضموني قابل توجهيست. شايد بتوان گفت با قهر يكي از اين دو، جهان مادي كه به عقيدهي«ايدئاليسم»ها، زادهي ذهن و حواس انسان است، تمام ميشود و شاعر در اينجا از فرمِ بستنِ در، براي انتقال مفهوم تمام شدن استفاده ميكند. نكتهاي كه در استفاده از اينگونه مفاهيم بايستي درنظر گرفت، پرهيز از نخبهگرايي متن و توجه به بازتوليد و مفهومسازي در مطرح كردن عبارتهايي مثل «ايدئاليسم هگل» است. فكر ميكنم در شعر دوم مجموعه اين بازتوليد اتفاق نيفتاده و «اگزيستانسياليسم» در حد يك کلمه باقي مانده است و بدون بازتعريف و تکثير معنای آن در سطرهای ديگر، مسير شعر طی شده است. «اصالت وجود»، ص11: امروز هم/ اگزيستانسياليسماش را به خيابان برد/ میگفت:/ «روانپزشک بخشی از سبد خانهی ماست.»/...، شعر با اشاره به بوی سوختهی غذا و کلاه شدن روزنامهی صبح، میرسد به: .../ و من از بس که خوردهام ترسام را/ زبانام/ سوررئاليسم يک مرده است./ آنگاه اين شعر/ گاهگاهی با افسردگیاش يله بر پنجرهها خوش و بشی میکند/ گاهگاه/ اگزيستانسياليسم خود را/ با دختران فراری/ سيبهای ترکشخورده روی ميز مرده/ تقسيم. /...»
در اينجا كلمات اگزستانسياليسم و سوررئاليسم با كلمات مجاورشان درهمنميآميزند و درواقع ميتوان به جاي آنها از كلماتي ديگر كه فضاسازي و همنشيني مناسبي با كلمات ديگر داشته باشند، استفاده كرد. همچنين در مورد زبان بخش اخير از شعر «اصالت وجود»، ميتوان گفت كه زبان هدف قرار گرفته است. محوريت زبان در شعرهاي معدودي از مجموعه ديده ميشود كه به نظر من كاركرد نامناسبي را ايجاد ميكند، از جمله شعر «معشوق گم» يا «(از) (تو) (ها)» كه زبان در آنها دچار سردرگميست و يا شعر «از5» ص38: «از پنج گذشت و/ از پنج پنجم پنج گذشته حرف/ از پنج و سيبي نشسته در بغل/ از5 و/ سيبي نشسته در بغل حرف/ و ايفل مثل ساكت/ (كلاه را از سر برداشته بهدست/ از سوسكي سياسوخته ميترسد.)/ مثل سوخته/ لب ميزند ماهي مثل ماهي/ لب ميزند مثل ماهي كه نميزند لب/...»
اينگونه تكرار، بيشتر درجهت محور قرار دادن زبان است و حتا اگر درمضمون بهدنبال دستيابي به وضعيتي ويژه باشد، آنقدر در زبان دچار حاشيه است كه امكان استفاده از آن بهوجود نميآيد و اين همان دشوارنويسي يا پيچيدهنويسي شعر در پوستهي زبان است.
درحالي كه در بيشتر شعرهاي اين مجموعه، زبان در تلفيق با معنا، به هدف مشتركش با آن يعني شعر، ميرسد. در اين حالت محوريت زبان جاي خود را به محوريت شعر ميدهد. از جمله شعر «بازجو» ص15 كه نمونهي موفقي از شعرهاي مجموعه است: «جيغ كشيد/ امروز/ درختي كه در خيابان چاقو خورده بود/ -تو هنوز عاشق اين ديوونه بازيايي؟!/ آرام/ آرام/ از پلهها بالا آمد/ مثلثي كه براي ضلع سومش ميگريست/ مست بود و ميگفت:/ فاجعهاي در راه است/ جاده پيچش درد ميكند/ و مادربزرگ براي همهي ما/ دستمالهايي پر از تنهايي نيچه فرستاده است/ -تو به اين خرافات اعتقاد داري!؟/ فاجعهاي در راه است/ فاجعهاي در/ فاجعهاي/...»
اين شعر با سيال ذهن و ساخت تصاوير ذهني عينيشده مثل «بوسيدن روي كلمات» ادامه مييابد و بهطرز موفقي بهپايان ميرسد. اين شعر در وضعيت سهلوممتنع بهسرميبرد و دقت در دقايق زباني آن نشان ميدهد كه لايههاي زيرين زبان در اتصال با مضمون سطرها قرار دارد و درواقع معنا در جان زبان نفوذ كرده است. از شروع شعر كه فضاي شعر را به سمت توليد يك تنش و درنتيجه كشش مضموني ميبرد، گرفته تا مثلث كه فلسفهي وجودياش (سهضلعي بودن) در موقعيتسازي مفهوم گريستن و فقدان نقش دارد و با زبان پيش ميرود. شعر در سطر بعد به «فاجعه» و «درراه بودن» ميرسد كه با «جاده» و «دردكردن پيچ» در سطر بعدي، تلفيق زبان و معنا به شكل كاملي ايجاد ميشود. قرارگرفتن تنهايي در دستمال نيز بهنوبهي خود حركت زباني ويژهايست كه با عيني كردن يك عنصر ذهني، شكل ميگيرد. ورود صداهايي از بيرون كه اغلب با فرم گفتوگو يا خطابه قراردادن است، ضمن ايجاد كشش زباني و مضمونسازي، به ايجاد وضعيت چندصدايي نيز كمك كرده است بهعلاوه بهطرز مطلوبي، برخلاف ساير بخشهاي شعر از بيان عاميانه براي صداهاي بيروني استفاده شده است. يك اتفاق ديگر زباني نيز در سه سطر بعدي وجود دارد. فاجعه با سه بار تكرار پشت سرهم كه ميتوان به مثلث يادشده ربطش داد، از عبارت «فاجعهاي در راه است» مصادره شده و باقي ميماند. اين نوع كاهش و يا افزايش عناصر جمله، در شعر امروز ما ديده ميشود اما نكتهاي كه بايد به آن توجه كرد، كاركرد اين تكنيك در مسير مضمونيست كه در اين شعر بهخوبي انجام شده است. حرف ربط «در»، در مضاعف كردن «فاجعه» نقش دارد؛ «فاجعهاي در فاجعهاي».
بههر صورت چندين شعر و بسياري سطر در اين مجموعه هست كه ميتوانم سطرهاي اخيرم را در موردشان تعميم دهم ازجمله: شعرهاي «زهره» و «بمنوشته» و يا شعر «همين عصري» با سطرهاي «تخيلم آنقدر قويست قوي!/ كه ميتوانم گاوي را درسته بخورم/ بايد شعرم را پركنم از لحظههاي ناب/ بايد با دست حساب كنم خيال تورا وجب به وجب/...»
لحن و موسيقي در زبان شعرهاي اين مجموعه، نقشي تعيينكننده دارند و درمواقعي توأمان بهكار گرفته ميشوند. دربرخي شعرها تعدد حركتهاي لحني و موسيقيايي زبان، منجر به همراه شدن خواننده با اين جريان ميشود، خوانش شعرها بسيار روان انجام ميگيرد و حسآميزي مناسبي بهوجود ميآيد كه به آن مسألهي انتقال حس كه در ابتداي اين يادداشت اشاره شد، كمك ميكند. مثال: «بگذار خورشيد را بگذار زير زبانم/ نمك بپاش تا شور شود رفتن» البته طنز و لمسآميزي نيز به كمك اين سطرها آمده است، از اين دست لحنسازيهاي موفق در مجموعه بسيار است ازجمله در شعر «زندگي خصوصي» ص9، «اول اين شعر» ص13 و «قرارگاههاي خاموشي» ص35.
در مواردي هم نحو زبان در شعرهاي نيستاني تغيير مييابد و البته اين امر تاجايي كه به خوانش معمول و متعادل لطمه نزند، ميتواند مناسب و مؤثر باشد كه در اين مجموعه هم نمونههايي وجود دارد اما در مواردي بهخصوص شعرهايي كه زبان محور قرار گرفته، نحوشكنيها منجر به اختلال در مسير زباني متن ميشود. مثل اين سطرها در ص60: «(در ببر باران پناه بگير) را ميگيرم/ برميدارم قدم از جنگلي كه بهپا كرده مرگ». توجه داشته باشيم كه براي رسيدن به شعر، ملزم به نحوشكني نيستيم بلكه نحوشكني نيز ابزاريست كه ميتوان در شعر از آن استفاده كرد. اگر براي رسيدن به موسيقي لازم از نحوشكني استفاده ميكنيم، درنظر داشته باشيم كه نحو زبان، ارتباط كاربر متن را با متن حفظ كند. در مثال يادشده، بهجاي لذت بردن از شعر، بايد دنبال پيداكردن رابطهي بين كلمات و جانمايي آنها باشيم، فاعل كجاست؟ مفعول رو به چه كسي ايستاده است؟ فعل مشغول چهكاريست؟ و...
نيستاني در اين مجموعه از عنصر روايت بهخوبي براي مسيريابي مضموني متنش استفاده كرده است و جز در چند شعر كه بيشتر شعرهاي زبانمحور هستند، در بقيهي شعرها مسير مضموني بهخوبي طي شده است.
اينكه مازيار نيستاني اينگونه با زبان گلاويز شده و تلاشهاي زباني متعددي را براي رسيدن به وضعيتي متفاوت بهكار بسته است، اتفاق خوشاينديست كه اميدوارم در كارهاي او ادامه پيدا كند اما آنچه اميدوارم ادامه پيدا نكند، هدف قرارگرفتن زبان با متعلقاتش در شعرهاي معدود اوست كه رابطهي متن را با خوانندهي متن، دچار اختلال ميكند. بنابراين ايجاد حركتهاي زباني را براي شعر لازم ميدانم با رعايت اين نكته كه جانمايي اين حركتها در جان زبان است، همانطور كه در مورد چندين شعر اين مجموعه به آن اشاره شد.
درمجموع شعرهاي نيستاني در اين مجموعه از ساختاري قابلتوجه بهره ميبرند كه نقش مهمي در شعرشدن نوشتهها دارد بهعلاوه او جزييات را در ساخت مضمونها بهكار گرفته است كه نمونههايي از آن ارايه شد و همانطور كه اشاره شد، بارگيري، حمل و تخليهي حس در بيشتر كارها وضعيت نسبي مطلوبي دارد.
اینک بر این زبان فارسی
شعر سپید در 72 صفحه سال 1391 توسط نشر بوتیمار چاپ و وارد بازار کتاب
گردید.
انسان برای رنج کشیدن آفریده شده است. رنج تاریخی که انسان معاصر در
مواجهه با آن بطور طبیعی واکنش نشان می دهد، انگاره ها و مصداق های
شاعرانه و لذت آفرین را بحران ساز، غیر واقعی و آرمان گرايانه تصویر و
قرائت می کند. تضاد و تعارض ناشي از نام کتاب (با توجه به محتوا چندان هم
جذاب و امروزی نيست.) خود حکایت عذاب و دردمندی انسان این عصری در
جغرافیای مشخص و ویژه ای است که اتفاقا چهره ی ناشاد و مضطربی دارد.
مثل چایی که دارد کم کم تاریک می شود
مثل
کمد
سبیل
و
پلنگ صورتی
جوانی ام کز کرده در سرباز خانه
در اول این شعر
و با این همه
نمی دانم آیا
هنوز
می چرخد پنکه؟
(ص 14)
سیاه شدن چایی یک تجربه ی عمومی است. اما شاعر وانمود می کند تجربه ای
شخصی است. بحران هویت و تاریکی تدریجی محیط دلگیر و خفقاق آور سربازخانه
در استکان چایی (حکایت ماه در پیاله دیدن حافظ) را همگان نمی بینند، تنها
انسان حساس و نکته سنج قادر است آسیب های فردی را در یک پروسه ی زمانی به
شکل هجو آمیزی به آسیب های اجتماعی تبدیل و اصالت ببخشد.
سوای پراکنش سطرها و چینش نامنظم واژگان که ما به ازای عینی و آوایی
دارد. چرخش پنکه را (با وجود معنای متعدد) اگر بمثابه ی گردش زمین (البته
نه به این حدّت و شدت) فرض کنیم، فاصله گذاری میان غروب سربازخانه،
دلتنگی های شاعر و ایضا وقفه های زمانی عمیق و تحسین بر انگیز است.
انعطاف و روانی زبان به شاعر کمک می کند ساده و صمیمی حرف بزند. اما باید
مراقب رابطه ی اجزا با کل بود تا ارتباط زنده و ارگانیک میان واژه و
مفهوم با متنیت اثر دچار آسیب نگردد. به گفته ی پل ریکور؛ ((شعر زبان است
در خدمت زبان)). با توجه به نمونه ی بالا و با استناد به شعرهای این
مجموعه، زبان ((مازیار نیستانی)) به دلیل نزدیک شدن به حوزه ی نثر و
محاورگی زبانی ظریف و شکننده است.
بهره مندی و سود جستن از عنصر نثر و زبان گفتار با این که قابليت جذب و
شکل دهی بسیاری از اشیا و پدیده ها را میسر می سازد، در عین حال گزینش
مقداری از واژگان در این نحو بیانی برجسته شده، جاذبه و کشش لازم تبدیل
شوندگی را دشوار می کند. مثلا؛ واژه ی اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) و
نظیر آن که تعمدا در پیکربندی متن گنجانده شده در همنشینی با دیگر عناصر،
و با توجه به کارکرد آن و همچنین تمایل شاعر به زبان سهل و ممتنع به سختی
قابل درک و پذیرش است. بنظر می رسد گرایشات نظری و خردگرایانه برای شاعر
دارای اهمیت و اولویت بوده که امکان حضور واژگان و اصطلاحات علمی و فلسفی
را فراهم می آورد.
امروز هم
اگزیستانسیالیسم اش را به خانه برد
می گفت:
"روان پزشک بخشی از سبد خانواده ی ما است"
(ص 11)
این نوع نگاه و نگرش به شعر از برخی جهات نمایشگر تفاوت متن ادیبانه با
متن شاعرانه می باشد. به بیان دیگر، شعر حاوی پس زمینه هایی است که ترکیب
متن تئوریک و متن واقع گرا را نمایش و انتشار می دهد. از یک سو، شاعر با
جزنگری، برخورد جدیدی با عناصر تشکیل دهنده ی متن دارد که برای دستیابی
به فضایی نو و متفاوت تا مرز تکرار و کلیشه شدن عناصر زبانی پیش می رود.
از سویی دیگر، با زبان سهل و ممتنع، اما نگاهی ژرف و فلسفی به جهان می
نگرد.
حالا که حالا که
حالا که کشانده ای حرف را به این جا
باید صبح را شیرین کنیم با ایدئالیسم هگل
جلوی همین حرف ها می گویم:
دیشب
همه
از کنترل تلویزیون گرفته تا نخ دندان سر درد گرفته بودیم
(ص 9)
در سطرها و جمله بندی ها، کلام از بافت خود جدا می شود و در يك نظام
زبانی عينيت يافته (سر درد کنترل تلویزیون و نخ دندان) کارکردی متفاوت را
تولید و آشکار می سازد. گردش ذهن و عین از مشخصه های زبانی شاعر این
مجموعه است، اجزای شعری اغلب حول امور انتزاعی چرخش داشته و بتدریج در
زنجيره ی کلام شکل عینی و واقع گرایانه پیدا می کند. به بیان دیگر، ذهنیت
و تصورات شاعرانه در بداهت امر مانع از ادراک و فهم درست خواننده از
پتانسیل موجود در متن می گردد. اما پس از تکمیل و انطباق مفردات و گزاره
ها... تكنيك و ظرفیت های شاعرانه به سهولت قابل درک و دریافت است. در
ادامه ی بده بستان میان ذهن و عین است که پی به عمق ماجرا برده و باصطلاح
لذت متن از نوع بارتی... از هزار توی شعر بیرون می ریزد.
از اتاق خوابت صدای گریه ی ستاره هایی می آمد
که
دانه
دانه
در زیر سیگاری خاموش می شدند
(همان)
در نگاه نخست رابطه ی میان "گریه ی ستاره ها" و "زیر سیگاری" کمی گنگ و
پیچیده بنظر می آید. سطر اول به دلیل انتزاعی بودن مغایر با ویژگی های
شعر امروز است. اما در سطر پنجم، وقتی جمله تمام و مفهوم کامل می شود
تخیل و لایه های متنی در بدیل سازی و استعاره ي ارتباطی ستارگان خاموش و
سیگارها را در می یابیم، تردیدها از میان برداشته و همچون شاعر دریافتی
نزدیک و مشابه ای را کشف و خوانش می کنیم.
تخلیم آنقدر قوی ست قوی
که می توانم گاوی را درسته بخورم
تو چرا ساکتی مرد؟
(ص 27)
باید پذیرفت تخیل شاعر این مجموعه قوی است. بسیار قوی.
باید شعرم را پر کنم از لحظه های ناب
باید با دست حساب کنم خیال تو را وجب به وجب
(همان)
لحظه های ناب و جادویی که خواننده را تحت تاثیر قرار دهد در این مجموعه
کم نیست، بسیار است. در حد وسع و مجال این متن تلاش کردم فکت ها و بریده
هایی از لحظات ناب و شاعرانه را نمونه بیاورم، و همچنین اشارات گذرا به
ترکیب واژگانی، لحن بیانی و زمینه ی شکل بندی متن داشته باشم.
اگر بپذیریم تئوري ها متناسب با ظرفيت های زمانی تغيير پذیرند، تناسب
بندی زمان متنی با زمان سرایش باعث تفاوت در شیوه ی ترکیب عناصر خواهد
شد.
وقتی بدنیا آمدم
شاه طهماسب از وسط تابلوهاش بیرون پرید و فرمود:
نی ناش ناش
نی ناش ناش
نی ناش ناش
(ص 20)
کیفیت یک فیزیک بیرونی با ارزش های مبهم و نامشخص درونی به نسبت حضور و
فعلیت یافتگی عناصر و مصداق های شخصیتی متغیر و تاثیر گذار است.
تغییر در قواعد و معیارهای شناخته شده و عام، سویه های عاطفی اندیشه و
لایه های متنی، استفاده از خرده روایت و گزینه گویی، پیچش های شکلی و
تلقیات مدرن و کنشمند فضایی متفاوت و دیگرگونه ای را آفریده است، بنحوی
که ما در خوانش خود از مجموعه ی ((قرارگاه های ناخوشی)) دریافت متفاوتی
از متن داریم.
البته نقص زبانی و نوسانات آوایی - تصویری در متن غیر قابل انگار است.
شاعر همان گونه که توانسته فضایی نو و نامتعارف بیافریند، همان گونه دچار
سهو رفتاری واژگان شده است.
متن ها با این که از انسجام روایی نسبی برخوردارند، اما گزاره های معنایی
- تصویری همچون یک پندار فرم انگارانه در ساختمند کردن متن سهیم و مشارکت
دارند. و بعضا نگاه نامتعارف به عنصر روایت، تکانش و قابلیت های تاویل
متن را به تاخیر می اندازد. از اینرو، بنظر می رسد شاعر به جای "فرم" به
"فرایند" می اندیشد. مثلا؛ در شعر ((ترمینال)) (ص 32 الی 34) شاعر برای
فرمالیزه کردن متن نوعی سرگشتگی انسان پا در گریبان امروز را بواسطه ی
خرده روایت و پازل های همگون و متغیر در یک فرایند روایی ساختمند و اجرا
می کند.
میان حرف شما باز نمی کنم ترمینال
نمی گذارم هر کسی عشقی سوارم شود و
فلفل بریزد روی فکرهای نکرده ام
(همان)
با این که پس زمینه ی فرمیک اثر معطوف است به وجه کنایی و استعاری سطرهای
مهیج و دینامیک.
موهای تو زیادی اش به خنده می اندازد این متن را!
(همان)
در این راستا الزاما به دوبارگی موتیوهای توضیحی و کلیشه گون (شمع و
پروانه) بر می خوریم که انرژی لازم و متکثر ندارد.
پرده را نمی گویم شمع و پروانه کافی ست
این شعر بی شمع و پروانه یک جناب لامپ است الزاما
جناب لامپ یا مارمولکی که هم نشین می شود خداست حکما
روشن نمی کند تو را
حالا
با نیمه ی تاریک خود چه حرفی دارم؟
(همان)
و یا... در شعر ((کفش ها)) بواسطه ی برش های آنی و مقطعی در اجزا و
کلیت... بازی با خورشید، قرص و زن گونه های بیانی در یک فرایند استحاله
گون جابجا شده و تغییر ماهیت داده اند.
کفش هایم را جفت کن!
و (کفش هایم) را بنویس!
بگذار قرص خورشید را بگذار زیر زبانم
(ص 59)
اجزای ذهنی - عینی در سایه روشن کلمات استعاری شرایط متفاوتی را در برخی
از شعرها رقم زده اند که از حد متعارف بیرون است. اگرچه دامنه یا افق
معنایی واژگان به حادثه و رخدادهای نزدیک و دور اشارت دارد، اما در یک
پروسه ی روش شناختی است که تعلیق ایجاد می کند.
جاده پر بود از اشباح
دست تو حیران در پاکت چی توز دنبال خوشبختی می گشت
من گفتم: دنده!
پوشک بچه!
و حرف را عوض کن
(ص 24)
و بعضا زبان از حوزه ی خود ارجاع دور شده و به فضای تخیلی و اسطوره ساز
نزدیک می شود. بنظر می رسد منشاء اثر، پیدایش و آغازگاهی نیّت گون دارد.
و فردیت، در گرو باورمندی به بینامتنیت، همذات پنداری و روابط دلالت گر
است.
(- حسنک کجایی حسنک؟
- حسنک رفته است کتاب فارسی را بی اندازد!)
(ص 35)
"حسنک" کشف نشده، بل که وامدار یک دوره ی تاریخی است. اما رابطه ی حسنک و
جنبه های پرسوناژی و زیبا شناسنانه و گزاره ای آن در زمان حال می گذرد تا
کنشی همسو و ناپایدار با ظرفیت روز را تولید / باز تولید کند. به گفته ی
آلتوسر؛ ((نوشتار بلا وقفه معنا تولید می کند تا آن را بر باد دهد.))
بازگشت های زمانی (گذشته و حال) زمینه های فردی و حس نوستالوژیکی را در
متن تقویت کرده و عمق می بخشد، و در نهایت به تثبیت معنا می پردازد.
مثلا؛ وجه عاشقانه و اروتیکال شعر معطوف است به حس لیبدویی فروید به نسبت
تمایل و تلقییات دو طرفه.
از اتاق خواب
رختخواب گریه می کند از - فاصله - فاصله می گذرم.
زن فکر می کند
باید فرویدم را ساعت چند به "روز شما هم بخیر" بفرستم
مرد بلند فکر می کند
این دهان مرده چه یخ کرده است!
(همان)
گريزهاي روايي، متنی، تصویری در محور شکل یافتگی عناصر و در برآیند حس
اندیشیدن به جهان موجب تحرک و انسجام سویه های ساختارمند شده اند. به
بیان دیگر، گریز و گسست های لحظه ای و مقطعی در سطوح خطی روایت ایجاد
تعلیق کرده، صورت های بیانی را در لایه ها و سمت های مختلف پراکنده، باعث
تنیدگی رابطه ی اجزا (و مفهوم) با عنصر روایت شده است.
مرد می گوید: دیشب از صدای گریه ی روزنامه ها خوابم نبرد
زن می گوید: من که نحو خودم را دارم
مرد می گوید: بالاخره یک جایی در این شعر روایت می شکند.
روایت می شکند. می خوابد روی تختخوابی که گریه می کند
(همان)
تقابل بین مرد و زن وجهی از نحو کلام و لحن روایی را در مسیر تازه ای رها
و رهنمون شده تا با مرکز زدایی، چند صدایی (پلی فونیک) شکل بگیرد. اما
دیالوگ ها اغلب از جانب راوی - شاعر بیان و شنیده می شود که به صورت
گفتگویی... شخصیت مقابل (زن - مونث) مورد خطاب است. به بیان دیگر، زمینه
ی شکست روایت فراهم است. روایت شکسته می شود، تغییر مسیر می دهد، اما
تنها صدایی که به گوش می رسد صدای راوی است.
مرد می گوید: بالاخره یک جایی در این شعر روایت می شکند.
روایت می شکند. می خوابد روی تختخوابی که گریه می کند
(همان)
در متون چند صدایی "دیالوگ" از ابتدایی ترین اشکال گفتمان در یک متن
پیشرو و امروزی می باشد. اما منطق گفت شنودی در ((قرارگاه های ناخوشی))
تابع فعلیت، حضور و میزان کنش راوی - شاعر است. اگرچه انحراف از نحو کلام
و سرپیچی از قواعد و اجبارهای زبان متعارف الزاما به معنای حذف گفتار و
کنش های یک سویه نمی باشد.
جیغ کشید
امروز
درختی که در خیابان چاقو خورده بود
- تو هنوز عاشق این دیوونه بازیایی؟!
(ص 15)
بعضی اوقات شعر به شعار نزدیک شده و ترجمان گوشه ی تاریکی از میل بیانی و
کشش گفتاری در گذشته و ایضا حال می باشد. و شاعر فاصله ی میان شعر و شعار
را با زبان پر کرده است.
به این کشته ی فتاده فتاده به هامون زبان زبان زبان
تو دخیل تازه ای ببند بر این زبان
(ص 19)
ظاهرا شاعر در صدد قرینگی و معادل سازی می باشد. اما اصطلاحات جا افتاده
و نظام قراردادی زبان مانع از تکوین و شکل پذیری هنجارهای نوین شده است.
اینک بر این گل که غروب می کشد بر صورت آخ
اینک بر این زبان فارسی چقدر انگشت می گذارید
(همان)
نمی خواهم بگویم نگاه شاعر کاملا مفهوم گرایانه است. زیرا ورود و خروج از
روایت و قطع و وصل های مداوم در بندها، پاره ها، اپیزودها، پیچیدگی های
بصری - تصویری به شکل ناخوانا تحریر و از منظر نگارشی - نوشتاری تناقض
آشکار با شالودگی و ساختمان درونمایه ای دارد. اما به دلیل تکرار برخی از
تصاویر و دقت در حفظ داشت زمینه های مفهومی، بنظر می رسد شاعر در برخی از
موارد رابطه ی تازه ای را تعریف و وارد جهان متن نکرده است. اگرچه میل به
تازگی و نوآوری و متفاوت بودن از دغدغه های اصلی ((مازیار نیستانی)) می
باشد.
شاعر می خواهد متفاوت باشد، متفاوت بنویسد، به گونه ای دیگر فکر کند،
بیافریند، خلق کند، سخن بگوید، و شعر... ماحصل این دیگرگونگی است.
((نیستانی)) به روایت آثارش که بیش تر در سطرها، بندها، پاره ها و پازل
ها شاهد آن هستیم استعداد و توانایی آن را دارد که فضای تازه و متفاوتی
را کشف و تجربه کند. اما سر ریز واژگان بیشمار و غیر ضرور اغلب به کلیت
اثر آسیب رسانده است.
خنده های تو
کتاب درسی مان شد
....
گفتیم باد
و نمی دانستیم
بازی ما را به هم خواهد زد
(ص 43)
باز تعریف روابطی که با توسل به عنصر طنز در متن گنجانده شده تا عمق
فاجعه را به گونه ای تلخ، اما واقع گرایانه به تصویر بکشد.
با سنگ قبری که خودش را بی خود لوس کرده است
(ص 26)
((نیستانی)) با نگاهی طناز و بازیگوشانه از عنصر طنز بنحو مطلوبی بهره
گرفته است. و غالبا با توسل به طنز است که برخی از تصاویر و گزاره های
تصویری معنا می شوند.
آب دهان مردگان
شکل زنی گرفته است این بار
(ص 31)
طنز زیر پوستی در لایه های متنی جریان دارد که بعضا به صورت بارز و عینی
رخ می نماید.
و ایفل مثل ساکت
(کلاه را از سر برداشته به دست
از سوسکی سیاه سوخته می ترسد.)
(ص 38)
تشخص و جسمیت بخشی اشیای بی جان، تخیل و تصویرسازی و نگاه طنز آمیز در
نوبه ی خود قابل توجه و تامل است. اما تکنیک به کار رفته در "و ایفل مثل
ساکت" و نظیر آن دارای ظرافت و ویژگی خاص شاعر می باشد.
با این که حضور راوی - شاعر در متن کاملا حس می شود. اما نگاه انتقادی در
شعر مبرهن کوشش شاعر در نشان دادن و بر جسته کردن برخی از معضلات و
نارسایی های اجتماعی - انسانی است.
دست بر سطوح زیبایی می کشم
و اشباحی چروک
چتر نجات را برای ام باز می کنند
(ص 58)
زیست همزمان اشیا و عناصر مدرن با وجه شهودی و راز مند، و اساسا القائات
ذهنی شاعر باعث گسترش دایره ی واژگانی و شکل بندی نگاه مضمونی و سوررئال
شده است.
همانطور که قبلا اشاره شد و با توجه به اعتقاد شاعر به خلق لحظه های ناب.
شاعرانگی و شخصیت شعری ((نیستانی)) را باید در سطرها و بندهای متوالی و
پراکنده شناخت، نه در فرم یافتگی اثر. در واقع ((نیستانی)) شاعر اجزاست
نه کل. اجزاي شعرش چنان درخشان و مهیج و تکان دهنده است که خواننده را
مجاب می کند.
گریه نکن!
گریه آرایش ات را پاک می کند
-"مگر می شود خیابان
نان خشکی
کتاب فروشی
مُرده باشد."
(ص 28)
خصوصا زمانی که یک اتفاق عینی و ملموس را دستمایه قرار می دهد، پیامد و
بازتاب های عاطفی و شیطنت آمیز آن را به صورت کنایی، و بسیار رندانه در
چهار چوبه ی زیباشناسی مرد سالارانه راویت می کند.
آب را باز کردم به روی اش
و خندیدن را به صورتش پاشیدم
قاه قاهی از میان درختان پرید و هل هل میزد
روی سینه ی مادرم
خرما می خواستم
می خواستم رگم را بزند
می خواستم بی رگ باشم
- دیگر چه می خواهی بعد مستی ابرها؟
(ص 56)
و يا... تعابیر ساده و عمیقی که آکنده از عشق و طراوت و زندگی است.
گوشم پر از صدای تو بود
و لب های تو
میان جوانی من
برنج پاک می کرد
(ص 22)
منطق خطی روایت مورد تعرض است. در اکثر شعرها آنچه که شعریت اثر خوانده
می شود در بستر فرم و فرايند نوسان دارد. (فرم فرسایشی) نظام منطقی روایت
در توالی زمان فرو می ریزد و به سبب نگرش چند سویه، ارتباط نشانه ای به
اشکال مختلف رخ می دهد. ملاحظه کنید؛
من به عبارتی دن کیشوت هستم
پدر شعرهای سقط شده
Pdf ی از مک دونالد
و خنده ای که در گل دایی شکفت
خلیج اشک تمساح می ریزد و
کوکاکولا می برد هنوز از عرب ها دل
پاریس اما...
پاره ای اوقات نیلوفری
بلند می کنم طعم زن را
اما چه فایده
کلمات کامپیوتری بد روان پریشی گرفته اند
(ص 48)
گرایش به ساخت های تلفیقی و نامتمرکز موجب شده تا شاعر با سود جستن از
گسست های موضوعی و تعین های غیر ایستگاهی منطق روایی متن را دیگرگون کند
و مانع از کانون شدگی اجزای شعری در کلیتی واحد گردد. با این که دخل و
تصرف های دستوری در متن بعضا خوش ننسشته، اما ((دون کیشوت)) یک شعر فرم
یافته و هنجارمند با انگیزه ی گریز از دایره ی روایی است. زیرا سطر به
سطر، پلان به پلان، و در بندهای مکرر ذهنیت خواننده را بر هم می ریزد، و
ثبات و هستیت متن را در محورهای افقي و عمودی به چالش می گیرد.
این نحو برخورد با روایت که مبتنی بر تداخل متنی و نگاه قالب شکنانه است
در پاره ی آغازین شعر ((دن کشوت)) بیش تر خود را نشان می دهد. گشایش و
شکل گیری موضوعات مختلف و متنوع در قالب پاره روایت ها بطور طبیعی رخ
داده که نشات گرفته از یک نظام واحد روایی نمی باشد.
سازه های روایی به دلیل فرم گریز بودن تمایلی به ساخت و ساز خود در
چهارچوبه ی قالب دارند / ندارند. ايندست برخورد با روايت در شعر معاصر
نادر است. بندرت می شود شعری فرم گریز و بازیگون و سیال با این ظرفیت
روایی پیدا کرد که اجزایش (در برابر یک نظام کلی) هر لحظه در حال تغییر و
ساختار سازی باشد.
البته برخی از تکنیک ها مثل سطر ششم ((کوکاکولا می برد هنوز از عرب ها
دل)) منطبق با رویکرد فنی و تکنیکی شعر امروز نیست. اما خب، در پس زمینه
ی ذهن شاعر معرّف نوعی ویژگی و زیباشناسی است.
تاکید بر عین عبارت که از ژانر پلیسی و جنایی اخذ و در متن گنجانده شده است.
قاتل همیشه بر می گردد به محل قتل
(همان)
تقریبا شبیه همین رفتار در استفاده از کلمات قصار را بدون تغییر در شعر
((روزنامه های صبح)) می بینیم.
اگر بنویسم، نخواهم مرد. ((دوراس))
بدون رقص با مرگ، آفرینش هنری امکان پذیر نیست. ((سلین))
(ص 64)
گاه اقتباس یا استقبال از شعر شاعران پیشین به شکل هنرمندانه و غیر
مستقیم صورت می پذیرد.
بر جاده ماران مرده اند
بر جاده (ی) مارها
(ص 66)
و گاهی به صورت مستقیم و همراه با تغییرات جزیی ارائه می شود که ایکاش...
این غم ناپیدا ظاهر نمی شد.
آی عشق چهره ی مادر... پیدا نیست
(ص 41)
با این که واژگان در مفهوم متضاد ظاهر شده اند، اما در وجه رفتاری رویکرد
مشابه ای دارند.
کفش ملی نجاتم نداد
تنها
مرا رساند تا پله های دادگستری
(ص 46)
"تا" نشانه ي فاصله است تا شباهت و تشخص بخشي. و فرق است میان تشخص و
نگاه شخصیت انگارانه ی پای پله ها تا تا...
"دوستت دارم"
دهان باز کرد و گفت:
دوستت دارم
(ص 42)
از یک سو، محاورگی و بهره گیری از زبان روزمره سبب گریز از کلیشه شدن
اجزای کلامی و غیر کلامی شده است. و از سویی دیگر، بازی با کلمات بیش تر
در سطح رخ می دهد و باعث یله گی و سطح انگاری می گردد. به بیان دیگر،
واژگان در سطح حرکت می کنند، اما در یک سازمان دهی نامنظم و پیچیده ای
گردش دارند.
بازی زبانی از پارامترهایی است که به انحای مختلف با علامت گذاری، تکرار
واژگان، تغییر در نحو کلام، پیوست محاورگی و زبان روزمره، تشدید گونه های
آوایی - شنیداری و حتا بازی با اعداد و پاراگراف ها به صورت عادی و غیر
عادی در متن رخ داده است. از جمله متن هایی که در آن زبانیت شدت دارد می
توان از ((پاورقی / ص 53))، ((بم نوشته / ص 61))، ((روزنامه های صبح / ص
63)) و... نام برد.
1
گریه زیاد خندیدن است
2
تنها عده ای (در این میان) عده ای تنها را به خنده دعوت کردند
3
یه عده هم (....) برای درک عمق فاجعه خط کش می فرستن.
یه عده دیگه (....) برای هم دردی با زلزله زدگان با بیل و کلنگ
خونه هاشونو خراب می کنن.
(باز هم یه عده) برای هم دردی موبایلاشو نو می ذارن رو ویبرِ.
4
(ص 61)
نقطه گذاری در شعر امروز نقش اساسی دارد. دقت در علامت گذاری و نوع
نگارشی بسته به میزان شناخت و نحوه ی کاربرد علایم و نشانه ها در متن
دارای اهمیت است. اما علامت گذاری خصوصا به کارگیری پرانتز ( ) که مبنایی
توضیحی و نوشتاری دارد، در کل مجموعه ی ((قرارگاه های ناخوشی)) از زمینه
ی نشانه ای خارج و اغلب اساس متنیت است. احتمالا شاعر از سرِ ذوق و سلیقه
متن شعری را نقطه گذاری کرده تا نشان دهنده ی خط فکری و روش نگارشی مشخص
باشد.
((مازیار نیستانی)) شاعر حساس و محتاطی است. با وجود نگاه رادیکال و
پراکنش واژه و گردش معنایی، به سبب ایجاد ارتباط با مخاطب (مخاطب عام)
احتیاط را سر لوحه ی کار خود قرار می دهد. در واقع و به عبارت ساده تر
شاعر نگران فهم مخاطب است. کافی است به بند ((3)) شعر ((جنی - اند))
مراجعه کنیم ببینیم که شاعر برای تغییر در ساخت یک کلمه (موفولوژی) چگونه
با صرافت مقدمه چینی می کند تا ذهن خواننده را آماده نگر دارد.
سقوطی که پشت (سرشان) است را
- سرشان که گرم می شود خدا را بنده (نیسطند) -
نیستند را با (ط) دسته دار
دار بی دسته (دار) را بر می دارند
در text بعدی
(ص 68)
و در ادامه، در بند ((4)) به قصد لیست کردن بندهای مختلف در یک محیط
همخوان و تاویل مند علت (ط) نیستند را در یک پروسه ی زمانی توضیح می دهد.
از در می آیند تُو
می نشینند روی کاناپه
چیپس و تلویزیون و (و)
بعد تنها می شوند
زنگ که می زنند چراغ ها را روشن می کنند
(می کنند) را جا می گذارند (می گذارند) را جای (می کنند)
در دستشویی هیچ کس نیست
(نیست) را هم (نیسطند)
پس / حتما / جنی (اند)!
(همان)
به احتمال قوی اکثر شعرهای این مجموعه در دهه ی 80 سروده شده و در سال 91
جمع آوری و چاپ گردید. زیرا برخی از شعرها نوعی سمپاتی در من به عنوان
خواننده ایجاد کرده که به دلیل نزدیکی با ویژگی های تکنیکی شعر شاعران
ساروی در اوائل دهه ی 80 می باشد.
با آرزوی توفیق و موفقیت برای ((مازیار نیستانی)) عزیز، بطور کلی می توان
گفت ((قرارگاه های ناخوشی)) نموداری متمايز و در عين حال منسجم از تجربه
و تفکر و استنباط های جدید عاطفی و شکلی، رنگ آمیزی خیال و چشم اندازهای
بصری و تصویری، علایم و آوانگاری هنجارهای انسانی و اجتماعی، عاشقانه ها
و ایده آل های دور و نزدیک، صورت بندي اشکال تاریخی و اسطوره ای، تلخیص
آگاهانه ی سمت های ذهنی و عینی، تلفیق و ادغام زبان معیار و نثروارگی،
جابجایی واژگان و مفهوم و کشف ظرفیت های نهفته در متن استََ
لذت ناخوشی
رضا حیرانی
به بهانه ی انتشار مجموعه شعر « قرارگاه ناخوشی
جهان پیرامون ما هر روز بیش از پیش من و مایی که در این وانفسای هجومِ بحرانها نفس میکشیم را به غار کوچک کلمات سوق میدهد. ناچاریِ تنهایی گرچه در نگاه اول مصیبت تلخیست اما در حقیقت موهبتیست که برای شاعر حکم کیمیا دارد. از زمانی که نیمای بزرگ در نامههایش به تاکید بر تنهایی و خلوت شاعر اشاره میکرد، تا امروز این خلوت و تنهایی برگ برندهایست که اگر به آن دست پیدا کنیم میتواند ما و شعرمان در این سمفونی شلوغ شاعران و کتابها به نتِ خلاقیت فردی برساند. امروز تردیدی نمانده که جنون ِ نوشتن و یا در واقع در جنون نوشتن نهایت لذت برای شاعر است. چرا که جهان گوشهایش را از صداهای باطل و تکراری چنان انباشته که هنرمند خلاق چارهای ندارد بجز آنکه با صدای بلند خودش و جهانش را تکرار کند. وردخوانی تنهایی که با پهلو زدن به جنون لذت رها شدن از پوچی اطراف را به شاهر هدیه میدهد.
مازیار نیستانی از پاشیلیها تا به امروز در این مسیر قدم زده و میزند. او در مجموعه شعر آخرش «قرارگاه ناخوشی» به درستی وعدهگاه خودش با شعرش را پیدا کرده و هیچ ابایی از این وردخوانی تنهایی ندارد. راوی شعرهای این مجموعه با صدای بلند شعر میخواند. مثل بلند حرف زدن در پیادهرویهای طولانی بی مقصد آنانی که مردم شهر برای آنکه به سادهترین شکل ناتوانیشان از فهم این افراد را کتمان کنند دیوانه میخوانندشان!
در این وضعیت آیا شاعران جز دیوانگان گوشه کنار شهر خوانده خواهند شد؟ آیا فضیلتی بالاتر از دیوانگی برای شاعر هست؟ وقتی دیوارها و مردم این جهان در هر دم و بازدمشان بطالت را رواج میدهند؟
پیش از آنکه مجموعه شعر مازیار را بخوانم گمان میکردم اگر بنا باشد برای او و کلماتش بنویسم یک یادداشت از جنس معرفی کتابهایی خواهد شد که این روزها در دکان هر روزنامه و مجلهای پیدا میشود. اما با خواندن قراگاه ناخوشی به این یقین رسیدم که گاهی به جای نقد نوشتن بر یک مجموعه باید آن دمی که در آن نطفهی کتاب گذاشته شده را ستایش کرد. دمی که در آن مازیار به جنون تنهایی و خلوت شاعر پی برده و ابایی ندارد از اینکه در متنش کلماتش را عریان کند و اجازه دهد تک به تک مازیارهایش سخن بگویند.
سالها پیش یعنی در ابتدای قرن شانزدهم میلادی اراسموس عالم هلندی اثری نگاشت به نام در ستایش دیوانگی که نزدیک به دو قرن از آثار مطرح اروپا بود. او با طنز تلاش کرد بخشی از بحرانهای جامعهی زمان خود را به رخ مردمان دورانش بکشاند. اراسموس شاید هرگز گمان نمیکرد که قرنها بعد جهان به سمتی برود که هر روز به خیل دیوانگان فهیمش اضافه شود و هر روز این جماعت جنون زدهی آگاه به حکمت جنون و تنهایی بیش از پیش انگ خورده و رانده شوند.
مازیار نیستانی با طنزی که در متنش دارد و شیوهی واکنشش به جهان اطراف به نوعی در ستایش دیوانگیست که مینویسد. امروز تعداد شاعرانی که رها از بایدها و نبایدهای مد و دمده شده و یا تئوریهایی که نزدیک به یک دهه ملاک برتری یک متن بود مینویسند کم نیست. شاعرانی که در فرمهای مختلف و گاه با اختلاف نظرهای بنیادین بی آنکه بدانند در یک قبیله نفس میکشند. هر کدام از ما شاعرانی که دچار این جنون رها شدن و خلوت شدهایم از قبیلهی ستایش گران دیوانگی هستیم.
و مازیار نیستانی نیز با قرارگاه ناخوشی به خیل این قبیله پیوسته است. هرچند هنوز گاهی در گوشهای از شعری تکهای از پیراهنش و تنش به گذشتهها میچسبد و اجازه نمیدهد او با تمام تنهاییاش به جنون بپیوندد.
اما اصالت جنون و تنهایی به حدی برجسته است که این تکهها و تار پودهای اندکی که در گذشته گیج میخورند نمیتوانند مازیار را از قبیلهی ستایش گران یاغی دیوانگی بگیرند. دستکم تا زمانی که او با جنونش مینویسد:
از اتاق خواب
رختخواب گریه میکند از - فاصله - فاصله می گذرم.
زن فکر میکند
باید فرویدم را ساعت چند به "روز شما هم بخیر" بفرستم
مرد بلند تر فکر میکند
این دهان مرده چه یخ کرده است!
زن فکر می کند از شیر مرغ تا جان جان جان...
مرد میگوید: دیشب از صدای گریه ی روزنامه ها خوابم نبرد
زن میگوید : من که نحو خودم را دارم
مرد میگوید: بالاخره یک جایی در این شعر روایت میشکند.
.......................................
فاجعهاي در راه است
فاجعهاي در
فاجعهاي
ومن همه چيز را به بازجو گفتهام:
كه ضلع سوم اش تنها بود
كه با توپ و مايواش ميخواست
دريا را نجات دهد
كه پدر يعني
«صدايت را بياور پايين
اين شعرها را بايد در دلت بخواني»
وبازجو گفته بود:
متاسفانه بين شما و درخت رابطهي مشكوكي است
این روزها آنقدر متنهای فاخرانه و عصا قورت داده به دستم میرسد که انگار همگی کت و شلوار پوشیده آمادهاند به عروسی از ما بهتران بروند. متنهایی که گرچه نام شاعرانشان با هم متفاوت است اما اگر متنها را کنار هم بگذاری از شدت خط کشی شدن و به قول فروغ با دستهای شسته نوشته شدن نمیتوانی متوجه شوی که مثلا شعر آقای فلان با دیگری چه فرقی دارد. بلای یکسانی چنان بر سر قوم شاعران فرود آمده که گویی پیغمبری را از خود رانده بودیم که این بلاهای آسمانی در حکم تاوان ماست که دامان قوم ما را گرفته است. سنگ شدهایم بیش از هر زمان دیگری به مجسمههایی متکبر و بی ارزش بدل شدیم بی آنکه بدانیم وعدهگاه ما و کلمات جنون و تنهایی بود. جایی که بتوان در خلوتاش جهان فردیمان را بنا کنیم. متنهای ما اگر جهانی با مشخصات فردی ما نباشند به هیچ نمیارزند. و این روزها آنچه یافت می نشود همین جهانوارههای فردیست. به همین خاطر است که وقتی قرارگاه ناخوشی مازیار نیستانی را میخوانم احساس میکنم یکی دیگر از هم قبیلهای هایم را یافتهام. وعدهگاه ما شاعران جنون زدهی تنها دور نیست. ما گرچه هر کداممان در خلوتی جداگانه با صدای بلند ورد تنهایی میخوانیم اما هر بار که متنی از ما انتشار مییابد همگیمان با وجود تفاوتها و اختلافها در نقطهی جنون شاعرانهمان جمع میشویم تا فراموش نکنیم عصیان تنهایی اصالت شاعران جهان است. و ما شاعران عصیان و تنهایی و جنون هستیم. که گرچه روز به روز بیشتر طرد میشویم اما به جهانی بنا بود در متنهای بسازیم پشت نمیکنیم و گرچه ایمانمان به جهان پیرامون روز به روز کمتر میشود اما مانند نوح برای طوفانی که در راه است از متنهایمان کشتی نجات میسازیم. و با صدای بلند در پیاده رویهای به شکل متنهایمان انتشار مییابیم. مانند آنانی که مردم شهر تنها به جرم اینکه با صدای بلند فکر میکنند و تند تند قدم میزنند دیوانه میخوانندشان. تنها به جرم اینکه مانند آنان برای لحظه به لحظهی زندگیشان از پیش تصمیم نمیگیرند و ربات نیستند چرا که انسانند و بی تردید شاعر! حتی اگر کلمهای ننوشته باشند.
از« پاشیلی ها » تا « قرارگاه های ناخوشی»/ گفتوگو با مازيار نيستاني
چاپ شده در روزنامه "ملت ما" دوشنبه 8 خرداد
| فاطمه گودرزی زاده| مازيار نيستاني متولد1360درشهر كرمان و برادرزاده منوچهر نيستاني است.اوتاكنون سه مجموعه شعر منتشر كرده كه مجموعه اول خود رابه نام«عكس يادگاري» به صورت اشتراكي با چند شاعر ديگر، مجموعه دوم به نام«پاشِیليها » را در سال 82 ومجموعه سومش به نام«قرارگاه ناخوشي» را در سال 91به انتشاررسانده.نيستاني جزوشاعران متفاوت نويس دهه اخير است، وي همچنين دبير بخش مقاله مجله ادبي خوانش، دبير بخش كتاب مجله ارمغان فرهنگي نيماست، او علاوه بر سرايش شعر به نمايشنامهنويسي و ترجمه نيز مشغول است.درباره شعر دهه 80و كتاب جديدش با او گفتوگويي كردهايم كه با هم ميخوانيم.
شعر شما طي يك دهه گذشته كه از چاپ كتاب اولتان تا مجموعه فعلي ميگذرد دستخوش چه تغييراتي شده است؟
بين مجموعه اول «پاشيليها» و كتاب حاضر «قرارگاههاي ناخوشي» فاصلهاي است. فارغ از اينكه اينها مجموعههاي خوب يا بدي هستند، اما دو مجوعه هستند كه توليد شدهاند؛ يكي 9 سال پيش و يكي امسال و اگر من بتوانم بر اين فاصله پرتویي بيندازم توانستهام تاريخي از شعر را روشن كنم كه الزاما يك تاريخ شخصي نيست. ميخواهم به نكتهاي بسيار مهم اشاره كنم و آن اينكه در دهه هفتاد رخدادي شكل گرفت كه اگر آن را باور نكنيم فاقد تفكر تكاملي در روند شعر فارسي خواهيم بود.
دهه هفتاد عرصه رخدادپذيري بود و عرصه رخدادپذير يعني مقطعي كه بايد رخداد در آن اتفاق بيفتد مثلا نيما در شعر يك رخداد است و عرصه رخدادپذير وي از مشروطه تا ظهور نيما وجود داشته است و همچنان نيز وجود دارد. اين حرف بديهي كه اگر نيما نبود كس ديگري ميآمد و همان كار نيما را انجام ميداد تكيه بر آن عرصه رخدادپذير دارد.
از اين بابت دهه 70 نيز باردار چنين موقعيت مشابهي بود. در آن دهه، زمان خواستار اتفاق تازهاي بود. ما در ابتداي دهه هفتاد انقلاب و جنگ را پشت سر گذاشته بوديم و انرژي جنگ و انقلاب بايد خودش را نشان ميداد كه در شكل ادبياش اين اتفاق افتاد. براهني در ابتداي آن دهه نخستين كسي است كه با تفكر به امر نو رخدادي را رقم ميزند و قرائت خويش را از امر نو اعلام ميكند و تا کنون هم به آن وفادار است مجموعه شعر «پاشيليها» تحت قرائت براهني از شعر سروده شده است و رفتار با زبان مطابق با قرائتهاي «شعر زبان» در آن
دهه است.
اما بايد قبول كنيم كه اين قرائت به اشباع رسيد و در نيمه دوم دهه 80 برخورد با زبان نزد بسياري از شاعران برخوردي مكانيكي بود. براي عبور از اين اشباع شدگي يك راهحل اين بود كه دوباره برگرديم به رخداد شكل گرفته در دهه 70 و با توجه به آن امر نو را دوباره با قرائتهاي گوناگون توليد كنيم يعني به شكل تكاملي عرصهاي از امور نو را ايجاد نماييم و شعرهايي كه الگوهاي ثابتي ندارند را توليد كنيم و قرائت اشباع شده «رضا براهني» از امر نو را كنار بگذاريم. اين اتفاق انجام نگرفت و به جاي آن ما با روكش ايدئولوژيكي بر امر نو رو در رو شديم و آن جريان سادهنويسي بود جرياني كه عملا نزديك به يك دهه ما را از توليد امر نو دور كرده است.
مجموعه «قرارگاههاي ناخوشي» در شرايطي نوشته شده كه نه ميخواهد به اشباع شدگي دهه 70 تن بدهد نه با روكش ايدئولوژيك شعر ساده كه مفهوم شعر آوانگارد را قلب كرده است كنار بیايد بلكه ميخواهد به بازانديشي در مفهوم امر نو كه در دهه 70شكل گرفت وفادار باشد و قرائت خودش را از شعر زبان ارايه نمايد.
يكي از مواردي كه شعر دهه 80 به عنوان مشخصه خود طرح كرده است توجه به جزئيات عيني مانند اشيا و روابط حسي اشيا با رفتارهاي انساني است. اين موضوع در شعر شما نيز مشهود است فكر ميكنيد چه عواملي سبب چنين كاركردي شدهاند؟
اجازه ميخواهم عرض كنم كه اين توجه به امر جزء تنها مشخصه شعر دهه 80 نيست بلكه شما در شعر شاعران سبك هندي و بهويژه شاعر مورد علاقه من «صائب تبريزي» نيز اين رويكرد را ميبينيد و اتفاقا در شعر اين شاعر امر جزء در تقابل با امر كل قرار نميگيرد بلكه امر جزء بيانگر و بازتابدهنده كليت است. اتفاقي كه در دهه 80 افتاد توجه به امر جزء به گونهاي در تقابل با امر كلي بود. يعني شعر دهه 80 با طرح مسئله فرار از كلان روايتها و هر كلان ديگري سعي داشت امر جزئي را در مقابل امر كلي قرار دهد؛ باور شاعران اين بود كه امر كل امري ايدئولوژيك است بنابراين به جاي تكيه بر مفاهيم كلي مفاهيم جزئي را طرح كردند و تكيه بر اشيا و روابط فيمابين اشيا و انسان در شعر اين دهه نمود بارزي دارد. اما باور من به عنوان يك شاعر همچنان احيای امر كل است و اين خود شعر مرا در تقابل با تئوريها و اشعار جزئينگر دهه 80 قرار ميدهد برعكس اين تئوري امر كل نه تنها يك كلان روايت ايدئولوژيك نيست بلكه همواره عنصري ضد ايدئولوژي بوده است.
فرض بفرماييد امور جزئي مانند آزادي سياهپوستان و زنان و اقليتهاي قومي تنها ما را با بخشي از آزادي روبهرو ميكند يعني آزادي جزء، در حالي كه آزادي انسان يك امر كلي است ما را با كليتي مواجه ميكند كه تمام امور جزئي زير مجموعه آن محسوب ميشوند؛ بدين ترتيب نمود جزء انگاري در اشعار من شباهتي با شعرهاي توليد شده در دهه هشتاد ندارد زيرا تنها صرف مطرح كردن يك شيء يا رابطه عاطفي يك شيء مسئله من نبوده است بلكه امر جزئي در شعر من هميشه بايد بازتاب دهنده كليت باشد يعني بايد بصورت مجازي ما را به كليتي فراي خود و مفهومي جدا از خود ارجاع دهد مثلا وقتي ميگوييم «پيراهن» صرفا اشاره به يك شيء يا عنصري جزئي ندارم بلكه«پيراهن» حتما بايد مفهومي كلي مانند جدايي انسان يا تنهايي انسان و... را منتقل نمايد. بدينترتيب ظهور امر جزئي در اشعار مجموعه مورد بحث در جهت ارايه چيزي كلي است نه توجه به جزئي باوري در شعر. اين نظر شعر مرا در مخالفت با انديشههاي جزئينگر پست مدرنيستي كه در دهه 70و 80 وجود داشت قرار ميدهد.
آيا تمهيدات شكل گرفته در شعر شما را ميتوان بخشي از دغدغه عمومي شاعران اين دهه زير عنوان سهل و ممتنع نويسي دانست؟
در ابتدا بايد سهل و ممتنع نويسي را از سادهنويسي جدا كنيم. يعني اگر تعريف ما از سهل و ممتنع طرح فرايندهاي پيچيدهاي باشد كه توامان ادراكي آسان از شعر را محقق ميكند؛ آنگاه شعر ساده تنها بخش دوم اين گزاره را محقق ميكند يعني ادراك ساده و همواره فرايند پيچيده كه اساس هنر مترقي است را به دست فراموشي ميسپارد. شعر سهل و ممتنع ميتواند شعر سعدي باشد. اما با تمام اين تنها يك طرف قضيه است كه بخش اندكي از اشعار مرا جزء سهل و ممتنع نويسي قرار ميدهد اما شعرهاي زباني من بيشتر تاكيد بر ايجاد فرايندي براي طولاني كردن زمان ادراك دارند و اين طرف ديگر قضيه است كه در نظر من مهمتر جلوه ميكند آنجا كه اشكلوفسكي در تعريف فرايند هنر ميگويد: «فرايند هنر، فرايند يكهسازي ابژههاست و فرايندي است مبتني بر غامض كردن فرم و افزايش دشواري و زمان ادراك»، اين تعريف در كار شعرهاي مجموعه«قرارگاههاي ناخوشي» بيشتر مورد توجه بنده بوده است.
شما در مقالاتي مخالفت خود را با جريان شعر ساده طرح كردهايد. فكر ميكنيد اين عنوان دقيقا شامل چه نوع اشعاري ميشود؟
شعر اين سالها كاملا مرعوب اينگونه از نوشتن (ساده نويسي) بوده است و به روشني ميتوان گفت كه جريان مترقي شعر كه «شعر زبان» بخشي از آن است كاملا در اين دهه كنار گذاشته شد. اما از چه زمينهاي كنار گذاشته شد؟ من معتقدم كه شعر پيشرو از روند چاپ و پخش و ژورناليسم ادبي كنار گذاشته شد تا توليد ادبي؛ زيرا ما مجموعهها و شعرهای توليدي آوانگارد بسياري داشتيم كه چاپ و پخش نشدند.
بنگاههاي نشري براي دريافت سود بيشتر بر جريان ساده نويسي تاكيد بيشتري داشتند تا هنر آوانگارد؛ بدينترتيب ميتوان اينگونه استناد كرد كه شعر ساده بيشتر محصول بنگاههاي نشري و ژورناليسم ناسالم ادبي بود تا فرايندهاي دروني خود ادبيات و زبان فارسي. ما در اين دهه بيشتر با توسعه بازار ادبي روبهرو بوديم تا توسعه ادبيات و براي همين هم تئوري خاصي در اين دهه شكل نگرفت و تنها روندي كه براي ما بازنمايي ميشد روند بازار بود اين روند پوپوليست گرايي در ادبيات در طول تاريخ شعر معاصر بيسابقه بوده است و اشاره من بر اينگونه از اشعاري است كه با تكيه بر چنين روندي سروده شدند و از فرايند هنري و آفرينش امر نو و يكتا دوري گزيدهاند.
آيا ميتوان با توجه به محدوديت تيراژ كتاب حتي در وضع كنوني كه قطعا چهار يا پنج بار تجديد چاپ درباره يك مجموعه شعر دور از انتظار نيست يك موضوع تعيينكننده در باره اين نوع اشعار بهعنوان« مقبول بودن نزد عامه» نسبت به شاعران متفاوت نويس به حساب آورد؟
مخالفت من با مقبول بودن يا نبودن اين اشعار يا شاعرانشان و... نيست هر شاعري حق دارد هرگونه كه دوست دارد بنويسد عامهپسند يا نخبهگرا براي اقليتي از اجتماع مخاطب يا اكثريت از اجتماع مخاطب؛ اين حق شاعر و نويسنده است كه طيف مخاطب و رويكرد ادبياش را مشخص كند. پس مشكل شخص من از آنجايي مطرح ميشود كه مفاهيمي قلب ميشوند يا ملاكهايي به غير از زيباييشناسي جانشين سنجه اثر ادبي ميشوند.
جريان ساده نويسي ميتواند وجود داشته باشد و مجموعه شعرهايش بارها تجديد چاپ شوند اما نميتواند مدعي شعر آوانگارد باشد زيرا مباني شعر ساده با هنر آوانگارد در تضاد است؛ بدينترتيب هرگاه اين جريان مدعي آوانگارديسم هنري باشد ما با قلب شدن مفهوم امرنو روبهرو هستيم كه پايهترين تعريف امر نو عبارت است از: مجموعهاي از عناصر كه عناصرش در مجموعه فرهنگي پيش از خود موجود نباشند و شعر ساده فاقد تعريف نو است.
يا هنگامي كه فروش يك اثر ملاك و سنجه داوري و ارزيابي هنري آن اثر محسوب ميشود ما با جانشيني و تحميل عنصر بازار و سليقه اكثريتي به جاي مباني زيباييشناسي روبهرو هستيم . مخالفت من با اين رويكردها است كه جزء كاستيهاي تفكري ما محسوب ميشوند و دور از نظر نداريم كه بهترين آثار هنري همواره آثاري اقليتي بودهاند تا اكثريتي.
به عنوان آخرين سوال روند شعر دهه پيش رو يعني دهه نود را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
اكنون كه در ابتداي دهه90هستيم من به روند شعر اين دهه بسيار خوشبينم. همچنان كه در سوالات پيشين ذكرش رفت جريان ساده نويسي روكش ايدئولوژيكي بود بر جريانهاي مترقي شعر فارسي و همچنين اين جريان توانست يك دهه كامل شيوه سرايش شعر را به صورت واحد و يكساني در آورد و شعرهاي توليد شده كاملا داراي مشابهت ساختاري و تكرارپذيري هستند. در مقابل در ابتداي دهه نود جريانهاي آوانگارد با چاپ كتابهايشان خود را دوباره به عرصه شعر عرضه داشتهاند از اين نظر ما با شكلگيري جريان آوانگارد در مقابل جريان ساده نويسي كه جرياني غالب در دهه هشتاد بوده است روبهرو هستيم و اين امر بسيار خوشايند است زيرا بين اين دو جريان هيچ قدر مشتركي وجود ندارد و هيچ حدي كه بتوان اميد داشت كه اين دو جريان در هم ادغام شوند؛ پس ما با دو روند بسيار متضاد و از هم دور رودرروييم كه در نهايت تضاد مابين شان به ديالوگي ميانجامد كه به نفع شعر است و بسياري از نكات ظريف و پوشيده و گنگ در اين ديالوگ روشن و مشخص خواهند شد. همچنين اين ديالوگ كمك ميكند تا تئوري ادبي كه در دهه گذشته به گونهاي سترون مانده بود باز به عرصه نقد ادبي وارد و سبب توليد آثار هنري قابل تاملي شود. من به شكلگيري اين ديالوگ و اين تضاد بسيار خوشبين هستم و ميانديشم كه بار ديگر در اين دهه امر نو و هنر آوانگارد و آثار هنري يگانه پا به عرصه خواهند گذاشت زيراكه اصولا اعتقاد و علاقهاي به بيان كاسته شدن يا پايان گرفتن خلاقيت بشر و در اين جا آثار هنري و شعر ندارم برعكس بسياري كه پايان شعر و خلاقيت را اعلام ميكنند.
نقد داریوش معمار بر مجموعه شعر "قرارگاه های ناخوشی"
جزئيات لحن ساز
نگاهي به مجموعه شعر قرارگاه هاي ناخوشی-مازيار نيستاني-نشر بوتيمار-1390
داريوش معمار- بررسي شعر نو در دو هيئت متفاوت طي سالهاي اخير معمول بوده، نخست نگاهي كه متكي بر نفي جريان هاي آوانگارد است (كه تجربه گرايي و عدول از نرم هاي معمول بياني را روش كار خود قرار داده)، و سپس نگاهي اقليتي كه با برچسب زني به ساير جريان هاي شعري با عنوان وجه رسمي ادبي، مقبوليت يافته است. در اين ميان شاعران جوان دهه هشتاد هر كدام زير پرچم اكثريتي، اقليتي اين جريان ها (با نام هاي مختلف) راه خود را يافته اند.
مازيار نيستاني، با انتشار نخستين مجموعه شعر خود(پاشيلي ها) در سالهاي ابتدايي اين دهه در صف اقليتي هاي شعر نو قرار گرفت، او پس از 8 سال مجموعه اي ديگر از اشعارش را با نام «قرارگاه هاي ناخوشي» به انتشار رسانده كه نشان مي دهد همچنان در صف اقليتي ها راه خود را به پيش مي برد. مهمترين مشخصه شعر هاي جديد نيستاني، تجربه هاي متفاوت لحني است. او با بهره گيري از محتوايي معاصر، روزمرگي شخصي را منعكس مي كند، كه مفاهيم در آن جنسي وانموده در حس آميزي دارند و اين جريان لحن شعر وي را خاص و متفاوت كرده است.
منظور از حس آميزي وانموده ، در تعامل با روزمرگي شخصي؛ تاثير عاطفه غريزي بر روزمرگي به نحوي است كه؛ كنشي غير معمول از آنچه انتظار مي رود را در سطح زيرين زبان ايجاد كرده و منجر به لحن شود. اين وضع يكي از روش هاي توسعه خيال و قرابت دادن آن با لحن سازي در ميان شاعران آوانگارد(اقليتي) است.
حالا كه حالاكه/حالا كه كشاندهاي حرف را به اين جا /بايد صبح را شيرين كنيم با ايدئاليسم هگل /جلوي همين حرف ها ميگويم:/ديشب /همه/از كنترل تلويزيون گرفته تا نخ دندان سر درد گرفته بوديم/از اتاق خوابت صداي گريهي ستارههايي ميآمد/كه/دانه/دانه/در زيرسيگاري خاموش ميشدند/عزيزم! زيرسيگاري آدم است:/بعضي وقتها فكر ميكند به جاي ما/بعضي وقتها دلتنگ ميشود مثل ما/خانه آن طرف ايستاده ميگويد:/من وارد زندگي خصوصيتان نميشوم/اما از من اگر ميپرسي/سئوالهاي توديگر بشقابها را ديوانه كرده است/من اما بايد بشقاب پرندهاي بيابم/تا سيارهاي ديگر پر از.../عجالتا/حالا كه حالا كه/حالا كه ميروي تنها نرو/قهر را هم با خودت ببر/و پشت سرت ايدئاليسم هگل را محكم ببند(زندگي خصوصي)
«زندگي خصوصي» در مجموعه «قرارگاه هاي ناخوشي» (كه اتفاقاً نخستين شعر اين مجموعه است)، مهمترين نمونه از شعرهايي است كه تعريف فوق در خصوص آنها مصداق پيدا مي كند. تكرار يك تركيب(حالا كه)، بدون آنكه منجر به توصيف شود يكي از مختصات اين شعر نيستاني است، او در ابتداي شعر مورد اشاره ما با همين تكنيك اضطراب و اصرار خود در اجراي زندگي خصوصي را روشن مي كند، تكرار معناي تركيب ابتدايي شعر را وانموده كرده، و حسي متفاوت را در رابطه با آن برملا مي سازد. او سپس جزئياتي را در معرض ديد مخاطب قرار مي دهد كه عاطفه شخصي شاعر در قبال زندگي هستند، و اين در پروژه شخصي سازي خيال مبدل به يك وضعيت شده. نهايتاً (همانطور كه اشاره شد) فرايند «حس آميزي وانموده» در پيوند با «روزمرگي شخصي» مبدل به لحن در شعر شده است. اين لحن سازي متكي بر ساختمان شعر(خود ارجاء) كليد ورود به شعر اكثر شاعران اقليتي در دهه اخير نيز به حساب مي آيد.
اما نكته ديگري كه در مورد شعر هاي نيستاني محل اهميت است، جزئي نگاري مي باشد، همانطور كه در سطر هاي قبل هم به طور ضمني اشاره كردم، جزئي نگاري در شعر ايجاد نوستالژي مي كند.(عاطفه شخصي را تقويت مي كند)، البته بسته نوع اين جزئي نگاري(غلو شده بودن، متكي بر موقعيت بوده، متكي بر زمان بودن و...) نتايج مختلفي در تاثير گذاري به بار مي آيد، كه اگر شاعر نقطه تعادل آن را در تناسب با ديگر اركان ساختاري شعر بيابد، منجر به وضوع نقاط خلاقه منحصر به فرد اثر مي گردد.
كفش ملي نجاتم نداد/تنها/مرا رساند تا پلههاي دادگستري/آنجا كه خورشيد/مثل قرصي/به ته معده ميرسيد(شعر 1)
در شعر بالا مي بينيم كه جزئيات غلو شده بيان مي شوند(شاعر كمي در بيان ايده خود غلو مي كند) و منجر به ايجاد طنزي تلخ در شعر مي شوند، جزئيات شعر را با طراوت و شاداب مي كنند، همچنين منجر به شموليت يك شعر مي شوند، حتا اگر ساختاري خاص و دورياب داشته باشد، همچنين مي تواند ايهام و پيچيدگي را نيز براي مخاطب سهل كند. در شعر هاي نيستاني اين موضوع در خصوص استفاده از جزئيات قابل اشاره است.
بنابراين مي توان در جمع بندي مشخصه جزئي نگاري در شعر نيستاني گفت: وانموده گي حسي، جزئي نگاري متكي بر زندگي شخصي، استفاده از غلو متناسب كه منجر به لحن سازي مي شود از مشخصه هاي كليدي در مجموعه قرارگاه خاموشي مي باشند.
در پايان نكته ديگري كه اشاره به آن محل اهميت است، جنس روايت در شعر نيستاني است. نيستاني شاعري روايت گر از نوع داستان پرداز آن در شعر نيست، او روايت را( همانطور كه اشاره شد) از تكنيك هاي لحني شعرش بيرون مي آورد، و چندان علاقه اي به ايجاد روايت منسجم در شعر ندارد، بنابراين مخاطب در وهله نخست روايت شعر او جزيره اي و خُرد مي بيند و به عنوان بخشي از ايهام شعرش ارزيابي مي كند.
وقتي بدنيا آمدم/ماما گفت:/ اين پدر سوخته! پشت سبيل كلفتاش /گريههاي زنانهاي دارد./وقتي بدنيا آمدم/شاه طهماسب از وسط تابلوهاش بيرون پريدو فرمود:/ ني ناش ناش/ ني ناش ناش/ني ناش ناش... /وقتي بدنيا آمدم /عاشق اكاليپتوسي بودم/ كه در نقاشيهاي /ازيار- 8 ساله - از كرمان/ بنفش تندش را از دست داده بود /وقتي بدنيا آمدم دكتر گفت:/ كلش همين است/ چند گرم و پري سوخته/ و گفت: من آينده را ديوانه خواهم كرد.(پدر سوخته!)
قصهگويي كه قصه شد
( پيرامون مجموعه داستان «اين همه دير» نوشتهيمحمد علي مسعودي)
«اين همه دير» اگر چه خيلي دير اما بالاخره منتشر شد. كتابي كه فرصت ديدارمولفاش از او دريغ شده است. اينكه چه عواملي باعث ميشوند تا كتاب نويسندگان كرمان اين همه دير _بعد از مرگ نويسنده_ منتشر شود خود بحثي است مفصل كه مجال و مقال ديگري ميطلبد. اما كوتاه سخن بگويمكه ادبيات داستاني كرمان اگر درخششي داشته (و من بر اين نظرم كه داشته) مديون سيستمهاي ادبي خارج از اين شهر بوده است. در دههي هفتاد مجموعه داستان بديع و درخشان «باغ اناري»آقاي محمد شريفينعمتآبادبهواقع درسطح كشور موردتقدير و تمجيد قرار گرفت وتا به امروزكرمانيها براي شناساندن اين مجموعه به جامعهي ادبي خود تلاش درخوري انجام ندادهاند. ديگر نويسندگانيهمچون هوشنگ مراديكرماني، فرخنده حاجيزاده، و اين اواخر بلقيس سليماني چگونهگي شهرتشان را مديون سيستم فرهنگي خارج از اين شهر هستند و معلوم نيست اگر اين بزرگواران در اين ديار ميزيستند آيا هنوز هم شهرت امروزينشان را داشتند!؟سيستم فرهنگي خارج از استان حتي بر سطح نگرش نويسندگان در چگونهگي نوشتن داستان نيز تاثيرگذار است. فرم داستانهاي شريفي، حاجيزاده و سليماني به فرم مسلط داستان نويسي رايج در كرمان هيچ شباهتي ندارد. از نمونههايي كه از فرم مسلط داستاننويسي در اين شهر دوري جستهاند؛ ميتوان از رضا زنگيآبادي و محمدعلي مسعودي نام برد كه اين آخري خوش ميدويد اما دست طبيعت گل عمر.... بگذريم.
بطور كلي پيكرهي داستان نويسي اين شهر لاغر است. اگر چه در سالهاي اخير فعاليتهايي صورت گرفته كه قابل تقدير است. اما مشكلات داستاننويسي اين شهر را ميتوان اينگونه بيان كرد: نويسندگان اين شهر بجاي اينكه «ادبي انديش» باشند؛ ميخواهند «سياست انديش» باشند. و مراد من ازسياست انديشي: انديشيدن پيرامون چگونهگي حذف ديگري است. از طرف ديگر سياستريزي نهادهاي مسئول پيرامون مقولهي داستاننويسي بسيار محدود و ناكارآمد بوده است. وديگر دليل مهجور ماندن ادبيات كرمان روحيه انزواگراي نويسنگان اصيل اين شهر است كه اين خود جاي بحث بسيار دارد: به اين معني كه آيا آنها خود به انزوا ميروند يا آنها را به انزوا ميبرند؟ نمونه اين امر خود آقاي مسعودي است. واگر از من بپرسيد چرا «اين همه دير» اين همه دير منتشر شد؟ هر سه عامل بالا را ذكر ميكنم.
با اين حال بايد به آيندهي ادبيات داستاني در كرمان اميدوار بود. وجود نويسندگاني چون رضازنگيآبادي، منصور علي مرداي، زهرا ميمندي نژاد،علي اكبر كرماني نژاد مهدي بهرامي وسعيد كوشش براي اين شهر غنيمتي محسوب ميشوند. اين در حاليست كه از بسياري از آنها در آيندهاي نزديك آثار درخشاني را خواهيم خواند. همچنين نسل جواني را ميبينم كه با تمام توان به پيش ميتازند وچه خوب!
اين سطوري كه مكتوب شد همه «اضافه بر سازمان» بودند تا مخاطب اين مقال تا حدودي با فضاي داستاننويسي اين شهر آشنا شود. اما مطلب اصلي ما بيشتر پيرامونمعرفي كتاب «اين همه دير» آقاي مسعودي است؛ با كوتاه مجالي كه دارم سعي مي كنم بطور بسيار مختصر عوامل اصلي داستانهاي ويرا معرفيكنم. صدالبته مشخص است كه خوانندگان اين مطلب با خواندن كتاب نويسنده مطالب حقير را بسط و تكميل خواهند داد و خودمصاديق ومثالهايي بر نكات جاري در اين متن اضافه خواهند كرد. همچنين بر عهدهي ماست كه تك تك داستانهاي مسعودي را مورد نقد و واشكافي قرار دهيم:
1- درونمايه اغلب آثار اين مجموعه بر عشق و رابطهي عاطفي انسان شكل گرفته است. در جوامعي كه اخلاق انساني به انحطاط كشيده ميشود و يا از خودبيگانهگي وسرگشتهگي ميان كار وماشين انسان را از آنچه هست دور ميكند؛ تا حدي كه عنصر عاطفي در جامعه به امري رها شده و وانهاده تبديل ميشود؛ تنها ادبيات با چنين دورنمايگاني و توصيف آنها ميتواند سر بركند تا مفهومي از انسانيت را بازسازي نمايد. آگاهي به روابط عاطفي بالاترين دستاورد ادبيات محسوب ميشود كه ميتواند نقدي جامع و كارا بر سازو كار جوامع مذكور باشد.
يكي از اضلاع مفهوم عشق كه هم سطح اين مفهوم در داستانهاي نويسنده طرح وبكار گرفته ميشود مفهوم «ناكامي» و «نرسيدن» است. گويي عشق همواره خود را در اين مفاهيم برجسته ميكند. هر يك از كاراكترها به دليلي كه خود قابل اعتناست به ابژه مورد نظر ودلخواهاش نميرسد؛ اما با اين وجود، وجوه عاطفي خود را چونان امري قدسي و تنها چيز باقي مانده حفظ و حراست ميكند. «از همين جا» داستان برادري است كه تنها تكيهگاه عاطفياش (يعني خواهرش ليلا) رابه دليل ضعف آگاهي اجتماعي و بنيه ضعيف اقتصادي در معاملهي اقتصادي والديناش از دست ميدهد؛ اما ليلا همچنان در روان برادر جاري است و در رگهاي ناخودآگاه او چونان آهويي ميدود. در داستاني ديگري به نام « چرا چشمها» پدر و مادري كه تنها دلبستگي ونقطهي اتكاي عاطفيشان پسرشان است؛ وي را بنا به قانون خشن جنگ كه همواره در تعارض با درونمايهي داستانهاي مسعودي است از دست ميدهند اما چشمان روشن آن شهيد دائما بخشي از زندگي اين والدين است.«اين همه دير» داستان نويسندهاي است كه در پي معشوقهاش قصه مينويسدو در روال نوشتن پيجوي روزهاي خوب « باهم بودن» است تا قصه، قصه شود.اين همه تنها بخشي از داستانها ومشتي نمونهي خروار بود. مسعودي همان طور كه مفهوم«ناكامي» و«نرسيدن» را پيش ميبرد به دنبال بازسازي مفهوم كلي و انسانيتري به نام عشق است.
2- با اشارهاي كه به درونمايهي داستانهاي مسعودي شد بايد عناصري را كه سبب پويايي و ديناميك شدن درونمايهي داستانهاي وي ميشوند را بر شماريم.
لحن عاطفي جاري در داستانهاي مسعودي همخواني نزديكي با درونمايهي آثار مذكور دارد. لحن عاطفي، لحن غالب داستانهاي نويسنده است و بطور اخص اوج بكارگيري آن را ميتوان در داستانهاي «اين همه دير»، « چرا چشمها»،«از همين جا»، «گلوله باد»،«آخر چرا من» و« لحن تلقين عاطفه» به وضوح مشاهد كرد. داستان «لحن تلقين عاطفه» با پيوند زدن زبان شاعرانه به پيكر زبان نثر؛ لحن عاطفي را به شكل بارزي عرضه كرده است. اين داستان با پيوند زبان و منطق شعر كه بر اساس جانشيني است هم پاي زبان و منطق نثر كه از هم جواري به دست ميآيد؛ شكل جديدي بهخودگرفته است. همچنين بازكردن عرصهيكشفوشهود شاعرانهدرمتن وتكيه بر موسيقي زبان،متنعاطفي وشاعرانهايرا به ما عرضه ميكند.و سبب ارتقاي زبان وتقويت لحن عاطفي ميشود.
3- همه چيز يك روايت است از تعريف كردن يك جك تا گزارش فوتبال عادل فروسيپور و ماجراهايي كه در صفحهي حوادث روزنامهها ميخوانيم.اما مسلم است ما در اين جا با گونهاي خاص از روايت به نام روايتداستاني سر وكار داريم. اصل كليكه در روايت داستاني بسيار مهم است نحوهيچينشرخدادهاستكه براساس عنصري به نام«انگيزش» انجام ميگيرد. نويسندهي اين سطور بطور كلي چينش رخدادها را مبتني بر سه طرح كلي ميداند:
الف-رخدادهاي عيني: اين شيوه از چينش رخدادها مبتني است بر سلسله توالي رخدادها بر اساس وقايع بيروني وجهان واقع. بدين ترتيب اين گونهداستانها خط زماني روايت را مانند زمان تقويمي حفظ و رخدادها را به ترتيب اتفاق افتادنشان در جهان بيرون در متن منعكس ميكنند. آغاز و انجام روايت مشخص و واضح است. روايت در اغلب داستانهاي رئاليستي چنين شيوهاي دارد.
ب- رخدادهاي ذهني: داستاننويسان مدرنيسم متاخر مانند پروست، ولف، جويس بر اساس پرتوي كه هانري برگسون بر چگونهگي كيفيت زمان انداخت نحوهي ديگري از چينش رخدادها را اجرا كردند. اينان ما بين زمان خطي –تقويمي و زمان رويا – دايرهاي فرق بسياري قايل ميشدند. زمان در نگرش اول، زماني قراردادي است و در نگرش دوم تكيه بر كيفيت و غير واقعي بودن زمان خطي – تقويمي است. باري در اين نگرش ممكن است يك دقيقه چونان سالهاي بسياري در ذهن ما واقع شود. همچنين نويسندگان مذكور با تكيه بر ضمير نيمآگاه و ناخودآگاه بنمايههاي داستان را از سير خطي و واقع شده در جهان بيرون خارج كرده و جريان سيال ذهن را بكار گرفتند.آغاز و انجام روايت در اين داستانها معناي سنتي خود را از دست دادهاست. بقول ژرار ژنت متن اينان متني زمان پريش است. و روايت داستاني رابايد در«آمد و شد» مابين زمان حال و گذشته وآينده پيجويي كرد. همچنين راوي اكثر اين داستانها اول شخص است كه حديث نفس ميكند. باري اكثر داستانهاي آقاي مسعودي از چنين نگرشي تبعيت ميكنند. اگر چه اينگونه روايت را مختص رمان ميپندارد و روايتي كه براساس سلسلهتوالي منظم رخدادها شكل ميگيرد را مختص داستان؛ امامرز روايتگري بينرمان وداستان امروزه از بين رفته است وبسياري از داستاننويسان از تمهيدات رماني سود ميجويد. وما بايد تفاوت اين دو گونه از نوشتار را در جايي ديگر پي جويي كنيم.
ج- رخدادهاي متني: در نگرش پسامدرن چينش رخدادها متني است. به ديگر زبان يك متن چونان يك رخداد، متني ديگر را بوجود ميآورد. نمونه برجستهي اين داستانها«شب لي ليبازي» خوليوكورتاسار و داستانهاي huper text است كه به نوعي برگرفته از فنآوري اينترنت و وبلاگ نويسي است. در اين گونه نوشتار انتقال يك رخداد به رخدادي ديگر بر اساس ميل و لذت وآزادي انتخابمخاطب صورت ميگيرد و مخاطب را به عنوان فاعل شناسا و آفرينندهي نهايي متن به رسميت ميشناسد.
همانطور كه ذكر شد داستانهاي مسعودي با تكيه بر راوي اول شخص و حديث نفس و به رخ كشيدن وجهه نيمآگاه و ناخودآگاه نوشته شدهاند. اما اين دليل نميشود كه نگرشهاي پسامدرن را درآثار وي ناديده بگيريم. در داستانهاي «اين همه دير»، «لحن تلقين عاطفه»،«مرد و ديگري»،«اونا» و«به دنبال داستان» رخدادهاي متني نيز نمود بارزي دارند. تاكيد بيش از حد نويسنده بر «داستان بودگي» داستان در متن بر اساس چنين نگرشي رخ داده است. تمهيد ارجاع به متن در داستانهاي مسعودي به دو صورت اجرا ميشود: 1- راوي به صورت مستقيم فرايندهاي داستان را شرح ميدهدو «قصه بودگي» قصه را تعريف ميكند.2- وقتي كه رخدادها براساس رخداهاي ذهني و متني شكل بگيرند آنگاه براي پيدا كردن خط روايي داستان و پي جويي چيستي آن، مجبوريم به ناچار تكه تكههاي داستان را كه از هم جدا هستند؛ كنار هم چينش كنيم. از اين طريق داستان متن بر ما عيان ميشود. بدين ترتيب متن، رخدادها را درحيطه و محدودهي خويش گرد ميآورد. وچيزي به جز «متن بودگي»اش را جلوه نميدهد. ما براي جستن داستان مسعودي به دنيايي بيرون از متن پرتاب نميشويم بلكه خواننده دائما مابين موتيفها و رخدادهاي داستان در«آمد و شد» است و جهان متن سايه خود را بر سرمخاطب آنچنان گسترده كه مخاطب جز درگير شدن با متن وشناخت حاصل كردن در حيطه آن چارهاي ديگر ندارد. اين نگرش كه درآثار مسعودي مشهود است جهان متن را در برابر جهان بيروني برجسته ميكند.
5- يكي از عمدهترين گرايش هاي نويسندگان كرماني علاقهي وافر آنها به «بومي نويسي» است. بيآنكه بداند بومينويسي و بوميت چيست. اغلب اينان ميپندارند با بكارگيري زبان يك منطقه ميشود«بومينويسي» كرد. درحالي كه اين نگرش را نفي نميكنم؛ امامعتقد نيز هستم كه اين تنها يك بخش از «بومينويسي» و تجاوز به فرهنگ رسمي نوشتار است. آثار مسعودي نيز در چنين حركتي متوقف شده است. به نظر بنده تنها مجموعهاي كه توانست بوميگرايي را در زبان با مختصات گوناگون از جمله بكارگيري لهجه، تجاوز به نحو زبان رسمي وارائه فرهنگ يك منطقه به خوبي اجرا كند« باغ اناري» محمد شريفي بود. در اين جا تنها توصيهاي كه بايد به نويسنگان«بومينويس» كرد اين استكه: بايد ديدگاهمان را نسبت به «بومينويسي» گسترش دهيم بومينگاري همواره ميل خدشهدار كردن و تجاوز به زبان رسمي را در خود نهان دارد واساسا حسن اينگونه از نگارش به همين نكته است. نگارش از يك اقليم بايد توام با نگرش درست از آن اقليم باشد. ماركز در«صدسال تنهايي» فرهنگ خرافاتي مردم خود را در مقابل فرهنگ عقلمدار غرب به وجهه زيباييشناسانهاي به نمايش ميگذارد و از دل آن رئالسيمجادويي را عرضه ميكندبهگونهاي كه خردمداران غربي دائمااينگونه از نوشتار را تحسين ميكننداما كتاب مذكورماركز هيچگاه مردم سرزمين خودرا بهتوليدخرافات ترغيب نميكند.ازنگاهي ديگرفارسينويسيرضا براهني با نحوتركي به عنوانيك اقليت زباني كاري بومي است كه زبان رسمي را به حيطه بحران،پرسش و تفكر ميكشاند.
در پايان اين مقال بايد متذكر شوم كه مسعودي تازه شروع شده بود كه ناگهان درگذشت. كاش در چاپ داستانهاي اواخر محمدعلي مسعودي كوشا باشيم تا تجارب ارزندهي وي به درستي به نسل ديگر انتقال پيدا كند. داستانهايي كه بسيار بديع ودرخشان بودند و در نبود وي ميتوانند راهنماي نسل جوان باشند. باري! مسعودي قصهگويي بود كه قصه شد وقصهها هيچ گاه نميميرند.
مازيار نيستاني 13/8/88
توضيح بي توضيح!
1-
سه – چهار سال پيش قرار بود كتابي با عنوان "شعر متفاوت" جمعآوري و چاپ شود. مسئوليت جمعآوري بخشي از اين كتاب بر عهدهي من بود و از جمله شاعران اين كتاب يكيشان آقاي عباس حبيبي بودند كه با وي تماس گرفتم و خواستار چند شعر و پاسخ گفتن به چند پرسش ( يعني مصاحبه) شدم ضمنا يادآوري كردم كه اگر مايل به پاسخ گفتن به پرسشها نيستند؛ ميتوانند به دلخواه خود متني در توضيح شعرشان بنويسند و برايام بفرستند.
گذشت تا بعد از مدتي ايميلي حاوي چند شعر و چند عكس از آقاي حبيبي دريافت كردم اما نه پاسخ به پرسشي در كار بود (منظورم همان مصاحبه است) ونه متن و توضيحي پيرامون شعر!!! علت؟ مشخص است نميخواهد شعرش را توضيح بدهد. شايد ميخواهد همه چيز را به مخاطب واگذار كند. شايد هر حرفي جلوي معناهاي آزاد و آفرينشگري مخاطب را مي گيرد وشايد.... وشايد ... وقس الهذا....
خانم رويا تفتي يكي ديگر از شاعران آن مجموعه نيز چنين كردند با اين تفاوت كه در كوتاه متني نوشتند كه " به چشم سوم ايمان دارم" و سئوالها را تكراري يافته بودند و پاسخگويي به آنها را بي حاصل؛ همچنين آقاي ساعد.ا.احمدي هم پاسخي به پرسشها ندادند.
باري هر سه اين عزيزان از شاگردان براهني بودند وبراهني نيز معتقد است (در موخرهي چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم): "كه شاعران مدرن وپست مدرن برعكس قدما بايد شعرشان را توضيح دهند ." يعني اگر چارچوب عيني شعر قدما را ذهنيتي به نام سنت شعري تعيين ميكرد؛ شاعر مدرن و پست مدرن خود با ساختن ذهنيت وانتقال آن به زبان در شكل زيباشناسانهي خود عينيتي فراي زبان معيار و تاريخ شعر ميسازد. بدين ترتيب شعر، بيت و محل طلاقي فرم عيني ومنفرد و خاص زبان با ذهنيتي يكتا در عرصهي تاريخ است و يكي از كارهاي شاعر-منتقد توضيح همين جوشگاهها ونقاط طلاقي عينيت فرمي زبان با ذهنيت فاعل است. يكي از تفاوتهاي شعر و فلسفه نيز در همين نكته است كه فلسفه خود نياز به توضيح فرم زباني ندارد يعني آن ذهنيت موجود در فرم زباني خاص و خود ارجاع عرضه نميشود. و از همين روست كه براهني شعر خود و شعر پيش از خود را توضيح ميدهد و در توضيح شعر پيش از خود نقطهي تاكيدش را بر تناقضها و عدم انطباق شعر با تئوري ميگذارد و چون نيك بنگريم ميبينيم كه براهني ؛ خود نيز دچار همين تناقضگوييها هست. راقم اين سطور يكي از مهمترين دلايل انحطاط ادبيات مدرن ايراني را عدم انطباق عينيت و ذهنيت در نزد نويسندهي ايراني ميداند و از همينجاست كه تناقضات بيرون ميزند و باعث اضطراب ، ياس وانزوا، دلهره وافسردهگي نويسندهي ايراني ميشود و از جمله عوامل ديگر، متافيزيك عرفانگراييزبانيست كه ذهنيت نويسندهي ايراني وعينيت زبان فارسي را در عقب ماندهگي نگهداشته است؛ اين خود موضوع مقال ديگريست؛ وما در اينجا فقط طرح مسئله كردهايم تا در موقعيتي مناسب به اين بحث بپردازيم.
باري! در اين ويژه نامه باز هم آقاي حبيبي از توضيح دادن شعرش سر باز زدهاست .چرا؟ نميدانم حتما براي خودش دلايلي دارد؟ وحتما من هم از طرح اين نكته قصد و نيتي دارم؟ البته كه حتما نه!
2-
اما آقاي عباس حبيبي تا آنجا كه من ديدهام يك بار توضيحاتي پيرامونشعرشان نوشتهاند: مجلهي بايا – شماره6-7 دورهي اول – شهريور ومهر 1378 – ص 108
اين هم يك تو دهني محكم به دهان راقم اين سطور!!!
3-
تمام توضيحاتي كه حبيبي در آن كوتاه مقال ميدهد پيرامون اجراييت زبان در شعرهايش هست. يعني تمهيدات زبانياي كه شعرش را از نورم وفرم تاريخ شعر جدا ميسازد تا....
بگذاريد "تا" همان جا بماند تا من بتوانم پيرامون اين زبانيت وشكل آن در كارهاي اخير حبيبي بنويسم : همانطور كه گفته شد حبيبي از جمله شاعراني است كه عنصر مسلط كارهايش زبانورزيست. به ديگر زبان اگر شعر حبيبي را يك بافت در نظر بگيريم كه تشكل يكسري از عناصر است؛ بر اين بافت سلسله مراتبي مترتب است كه در اين سلسله مراتب عنصر زبانورزي رجحان و غلبه يافتگي دارد. شاعر سعي دارد تا از طرق متفاوتي فرايند جسمانيت و به رخ كشيدن زبان را هربار ودر هر شعر به نمايش بگذارد. گاهي دم دستيترين حالت را براي توجه به زبان بر ميگزيند؛ يعني با جابهجايي در اركان يك جمله روابط روزمرهي زبان را بر ميآشوبد چونان كه در اولين نظر چشم مخاطب گرفتار پريشاني زبان در اركان جمله ميشود. بي شك كشف فرايند نحوگريزي و اجرا آن در هنر شعر امري متعلق به شعر امروز نيست ؛ اما تاكيد و استرس وارد كردن بر زبان تا مرحلهاي كه شعر تنها حضور جسماني زبان باشد بخشي از رويكردهاي شعر امروز و اشعار عباس حبيبي است:
تا شاه جيك جيك
ميكند خيابان از دود سيگار پر
(زمستان 85)
در اين حشرو نشر حشره تلمذ كنيد از ما چيزي شايد با همهي خفگي
فرمان ميرود از سمتي كه نميآيد
فرمان ميرود از سمتي كه نميرود
فرمان از سمت حنجره فرمان ده نميآيد
از نگاه فرمان ده
(حاشيه نويسي بر زمستان 85)
يكي ديگر از فرايندهايي كه جسمانيت زبان را به چشم ميآورد فرايند آشكار و مستقيمي است كه يادآورد نوعي فرايند فاصله گذاري در شعر است؛ اين فرايند القا كنندهي گونهاي فيالبداهه نويسي است؛ گو اينكه شاعر همزمان با قرار گرفتن در زبان (بهتر است بگوييم بيقراري در زبان)، فرايند اين قرار گرفتن و ورود به زبان را نشان ميدهد . به ديگر زبان اين گونه نويسي زندهداشت " همزماني اجرا" با "تجربهي در حال شدن" است نه شرح تجربهاي كه پيش از اين بر شاعر اتفاق افتاده:
تو دودت را را به من بده جملهي بي موقعي است اما اتفاق ميافتد
(زمستان 85)
نوشتن بشود سوسك و
نوشتن بشود امكان و
سرش بخارد
نوشتن بشود مخدر، شيرش بيايد
نوشتن بشود نوشتن دوباره نوشتن
(ضيافت عريان)
از ديگر تمهداتي كه حبيبي براي برجستهسازي زبان بهره ميبرد استفاده از تمهيد تكرار وتغيير است تكرار سطور در يك شعر و تغيير اين سطور در هر تكرار موجب ميشود كه مخاطب هر لحظه عقب گرد كند وصورت قبلي اين تكرار را مرور نمايد. شاعر و مخاطب هر دو تغييرات زباني را در طول يك شعر مهم فرض ميكنند و از همين روست كه پيجوي زبان، تكرار وتغييرات زباني در هر تكرار هستند. شخصا از شعرهايي كه اين گونه جسمانيت زبان و خودارجاعي متن را نه در يك بند بل در كليتي به نام شعر به رخ ميكشند بيشتر احساس اقناع شدگي و رضايت ميكنم: براي نمونه خواننده را دعوت ميكنم شعر حاشيه نويسي بر زمستان 85 را با در نظر گرفتن عنصر تكرار وتغيير دوباره خواني فرمايد تا فرايند غير مستقيم جسمانيت زبان و خودارجاعي متن را بر وي آشكار شود.
4-
شعرهاي عباس حبيبي را بارها خواندم اما هر بار كه خواستم نقدي را قلمي كنم ديدم كه نميتوانم. چرا؟ نميدانم يا بهتر است بگويم نميدانستم. بايد شيوهام را عوض ميكردم ؛ هربار كه شعرهاي حبيبي را ميخوانم زبانم متوقف ميشود و هيچ چيز در ذهنم شكل نميگيرد انگار كه دستم به هيچ جا بند نيست، انگار كه براي نوشتن، هيچ كلمهاي در اختيار ندارم؛ پس همين است. باري! حتما همين "هيچ" راز بيزباني من است. انسان ايراني در مقابل "هيچ" تاب تحمل ندارد اين انسان خواستار متافيزيك وغلطيدن در حوزه مطلق معناهاست براي همين از هر متني كه صورتي از درجهي صفر معنا باشد ميترسد؛ در مقابل آن فلج ميشود و تكلماش را از دست ميدهد.
انسان ايراني دائما پيجوي متافيزيك است او توان مطلق بيمعنايي را ندارد؛ چونان اسفنديار زيستگاه معناهاي مطلق است ( از معانيي متعالي آسماني گرفته تا معانيي متعالي زميني) اما تير رستم مطلق بي معناييست ناگهان تمامي متافيزيك اسفنديار ومعاني مطلقاش را به درجه صفر معنا تبديل ميكند حتي اگر قرار باشد رستم بميرد حتي اگر قرار باشد ديگر ...
"هيچ" و "بي معنايي" در متن حبيبي تنها جهاننگري او نيست شكلي از جهان ماست كه در زبان شاعر تشكل يافته است. به ديگر زبان اين متنها قسمتي از ما هستند و ادامهي ما ؛ شاعر امروز از نحوشكني ودخالت در زبان به سمت بيمعناي حركت نميكند بل از جهان بيمعنا شده به طرف زبان ميرود.از همين روست كه وقتي حبيبي با شعر منوچهري همگام ميشود سعي ميكند آن شعر را بخشي از جهان متني خود كند و شعر منوچهري وتوصيفاش از بهار را به درجه صفر معنا برساند؛ يعني شعر منوچهري بخشي از جهان "هيچواره"ي ما ميشود:
واي منوچهري بوقلمون هم ديگر رنگ ندارد
واي منوچهري رنگ هم ديگر رنگ ندارد
واي منوچهري كم رنگ هم ديگر كم رنگ ندارد
(در وصف بهار ولغز حكيم منوچهري)
و از اين نمونه بسيار است . باري! حالا ميتوانيم بگوييم كه هر نوشتاري پيرامون شعر حبيبي خيانتي به شعر وي است وشايد از همين روست كه حبيبي شعرش را توضيح نميدهد وما را هم مقيد ميكند كه بيشتر از اين چيزي ننويسيم.
مازيار نيستاني – كرمان
9/6/ 88
قرار من با شما در نمایشگاه مطبوعات
غرفه خوانش
ويرانگريِ عمل
نگاهي به مجموعه شعر« هفتها» مجتبيپورمحسن
امروزه بسياري از فضاهاي مهيج وموجآفرين را از دست دادهايم (این دو كنش در ديدگاه نگارنده فاقد بار ارزشي هستند) وگويا اين كه دههي هشتاد بيشتر كنشي بازانديشانه بر محوري از خودانتقادي دارد.ولي با اين وجود هنوز شاهد مجموعه شعر چشم گيری در اين دهه نبودهايم. و از طرف ديگر در اين دهه فضاي حاد- نوشتاري خاصي شكل گرفته است كه سعی در سست کردن موقعيت فاعل شناسا دارد. از اين منظر ديگر سخن، هژمونيِ (سلطه) خود را در سامانههای مشخص نوشتاري خاص از دست داده است. به تعبيري ديگر تفكر در موقعيت ژنريك با بحران مواجه شده است. نويسش شعر ، انديشه ونقد دیگردر اين راستا راهي به جز عدم درك خود به مثابه خود ندارد. با اين حال وقتي كه در مقابل متافيزيك شعر قرار ميگيريم انگار در مقابل بازي مشخصي با زبان كه از طرف مولف (به عنوان موجوديتي فارغ از متن)در ژانرخاص وبا تهميداتي قابل پيشبيني روبرو ميشويم . بازياي در متافيزيك؛ ومتافزيكي كه در زبان شعر بر شعر حقنه شده است.از اين رو چارهاي نداريم جز هجو، شوخي وتخيل تا حدي كه بنيان ژنريك متن را از بين ببرد.
مجموعهي شعر «هفتها» نوشتهي مجتبيپورمحسن سعي دارد با بازي و شوخي وهزل بار متافيزيك شعرش را بسود غيبت شعر وناشعريت بکاهد.
اولين بخش اين مجموعه با همان نام «هفتها» شروع ميشود. ودومين «آدم در دم مرد و هوا خراب است» نام دارد.شاعر سعي كرده تجربيات مجموعهي اولش را در دراين مجموعه گسترش دهد و آنچه را که پيشتر به اجرا گذاشته بود اینبار در «هفتها» پختهتر و جا افتادهتر ارائه دهد و این خود گونهاي هزل زبان در خود زبان است. بازيهاي پورمحسن در اين دفتر شعر به شكل ويراگري عمل ميكنند.شاعر بعد از به پايان بردن سطر اول شروع دائمي در شكستن قواعد آن در كل ساختار شعر دارد. بدين صورت سطرها نسبت به هم تمایزوفاصله دارند.اين عمل ضمن به رخ كشيدن تمايز وفاصله، هژموني سطرهاي شكل گرفته را از بين مي برد زيرا هر آن ديگرياي(سطر ديگری) به جهان متن وارد میشود وسلطهي سطرهای بالايي را ازبين ميبرد. به ديگر سخن خوانشگر دردفتر اول «هفتها» با قواعدي كه دائما در دام هزل گير افتادهاند از يك طرف و به هم ريزيِ قواعد نحوي ومعنايي از طرفي ديگر روبرو است.
من متهمم به لب به دل / متهمم به خودم / به يازده سپتامبر / دوباره از تو عبور كردن / دوباره عبور كردن و نكردن / هر بار كه لب نميگيرد / لب ميگيرد به حرف زدن / صبر در ميداد / در صبر دل ميداد / از لب به دل به لب از دل به دل به لب
(شعر 9/11 – ص 14)
اين بازي فروپاشي اقتدار سطرها چه در بعد معنايي و چه در بعد نحوي – ساختاري به شكل زيباييشناسانهاي اجرا شده است. اين مطلب را ميتوان در سطرهايي كه در بالا به عنوان مثال لحاظ كردهام به وضوح ببينيد:
وقتي كه مخاطب با گزارهاي چنين مقتدر رودر رو ميشود « من متهمم به لب به دل» استراتژي خود را در ذهن ميسازد اما بلافاصله ارجاع اتهام از بيرون (لب ودل) به روان شخص راوي بر ميگردد«متهمم به خودم» ودوباره ارجاع به بيرون« به يازده سپتامبر»پس تا اين جا خوانشگردر خلايي مابين جهان راوي و امر واقعی گرفتار آمدهاست. سطر« دوباره از تو عبور كردن» حد نهایی اين ارجاع بيروني ودروني است يعني هم راوي از ضمير خود عبور ميكند وهم ميتواند دست به باسازي عبور هواپيما ازدو برج دوقلوي معروف 11سپامبر بزند. وقتي ميخوانيد «دوباره از تو عبور كردن ونكردن» كه با فعل «نكردن» مطلقيت «عبور را كردن » سطر بالایی را از بين مي برد و تنها خلا ميماند . فضا عوض ميشود «هر بار كه لب نميگيرد» خوانشگر را مجبور ميكند كه استراتژي خود را تعيين كند تا «لب ميگيرد به حرف زدن» استراتژي خوانشگر را به چالش بكشد. ما ناگهان از موقعيت متزلزل اروتيك به موقعيتي ديگر كه «لبها» نه براي عشق بازي بلكه براي زبان آوري ترسيم شدهاند پرتاب ميشويم وبعدبا دو گزاره به سمت سكوت ميرويم:«به صبر در مي داد/ در صبر دل داد»علاوه بر سكوت، خلايي مابين زبان وامربيروني هنوز در جريان است ؛ خلايي بين: به صبر در مي داد( زبان) و در صبر دل ميداد(امر بيروني).
(از لب به دل به لب از دل به دل به لب) ضمن از بين بردن سكوت با موسیقياي كه ايجاد ميكند تمام شوريدگي وخلا افكني را به عنوان امر غالب بر شعر فربه ميكند.ودر تمام اين سطر ميتوانيم شاهد شكستن وشاختن نحو ومعناهاي جديد باشيم.اين عمل نه تنها تا آخر اين شعر بلكه تا آخر دفتر اول «هفتها» ميتوانيد ادامه دهيد.گو اينكه خوانشگر در موقيتي متزلزل گرفتار آمده و انگاری به بازي متن تن درمیدهد همچو کسی که در دايرهاي گرفتار شده است.
همه چيز از نوشيدن بود / از سر نوشيدم / چاه دنبال چاله ميگردد / از سر بر ميگردم / يك چاه / وچند تا آب كه نميشدند / از نوشيدن بر نميگردم / چاه هم باشد / تو فكر ميكردي كه من به تو فكر ميكنم / فكر تو مرا ميكرد / چاه هم نميگذشت...
(چاله از چاه مينوشد – ص20)
اين شعر هم با متدي از شكستن وبعد واسازی سطرها گسترش مییابد . بايد توجه داشته باشيم كه دايرهي واژگاني چنين ساختاري اگرچه دائما در حال باز شدن است اما قانون ورعايت قواعد بازي دست و پاي مولف را ميبند . او نميتواند پاي كلمات نابهنگام يا سطوري كه جداگانه هستي خاصی دارند ولی بعضا با ساختار شعر همخواني ایجاد نمیکنند؛ را به ميان بكشد. و از دايره واژگاني گستردهاي برخوردار باشد.
ديگر آنكه در شعر پورمحسن مخصوصا در دفتر دوم كتاب حاضر عنصر اروتيك به شكل غالبي در تمام شعرها وجود دارد.شاعر نميتواند ساختار متناش را در محدودهي تغزل متوقف كند.عشق بيشتر در ادبيات ما بعدي سوبژكتيويته دارد ؛ در حالي که در ادبيات اروتيك دو جنس بيشتر از بعد ابژكتيو در زبان بازنمایی میشوند . دو جنس كاملا عنيت يافته كه از منظر تفاوتها به لذت نگاه ميكنند.
يك روز معشوقه زبان بودي/ شبش توي بغل استعاره / تا صبح نخوابيدي از بس كه زنگ نزدي / ... / از بس كه بلند شدم / واز تلفن عمومي / به خودم زنگ ميزدم / امروز به سطرها استراحت دادهام / شب با خودم مشغولم/ از بس كه تلفن نداشتيم.
(از بس كه – ص66)
در شعر هاي پورمحسن ما شاهد اروتيك در زبان نيستيم بلكه شاهد زبان اروتيك هستيم . زباني كه نميتوان آن را از اروتيك جدا كرد واگر چنين كنيم زبان را نابود كرده ايم.
پس چه كسي مي گفتي/ مسالهي ما مسالهي زبان نيست / كاركردها / به حوزهي زباني اين تختخواب / بسته است
(تقديم به زنم يا همسرم – ص 94)
به اين گفتهها اضافه كنيد هزل وهجو وبكارگيري زبان مخفي (اين زبان سطحي پايين تر از سطح محاوره دارد وبيشتر در پايين شهرها يا جنوب شهرها جريان دارد وعجبا كه اين زبان چقدر استعاري و هزلگونه است.)لازم به توضيح ميدانم كه پورمحسن بيشتر از لحن اين زبان استفاده كرده است.
در هر صورت بايد ورود مجموعهي «هفتها» را به جامعهي ادبي خوشآمد گفت:
چشمانت دير شد/ يك نفر سطرهايم را دزديده است / قرار به هم ميخورد /پا نداد / درست مثل ديوانهها
(لولا – ص67 )
مازيار نيستاني
كرمان 25/1/ 86
اعتراض شاعران آزاد به جشنواره ی شعر فجر
وبلاگ رضا زنگی آبادی به نام سفر به سمتی دیگرافتتاح شد:
zangi.blogfa.com
خوانش شماره ۳و۴ منتشر شد
این مجله را در تهران می توانید از:
۱- کافه شوکا
۲- فروشگاه ثالث
۳- فروشگاه ویستار
۴- فروشگاه چشمه
تهیه فرمایید.
khanesh.ir ادرس سایت خوانش
پازل رضا براهني چگونه ساخته مي شود
يا
خطابه اي براي پرواز
(در آمدي بر شعر موقعيت)
گفت آنچه هيچ نميگويد همه تن زبان است٬
به زبان حال حالِ خويش عرضه مي كند
كه به زبان مقال ازآن حال حكايت نتوان كردن .
سهروردي
1-
اكنون٬ يك دهه از انتشار كتاب خطاب به پروانهها وموخرهي موج آفرينش ميگذرد. اين كتاب مسيري از خلاء افكني وبعد پر سازي اين خلاء را٬ با توصل به متافيزيك طي كرده است؛ و بيشك چنين هستياي سرچشمه گرفته از نظرگاه مدرن به مقولهي زمان و در قالب حكمي كه بايد گذشته را تهي وحال يا آينده را جانشين آن سازد؛ ظاهر ميشود.
اما اينك وبعد از يك دهه لازم است براهني و كتاب خطاب به پروانهها را به عنوان يك مقوله مورد مداقه قرار بدهيم؛و همچنين با وي وارد ديالوگي بشويم كه قبل از اين براهني خود نيز وارده اين رقم از ديالوگها حداقل با نيما و شاملو در چرا من ديگر شاعر نيمايينيستم نيزشده است.
بدين ترتيب براي فراگذشتن از شكلهاي بحراني مدرن – كهاينك پيشنهادهاي براهني نيز بخشي از همين شكلها هستند – مي طلبد كه دست به نوعي هستيشناسي براهني در اين كتاب و تمام حركاتي از قبيل چاپ مقالات٬ مصاحبه ها ٬كارگاه شعرو يادداشتهاي شاگرداناش كه وي را در دههي هفتاد تبديل به يك مقوله مي كند؛ بپردازيم .
بيترديد نقد ادبي در دههاي كه گذشت پذيراي نظرگاه ديگر با واژگان ونحو ي ديگر شد.حتي در كنش عملي شاهد شكل گرفتن فضاهايي ديگر در ادبيات بوديم . از آن جمله ميتوان از گارگاه شعر نام برد. كه بر محوريتي از ديالوگ پا گرفته بود : گو اين كه اگر واژهي ديالوگ دربسياري از متنها محوريت خاصي يافته خود محصول اين دهه است . اما در ابعاد وسيع ديگري فضا - متن هايي پا گرفت كه ميتوان مهم ترينشان را وبنگاري دانست كه در رد پدرسالاريهاي ادبي ٬ روزنامهاي ومجلاتي بي جا و پر بي راه عمل نكردهاند. بخصوص در جاهايي كه با نظرگاه انديشگانيي حاكم بر اين دهه – پسامدرن –شكل و ارتباط نيزبر قرار مي كنند ؛و از آن جمله مي توان به بينامتنيت و هم زماني اشاره كرد.اما گو اينكه با اين وجود در جاهايي وب نگاري هم مشمول نقدهاي آسيب شناسانهاي ميشود.
از نكات بارز ديگري كه در دههي هفتاد وبعد از چاپ كتاب خطاب به پروانهها شدت بيشتروبازار مناسبتري يافت بازار ترجمه بود. بخصوص متوني كه تشريح كنندهي تفكرات ادبي - فلسفيي پسا مدرن بودند.والبته بايد متذكر شد كه اين بازار در انحصار تنها عده اي خاص از ناشرين بوده؛ كه اين خود جاي بحث وشك بسيار دارد.
نموداري از اين رويكردها نشان دهندهي شكل گرفتن نوع ديگري از ادبيات است. كه خواهان گسست ونيز فراگذشتن است .بدين صورت بررسي براهني ونوشتارهاي بحرانياش يعني كتاب خطاب به پروانهها بايد همراه با بازانديشي باشد؛ تا در جريان هدايت شده ومسلط از پيش تعيين شدهاي حركت نكنيم.و بايد وضعيت خود را در دههاي ديگر با تمامي اين رخدادها تعيين٬ تشخيص و تمايز دهيم .زيرا بسياري از ذهنيات دهه هفتاد ديگر به عينيات تبديل شده اند. وبه ديگر سخن ما با ابژهاي به نام دههي هفتاد روبرو هستيم.
2-
انسانِ شاعرِ امروز در حال حركت از موقعيت مطلق سرمايهدارانهي متن به سوي موقعيتي نسبي است. اين آگاهي كه تمامي نشانههادر سلسله مراتب وبافت سرمايه دارانه بازگشايي ميشوند؛ واين انسان٬ انباشته از كالاها ونشانههايي است كه هستي اورا تعين ميبخشند شروع يك حركت انتقادي است.
بطور مثال در موقعيت مطلق سرمايهداري٬ بناهاي تاريخي نفي تاريخ وبه عنوان نشانههايي براي خرج وقت ٬پول وچيزي كهآن را صنعت توريست مي ناميم ؛در خدمت سرمايهداري قرار ميگيرنند. همچنين در اين موقعيت انسان درسيكلي از دو قطب اقليت توليد كننده و اكثريت مصرف كننده در چرخشي مدام سرگردان است.
اين نشانهها توانايي اين را دارند كه زمان راغصب وانسان را تبديل به مصرف كنندهاي صرف٬ بي خلاقيت وبه گونهاي ازخود بيگانهتبديل كنند. سرمايه داري بيش از هر چيز مقولهي زمان را به نفع خود مصادره مي كند؛ زيرا زمان تنها مقوله اي است كه مي توان آن را به نفع خود خرج ودر آن به لذت نهايي و رهايي رسيد ؛ودر نهايت زيستن را به عنوان امري رها ٬ غير قابل پيش بيني وچند وجهي توليد كرد .
براهني برعكس آن چه كه ميپندارد دست به فراگذشتن نميزند. زيرا وي در موقعيت مطلق سرمايهداري متن گرفتار آمده است؛ وناگزير از زيستن سرباز ميزند ودر قالب توليد كنندهاي صرف٬ شكلي مسلط ونظاممند از شعررا عرضه ميكند.براهني از آن جايي كه امر فرهنگي همخواني بين عرضه وتقاضا را از دست داده است؛ به ناچار خود را با يكي از ترفندهاي موقعيت مطلق سرمايهداري يعني : فربه كردن كالا از طريق تبليغات وهمينطور هر چه بيشتر فربه كردن تصاوير آن كالا٬ فرهنگ ٬ادبيات وشعر را تبديل به مد ميكند. ودر سلسلهمراتبي از مد ادبي قرار ميدهد. اين مد پردازي پشتوانه ي اصلي شعر براهني و دههيهفتاد است .در اين وضعيت خطاب به پروانهها نه بر اساس يك رها سازي بلكه بر اساس شكل پذيري از كاتالوگي كه از قبل ترسيم شده است؛ ساخته ميشود و چونان يك پروژه عمل ميكند.
امروزه ما نه كالاها كه نشانهها وتصاويرآن كالاها را مصرف ميكنيم به قول گي دبور
« نمايش٬ سرمايه است به درجه اي از انباشت كه به تصوير تبديل مي شود»١.
وپر بي راه نيست اگر بگوييم كه همين امر موجب ميشود كه انسانِ شاعرِ امروز وتوليداتش به عنوان تصاويري فربه با بزرگ نمايي غالب٬ مصرف كننده را ازهايش خود دور ميكند.نمونهي اين تصاوير فربه را در دههي هفتاد چه در مورد براهني وچه ديگر شاعران اين دهه به وضوح ميتوان ديد؛ تا آن جايي كه حواشي شكلگيري يا پيراموني اثر بر اثر غالب وتصويرفربهاي نه از اثر كه ازشاعر توليد مي كند. ودور از نظر نميداريم نقش ژورناليسم ادبي رادر هر چه فربه كردن اين تصاوير؛در نهايت ما با فرهنگي روبرو ميشويم كه تبديل به مد شده است و كاتالوگها شيوهاي براي بازگشايي اين مد ادبي هستند.
در اين روند كاتالوگها ونشانههاي كالا٬ ما را از مصرفي آزاد٬ واقعي و رها كه بر اساس چند وجهي بودن وتغيير مدام در نگرش ونگارش وخوانش استوار شده است ؛ دورميكنند وبه سمت مصرفي از پيش تعيين شده و تفسيري در چارچوب چونان يك نظام از پيش تعيين شده قرار ميدهند.
«اين اصل فتيشيسم كالايعني سلطه ي چيزهاي مافوق محسوس هر چند محسوس بر جامعه است كه در نمايش تحقق مطلق مي يابد جايي كه در جهان محسوس باگزينهاي از تصاوير كه برتر از اين جهان قرار دارند ودر عين حال خودرا همچون حد اعلاي محسوسات قبولانده اند جاي گزين شده است.»٢
موخرهي چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم خود به عنوان كاتالوگ و متا فرم ٬بر بالاي كالايي كه مي خواهد نشانههاي شعري به خود بگيرد ؛چونان متافيزيك خود بر شعر تحميل ميكند و با مارك پستمدرن در بازار نشر توزيع ميشود.اين خود نشانگرروند ظابطهمند شدهاي است كه براي توليدات براهني به وجود آمده است. زيرا امروز اين نشانهها وتصاوير كالاها هستند كه كالاها را شكل ميدهند؛ و اين خود شكل مسلطِ كالا محوري در جامعه نمايش وانسان امروز است.
« جهان توامان حاضر وغايبي كه نمايش نشان مي دهد جهان كالا ست كه برآن چه زيسته مي شود غالب است . وجهان كالا بدين سان چنان كه هست نشان داده مي شود زيرا روندش با جدايي انسان ها از يكديگر واز محصول كلي شان است.»٣
براهني بر خلاف ميل وادعايش در نظام٬ سلسله مراتب و واژگاني گرفتار ميشود كه پيش از او نيما وشاملو درگير آن بودند.براهني هم مانند آنها درگيريش با تمهيدات شعري است. و اين شكل تمهيداتي آن قدر پيش مي رود كه حتي جنون(اسكيزوفرني)براهني را تحت سلطهي نظام عقلاني و شگردي شعر در ميآورد. شايد بد نباشد با سارتر كه در مورد بودلراين گونه نوشت٬ هم صدا شويم وبگوييم :
«او ابتدا عليه مادر وهمسر مادرش حركتي از عصيان وخشم بنا ميكند. اما دقيقا مساله يك عصيان است ونه يك عمل انقلابي. فرد انقلابي ميخواهد جهان را تغيير دهد٬ او به سوي آينده فرا ميرود٬ به سوي نظام ارزش هايي كه خود خلق مي كند٬ عصيانگر مراقب است تا دست به تركيب فريبنده وافراطهايي كه ازآنها رنج ميبرد نخورد تا بتواند عليه آن ها عصيان كند .در او همواره عناصري از وجداني ناآرام باقيست چيزي شبيه احساس گناه.او نه ميخواهد تخريب كند ونه فرا تر رود تنها كمي مي خواهد عليه نظام [ شعر]برخيزد.» ٤
در اين جا بد نيست براي روشن شدن پارهاي از مسايل نقل قولهايي از كتاب خطاب به پروانه ها بياوريم وبحث را ادامه دهيم.
«من توضيح دو شاعر پيش از خودم را توضيح ميدهم٬به عنوان مثال؛ وهر شاعر امروز ميتواند دو يا چند شاعر پيش از خود را انتخاب كند و توضيح دهد؛ و ضمن توضيح آنها٬ خود را توضيح دهد٬هم آنها را هم مقولات تئوريك شعر را . انتخاب اين دو شاعر سرسري نيست٬همانطور كه انتخاب هر شاعر ديگري هم سرسري نخواهد بود٬در صورتي كه بخواهيم توضيح جدي بدهيم و توضيح جدي دادن مستلزم اين است كه شاعر كار خود را جدي بگيرد. اگر خود شعر را جدي نگيريم٬ نمي توانيم توضيح بدهيم . ممكن است گفتن اين نكته٬توضيح واضحات به نظر آيد. چنين نيست. جدي گرفتن شعر٬يعني جدي گرفتن ابزارها وتمهيدات شاعري. با كساني كه ابزارها و تهميدات شاعري را جدي نگيرند٬من حرفي ندارم.كسي كه شعر را بيان مطلب بداند٬ نخواهد دانست شاعر چه ميگويد . شاعري از اجراي شعر سرچشمه ميگيرد واجراي شعر تهميدات بيان شاعري را مطرح ميكند و نه بيان مطلب را.يعني شعر خوب ٬شعري است كه خود بيان شاعري رادر هر نوبت اجرايي٬ با اجراي خود بشكند و تعريف كند٬تعريف كند و بشكند٬ و اين تعريف كردن٬ در ذات آن اجراييت ادبي است وتا موقعي كه اجراي شعري صورت نگرفته وخود عمل اجرا به رخ نكشيده٬طوري كه آن به رخ كشيدن در واقع فقط نوع اجراي او٬مثل مهر واثر انگشت وامضا ودر واقع كروموزم ها و دي ان ا ي او باشد٬هنوز مطلبي پيدا نشده است كه يكي بگويد شعربراي بيان مطلب است . مطلب ممكن است بعدا بيايد . بدين ترتيب٬ شعر سلطان بلا منازع اجراي زباني٬ در خدمت هيچ چيز٬ جز خودش نيست.»٥
براهني دچار دوآليسم سوژه وابژه ٬فرم ومحتوا٬ نظريه وشعر و همچنين در پي ايجاد شقاق بين تفرد(دي ان ا)ي شاعراز طرفي واز سوي ديگر وجودي كه ميان بيناذهينت و تجمع متون در خود زيست مي كند است. و اينها هم درست همان تناقضگوييهايي وكلي گوييهايي است كه پيش از او در نيما وشاملو هم ميتوان ديد .براهني مي خواهد توضيح (تئوري) بدهد زيرا بخش بزرگي از اتوريته اش رادر شعر معاصر مديون همين توضيحاتش است؛ وبعد مي گويد اگر كسي شعرش را جدي نگيرد نمي تواند توضيح بدهد؛ و اگر نتواند توضيح بدهد براهني با او حرفي ندارد.
«گاهي توضيحات با اجرا تطبيق ميكند وگاهي تطبيق نميكند. اين بحران ناشي از عدم صميميت و دورويي ولااباليگري نيست .اين بحران در ذات توضيح ادبي است؛ در ذات آفرينش ادبي است.آدم هايي بزرگاند كه اجراي كارشان؛ حتي توضيح تئوريك خود آنها را زير سئوال ببرد.»٦
دقيقا براهني در اين سطور درگير دوگانه پنداري ميشود وبر طبق اين نگرش تئوري وشعر را از هم جدا ميكند.زيرا حقيقت اين است كه انسان نميتواند بدون پيش فرض از يك مقوله وارد آن مقوله شود. واگر اين پيش فرض در شعررا نوعي آگاهي از شعربگيريم ؛ بدين ترتيب اين آگاهي وقتي با زبان همراه ميشود؛ نوعي توضيح وتئوري به وجود ميآورد. مگر آن كه متن از عدم بيايد ودر عدم نشيند يعني همين جملهاي كه براهني در دو كتاب خود از شمس تبريزي نقل ميكند.
«بعضي كاتب وحياند٬ وبعضي محل وحياند٬ جهد كن تا هر دو باشي ٬هم محل وحي وهم كاتب وحي خود باشي.»٧
وحي از غيبمي آيد ودر محلي كه در پيوند با غيب است؛ مي نشيند. كه در ادبيات ما آن را آن ناميدهاند. و بدينگونه است كه نگارش آن نگارش غيب است.
تنها اين عدم است كه آگاهي از آن با خود آن و با وجود مفعوليِ كسي كه بر آن وحي نازل ميشود رادر هم يكي ميكند. واز بي نهايت تا بي نهايت گسترده ميشود؛ ادبيات٬ اكنون تنها باتوصل به اين عدمورزي است كه ميتواند به فراگذشتن دست يازد.آن وقتي كه شعر از عدم بيايد شكل عدم را مي گيرد ٬و لاجرم بي شكل – متافرم - مي شود؛ چيزي كه در پي آن هستيم اين است ؛والبته براهني از درك اين نكته عاجز بود.
براهني در جايي ديگر به شكل انتقاد آميزي مي نويسد :
«دوگانهگي محتوا وفرم٬ دو گانهگي سوژه وابژه٬ دوگانهگي كلمه وشعر. ما اين دو گانهگي را نمي پذيريم . شعررا باشعر بايد سنجيد.»٨
اما وي در كتاب خطاب به پروانه ها سعي مي كند اين دوگانهگي را به نفع سرمايهداري متناش مضاعف كند. به همين خاطر چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم را مي نويسد؛ تا شعر با شعر سنجيده نشود.وبعد از نيما ٬ شاملو وفروغ مثال ميآورد كه يعني: آنها هم شعر خودشان ر توضيح مي دادند. همين امر به راحتي براي ما روشن ميكند كه براهني در فراگذشت ازنظام نيمايي چقدر ناتوان بود است. اين تناقضگويي ها و كليبافيها توسط خودآگاهي متن سرمايهدارانه وبراهني سركوب ميشوند؛ بنابراين شاعر سعي ميكند نوعي وحدت دروني در متن ايجاد كند.براهني ضرورت گسست را حس كرده ومي خواهد آن را شكل دهد اما روش ٬ متد٬دايره واژگان٬ و از همه بيشتر جهان بيني اين گسست را ندارد.در اين جاست كه چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم مانند كاتالوگي متافيزيك غالب شعر خطاب به پروانه مي شود.بگونهاي كه اين كاتالوگ است كه تصويري از اثر به ما مي دهد. تا آنجايي كه خود براهني را هم در اين تصوير غرق مي كند ؛ تا به شكل از خود بيگانهاي دست به توليد انبوه چيزي بزند كه كاتالوگ آن را از شاعر مي خواهد. بعد مقاله هاي چگونه پاره اي از شعرها يم را گفتم وبعد از آن هم شعرهاي بعدي؛ براساس همين متافيزيك نوشته شدند. اين روند تا جايي پيش مي رودكه حتي مخاطب كه ضلع سوم متن است؛ به شكل از خود بيگانه شده اي آن چيزي را مي خواند كه كاتالوگ به او مي گويد و از اومي خواهدوديگرهيچ... در هنگام مخاطب نميتواند انرژي نهفتهي خوانشگرياش را آزاد كند. اين موضوع سبب ميشود تا براهني هم چون شاعران ما قبلاش در توليد متني سرمايهدارانه شركت مستمري جويد.
تفاوت دو مرگ بخش دوم
مجلهی خوانش (شماره ۱و۲)منتشر شد
چنانچه مايليد این مجله را داشته باشيد
می توانيدبا شماره تلفن :
دفتر مجله ۰۳۴۱۲۴۴۰۱۳۴
۴ تا۶ هر عصر تماس بگيريد
ديشب قهاری را خواب ديدم در يک بيابان بوديم من می ترسيدم مار نيشم بزند ... قهاری را ناگهان ديدم نشسته بود مثل هميشه نشسته بود و شعری خواند که محتوای خيامی عجيبی داشت در خواب از محتوای شعر وشکل بيانش شوکه شدم گو اينکه محتوای اين گونه ای داشت (ما که آمده بوديم دنيا را بگيريم /حالا ببين دنيا چگونه ما را گرفته ...) گفتم آقای قهاری این شعراز کی بود گفت چه فرقی می کند ... تو فکر کن یک شعر ازاهالی قبرستون ....ومن از گفتن اين جمله از خواب پريدم و... قهاری را هميشه شاعر می دانم
۲۲/۵/۸۵ کرمان
تفاوت دو مرگ
( بررسی مرگ نوشته های یدالله رویایی ومهدی قهاری )
بخش دوم
4. «اگر تمامی دریاها جوهر شوند، درختان قلم» مجموعه شعری از مهدی قهاری است که مضمون مرگ را در خود همراه دارد.
آیا شعرهای قهاری (مرگ نوشته) هستند؟ در دفتر شعر شاعر (مرگ) به عنوان واقعیتی در بیرون و جزیی از نظام هستی نمود پیدا می کند. مرگ بخشی از آگاهی شاعر است. شعرهای این دفتر نوعی تفسیر شاعر از مرگ است. تفسیری متعالی که سعی می کند بر متن چیره گی پیدا کند و معناهای دیگر را به نفع خود مصادره نماید.
معنای مرگ در دفتر «اگر تمامی دریاها ...» معنای متافیزیکی مرگ است. یعنی مرگ چهره عبوس و تاریک خویش را همچنان حفظ کرده است. قهاری چونان آدمی از بیرون، بدان می نگرد و تاویل اش را شعر می کند. تاویلی که با معناهای سابق مرگ، همسو می شود. شاعر دست به خطر نمی زند و از طریق زبان وارد نظام مرگ نمی شودو همان طور که قبلاً گفتم "مرگ" به صورت آگاهی شاعر در شعر نمود پیدا می کند به دیگر سخن، شاعر، خود، مخاطب و شعر را گول می زند. و با تفسیر خود از واقعه ای در بیرون دست به باز تولید جهان بیرونی می زند؛ او با فراخوانی تجربیات و احساسات خود می خواهد واقعیتی فرازبانی را پی افکند و هرگز نمی خواهد به خود، شعر، و مخاطب بقبولاند که واقعیت مرگ در زبان مرگ است. بلکه با رنگ و لعاب تجربه و احساس؛ به مرگی که ترسیم می کند شکل واقعیتی بیرون از زبان را می دهد:
با کرم ها/ که از کشاله ی رانت/ پایین خزیده اند/ تا در مشایعت مرگ/راحت/به خاک بکشانید.
مرگ در نظر شاعر مساوی با عدم است. گاهی با نوستالوژی از دست دادن ها، گاهی با ایثار که درنظام مرگ وارد می شود و جلوه ای از شهادت را نشان می دهد.
در هر صورت، با نوعی کمبود در پردازش شعر روبرویم. شعری که دست به زایش نمی زند و چیزی را در پس اش پنهان نمی کند و تنها سیاهی مرگ است، که جلوه می کند:
مردن/ با هر مرگ/ افق/تا افق/ خون ماست/ که می گذرد/ فلق/ در فلق/ اندوه ماست
چه بزرگ شدی/زود/ که راحت به بازی مرگ راهت دادند/ تا هر جا مزارت شود/ هر تکه ات به راهی رفت/هفت سنگ پس تو می گردد؛ و سنگی سیاه که به نامت زدیم
مرا به مرگ بسپارد/ بگذر ... عشق/از من چه می خواهی؟ از من چه می خواهی ... عشق ...؟
از یاد مبر/اما/ که کودن است/مرگ!
ناگفته نماند که آگاهی از مرگ در شعر، راه را بر معناها و تناقض ها می بندد و شعر را به صورت نوعی ایدئولوژی در می آورد که سعی دارد تمامی ناهمنجس ها را سرکوب و از بین ببرد و تنها یک معنا را که به تعبیر ایدئولوژی شعر، باتمامی شعر در ارتباط است، به متن تحمیل کند. تناقض ها توسط آگاهی شاعر حذف و به ناخودآگاه متن می روند.
(اگر تمامی دریاها ...) کلان روایتی از مرگ است. مرگی که رو به تاریکی و سکوت دارد و شاعر هیچ تلاشی برای واژگونی این معنای سابق مرگ انجام نمی دهد، تنها خبری از (مرگ - سکوت) را به گوش ما می رساند و حتی سعی به پردازش این (مرگ - سکوت) هم نمی کند.
تصویرهای قهاری، تصویرهای زبانی خاص مرگ نوشته نیستند، بلکه بیشتر ترسیم کننده ی موقعیت فراشعری و خارج از متن می باشند. شاعر با همان زبانی که در مورد زندگی، عشق و غیره ... سخن می گوید مرگ را هم ترسیم می کند. آنقدر نیستی و تباهی مرگ در اندیشه ی وی بارور است که حتی فکر پردازش زندگیِ مرگ را به سرش راه نمی دهد.
شعر قهاری، شعر پرداختن به مرگ است. شاعر چونان قابیل خیانت می کند و این بار خیانتی در حق مرگ، مرگ که یاری رسان قابیل در از بین بردن هابیل بود خود مورد خیانت واقع می شود، یعنی شاعر به کشتن زبان مرگ بر می خیزد.
5- و مرده «هیچ» نمی گوید، می گوید «هیچ».
مازیار نیستانی - کرمان
وبلاگ زیست
توسط آتفه چهار محالیان
راه اندازی شد
آدرس:http://zeest-123.persianblog.com
تفاوت دو مرگ
( بررسی مرگ نوشته های یدالله رویایی ومهدی قهاری )
۱- آنکه زنده است مرگ را تایید می کند.
2- برای هابیل و قابیل مرگ هیچ ماهیتی نداشت. لحظه ی نخست، زمان از (گذشته ) تهی بود؛ بدین ترتیب برای آن ها (هابیل و قابیل) حافظه معنامند نبود و نیز هیچ حسی که بتوان آن را نوستالوژی نامید؛ وجود نداشت
آنگاه که مرگ اتفاق نیفتد و در حافظه انسان جاری نباشد (منظور در حافظه ی زبان است)؛ و بخشی از نوستالوژی بشر نباشد آن زمان مرگ هیچ ماهیت زبانی را ایجاد نخواهد کرد. بعد از کشته شدن هابیل به دست قابیل، مرگ در زبان شکل می گیرد به هستی قدم می گذارد و در زبان نقش می بندد و آن گاه دایره ی واژگان خود (کشتن، قاتل، جرم، جنایت، متهم، بودن، و واژگانی دیگر مانند مقتول، عقوبت، دادگاه، نبودن و حتی واژه های دینی - آیینی مثل قیامت که زمان آن همیشه بعد از مرگ رقم می خورد) را در می یابد.
باید به این نکته توجه داشته باشیم که ماجرای هابیل و قابیل ،خود نیز یک فرآورده ی زبانی است ولی در دل این فرآورده زبانی آنگاه که؛ قابیل دست به کشتن می زند مرگ را نمی پردازد مرگ از طریق او ایجاد می شود ولی شکل هستی شناسانه ی خود را نمی گیرد (نام این را می گذاریم «پرداختن به مرگ») قابیل مرگ را ایجاد می کند؛ به مشاهده آن می نشیند؛ احساس ها و تجربیات خود را از مرگ دریافت می کند؛ ولی مرگ را شکل نمی دهد.آن گاه مرگ در کالبد هابیل شکل می گیرد آن جا جولانگاه مرگ است (نام این را می گذاریم «پردازش مرگ»). در یک کلام قابیل چونان خواننده ای / بیننده ای، درگیر (متن مرگ) است و هابیل خود نظام مرگ می باشد که سعی می کند قابیل را در نظام خود قرار دهد و او را به تاویل و سفید خوانی وا دارد.
3-
«همیشه خواب من از بستن کتاب
حالا کتاب باز من از خواب»
مرده به سخن می آید
آن چنانی که که ژانر سخن عارف را عرفان، فیلسوف را فلسفه، و شاعر را شعر مشخص می کند. در اینجا نوع سخن مرده با مرگ تشخص می یابد. بافتی بزرگ تر که سخن مرده در آن مشخص می شود؛ بافتی به نام مرگ
- این مرگ در اینجا چگونه مرگی است؟
مرده از دل مرگ گویی با ما سخن می گوید
- اما مرده (از مرگ) می گوید یا خود (مرگ) می گوید؟
مرگ سخن می گوید: حالا کتاب باز من از خواب
گویی مرگ از دیالکتیک واژه ها بیرون می جهد؛ چونان کتابی که در مقابل ما باز شود و آنچه که خواب است (دو سطر اول) "خواب" است ؛خوابی در هشیاری که بعد از بستن کتاب به وقوع می انجامد؛ هشیاری این خواب، مانند خودآگاهی، هر تناقضی را به ناخودآگاه خود می فرستد. اما خواب (در سطر دوم) استحاله ی خواب (در سطر اول) است. یعنی "مرگ": ناهشیاری انسان فرصت بستن کتاب را نمی دهد انسان را از (همیشه) ی سطر اول که همیشه ی عادت شده نیز هست، بیرون می کشد و با آشنایی زدایی و ترک این (همیشه)ی دیگر، کتاب را نمی بندد بلکه کتاب را می گشاید یا باز نگاه می دارد. در این دو سطر، خواب دوم موقعیتی جداگانه نسبت به موقعیت اول خود دارد و این موقعیت را مدیون عبور از فضاهای ذهنی و کلمات سطر اول است عبور از همان (همیشه) ی (خواب من)؛ خوابی در حیطه ی شخصی و خودآگاه و از(بستن کتاب). در سطر دوم خواب از حالت (خواب من) در می آید و به یک ناهشیاری تبدیل می شود؛و معنایی فراتر از خواب را در بر می گیرد. (حالا کتاب باز من) دیگر آن کتابی که به هنگام خواب می بندیمش نیست بلکه (حالا کتاب باز) بازشدگی کتابی ست در مورد خواب (بگو مرگ) انگار دعوت به جهانی بازبانی دیگر شده ایم.
رویایی در این دو سطر، خود ابتدا تفکیکی این جهانی / آن جهانی (زندگی / مرگ) را ایجاد می کند. یعنی سطر اول این قطعه فرافکنی شعر به بیرون خود است و گویی قرار است ما در سطر دوم به جهانی دیگر که با جهان بیرونی متفاوت و نحوو زبان و پردازش خود را می طلبد وارد شویم. انگار رویایی در سطر دوم به ما می گوید که شما حالاوارد یک (مرگ - نوشته) شده اید. اما مرحله سوم در پایان این دو سطر آغاز می شود پیوند دو جهان در هم. شالوده شکنی این تقابل دوتایی در (باز بودن) کتاب و (خواب) است حالتی از (گشودگی) و (در هم فرورفتگی).
این تناقض، زندگی و مرگ را نشان می دهد. یعنی زندگی و عدم و تفکیک این دو از هم غیر قابل امکان است. به دیگر سخن تقابل زندگی / مرگ، به زندگیِ مرگ تبدیل می شود و مرگ چونان کتابی پویا در برابر ما گشوده می شود. آنچنانی که خود رویایی می نویسد: «گاهی فکر کرده ام که یک میلیون قربانی کجا دفن می شوند و فکر کرده ام که یک گورستان بی کرانه می تواند کرانه باشد برای مطالعه، و توقف گورستان برای خواندن فاتحه نیست. برای خواندن است. گورستان می تواند یک کتاب باشد. کتابی بزرگ با صفحه هایی باز ...». مرگ نوشته های رویایی رو به سوی دنیای متفاوتی دارند و می توان شعرهای رویایی را شعرهایی متفاوت (منظور هفتادسنگ قبر است) دانست. گرچه شگردهای زیبایی شناسانه ی وی آثار او را به آثاری آوانگارد تبدیل می کنند؛ که همین امر شعرش را در جهت نخبه گرایی و فرد گرایی سوق می دهد. اما همین شگردهای رویایی که در دیگر کتاب هایش بعضا دیده می شود یعنی: عبور از فضاهای ناشناخته ذهنی به وسیله زبان، استفاده از نحو مخصوص (نحوشکنی رویایی وار) و پرداختن به تصاویر منحصر به فرد در شعر که مصداق بیرونی ندارند. و اینکه رویایی در تصویر پردازی، همیشه ما را با تصاویر زبانی (تصاویری که در زبان شکل می گیرند) غافل گیر می کند؛ به وی کمک کرده تا در پردازش زبان مردگان موفق باشد و آنجایی شعر رویایی سمت و سوی متفاوت را می گیرد که بر عکس تاریخ تفکری که بر پایه ی متافیزیک حضور و کلام محوری پایه ریزی شده، وی غیاب و ناروشنی را بر می گزیند. اما بعد از این گزینش، ما بر عکس اینکه با ساختاری مرده روبرو باشیم رویایی با یک خیانت دیگر به سمت زندگیِ مرگ و بر هم زدن تقابل های دوتایی حرکت می کند.
در پاره ای از نوشتارهای شاعر که از زبان زائر (بگو.: دانای کل) نقل می شود سعی می کند تا زندگیِ مرگ را در متن برجسته تر سازد. این برجسته سازی در سنگ قمر که تقابل دوتایی این جهانی / آن جهانی را بر هم می زند به عینه قابل رویت است:
«یک دهان باز در موج غبار بکنید، کاشتن یک درخت انجیر و چندگل شیپوری در کنار سرلوحه میان مقبره یک «هیچ» با دو چشم به چشم می خورد که بر بالا آن قمر هنوز جهان را شبیه صدای خودش می بیند.
صدایم کن
من از معاشرت دو قفس می آیم»
پردازش مرگی دیگر که از خیانت به زندگی و در ادامه خیانت به مرگ شکل می گیرد. آنجا که قمر در دنیای مردگان هنوز جهان را شبیه صدای خود می بیند، شبیه صدای خود زیبا می بیند، اما در واقعیت این زیبایی در کالبد زنده ی قمر می تواند ظهور کند و همین تناقض، ناگهان زندگیِ مرگ را رقم می زند به گونه ای که زیبایی دیگر (این جهانی/آن جهانی) نیست (و هنوز جهان را شبیه صدای خود می بیند) نشان دهنده ی زندگیِ مرگ می شود. برای مثال چند قطعه دیگر را از هفتاد سنگ قبر که مرگ را در هیات زنده نشان می دهد، می آورم:
نگاهم کن زائر/ زمان درازی نگاه کن/ تا برای تو جالب شوم
ومرگ،مصرف تن/وتن مصرف من/بود
پس مرگ/چیزی دیگر بود!
زخمی به هیچ کس نزدم با مرگم/شروع دوباره ام را/اینجا آوردم
نه گهواره نه گور!/حیات تو از لالایی/ تا لاله است
در قطعه ی شهرزاد، هراس مرگ، زندگی را به خطر می اندازد و در ادامه این مرگ است که زاینده ی خلاقیت می شود. خلاقیتی که باآگاهی زندگان پیوند می خورد:
"شهرزاد به جلادش می گفت: که مرگ خالق بزرگی است وقتی مجبور باشیم، می سازیم و جلاد دانسته بود که بهترین خلق ها زیر هراس مرگ جان گرفتند"
زبان مرگ، زندگی را نفی می کند = زبان مرگ
زبان مرگ، زندگی می گیرد = زبان زندگیِ مرگ
و این گونه است که شعر رویایی با تمام نخبه گرایی و فردگرایی اش تبدیل به شعری متفاوت می شود و از عهده ی پردازش مرگ به خوبی بر می آید و تقابل های دوتایی را شالوده شکنی می کند. اما در جاهایی رویایی در پردازش مرگ ناموفق است:
و به سمت پرداختن به مرگ رو می آورد.
در پیله می مانم/ابریشم!/ای عدم
بدن تمام شد/و من تمام/و احتیاج بال/به گودال
انگار مرگ بخشی از آگاهی شاعر شده است و شاعر را به سمت پرداختن به مرگ سوق می دهد.
آنکه در خونش طلابودوشرف
(نگاهی کوتاه وهستی شناسانه برمهدی اخوان ثالث)
1-
از اخوان کم گفته وشنیده نشده است .گو اینکه بسیاری هم اخوان زده بوده اند .امابه نظر می رسد که در میان رخدادهایی که در دهه ی هفتاد اتفاق افتاد واز درستی ونادرستی اش ما بی خبریم و گویا دهه ی هفتاد هم دهه ی دیگر گونه خواهی بوده است وما بی خبران حیرانیم ؛وبگذریم...
اما دوری جستن از اسطوره پرستی هاو کلاه پراندن برای این شاعرو آن شاعر از نکات بارز این دهه به حساب می آید. حداقل طرح این مقوله امر متعالی ای محسوب می شود.وپر بی راه نیست اگر در این دهه صحبت از یک "ستم" کنیم. شکی نیست که" پرهیز" وشاید به جا باشد که بگوییم" دوری جستن" از اسطوره پرستی که خود مبین ایدئولوژی پردازی است و ساختن بت وبت واره تلاشی ست بسیار سترگ و قابل تامل؛آنچنان که پنج شاعرابدوالدهر را از عرش اعلا پایین بکشیم و الگو های خدامدارانه شان را مورد نقد قرار دهیم.
بهل کاین آسمان پاک
چراگاه کسانی چون مسیح ودیگران باشد
(چاووشی)
اما این دوری جستن نباید شکل یک شبه از خواب بیدارشدن وهمه چیز را شستن و کنار گذاشتن باشد؛ که مشخص است این عمل خود ره به بی راه می برد؛بلکه آنچه که مورد نظر است دوری جستنی مبتنی بر پایگاه نقادی وتئوریک است .گرچه نویسنده این سطور امروز با امرتئوریک به علت اتوریته ونهاد قدرتی که ایجاد می کند سر ناسازگاری دارد ؛ اما قرارداد های اجتماعی ودر این جا ادبی – متنی بر این روال گذاشته شده است وجدایی از آ ن در این موقعیتی که انسان ایرانی به خصوص انسان شاعر ایرانی در آن قرار گرفته است بسیار سخت می کند کار را؛ حال کار وحال من جای خود دارد.
اگر بخواهم در این فرصت کوتاه سخن کم گفته باشم؛باید بگویم زاویه دیدمان در مورد پنج شاعری (نیما،شاملو،فروغ فرخ زاد،اخوان وسپهری) که به عنوان تابوهای شعر معاصر در آمده بودند عوض شده است ؛اما دراین میان نیماو شاملوو فروغ از این به ا صطلاح موهبت برخوردار بوده اند که از دریچه نقادی با آن ها برخورد شود؛ سپهری کم تر؛واخوان اصلا(البته تا آنجایی که من دید وخوانده ام).
واین آن ستمی است که در این مقال به آن اشاره شد؛(چرایی ) اش را بگذاریم برای مقالی دیگرتا از دیدگاهی آسیب شناسانه با آن مواجه شویم. ولی این را حق اخوان وهر شاعر دیگری می بینم که از زاویه دید نقادی تحلیل وآنالیز شود تا بعد بگوییم چه وچه وچه ...(گو این گونه برخورد با اخوان به گواه تاریخ تحلیلی شعر شمس لنگرودی مسبوق به سابقه است)در ضمن یاد آوری این مطلب را خالی از لطف نمی بینم که دوری گزیدن از اسطوره پرستی نباید بهانه ای باشد برای اسطوره شدن دیگرانی دیگر، با چهره وشناسنامه وعکسی دیگر ؛ که ما با نفس اسطوره پرستی مشکل داریم ونه آن که سوراخ دعا را گم کنیم؛ شاید یکی از مقوله هایی که در دهه ی هفتاد می توان کج راهه خواندش همین ارائه دادن اسطوره های جدید ی بودکه بعضا عده ای از آن ها چهرهای قدیمی شعر بودن ودر کنارشان چهره هایی جدید؛ حال آنچه نا خوانده ماند همان دوری گزیدن ازمقوله اسطوره بود...
2-
پیش از این با طرح مقوله ی باز اندیشی دهه ی هشتاد را از دهه های پیشین اش جدا کردم ؛واز باز اندیشی به عنوان یکی از خصیصه های رفتاری در دهه ی هشتاد نام بردم.
باز اندیشی گستره ی وسیعی از شعر فارسی را مد نظر دارد ؛وپروژه ای است برای برون رفت از یک مقطع تاریخی ونیز پیوستن به مقطعی دیگر؛ بی شک در این مرحله بن مایه های تفکری پیشین متزلزل خواهد شد وپیشنهاد های جدید ی که در عین متصل بودن منفصل از نظام های پیشین ادبیات است ؛شکل خواهد گرفت.
این انفصال خود میلی ست که در دهه ی هفتاد مطرح شد اما اجرایش درآن دهه ناکامل ماند ؛ آنچنان که پروژه ی باز اندیشی در دهه ی هشتاد می تواند راهی به این میل باز کند.
واین خود مشخص است که در این پروژه ما با تغییر ماهیت ادبیات ومعنای آن از همه جانب رو در روییم.
3-
این گونه پنداشته می شود که حد نهایی انسان پرسش گری ست.حال بی آنکه بخواهیم در گیر پرسش های پیچید شویم به پرسشی ساده بسنده می کنم و می پرسم" اخوان در کجای شعر معاصر ایستاده است؟" و مشخص است که پاسخ این سئوال ساده بسیار سخت می نماید.
4-
اگر نیما را آنطورکه خود گفته رودی بدانیم که به هر کس این فرصت را عطا کرده تا به فراخور حال خود از آن آبی برداشت کند؛آن گاه بی شک اخوان جرءای از آن جمع مشتاقان این رود (یا گویی چشمه ی حیات)است که به فراخور حال خود(وبراین نکته تاکید می کنم)آبی بر داشته و جوانه ای کاشته(اگر چه پایه های کلاسیک اخوان محکم است اما در هر صورت بر عکس مشت پولادین اش پاهای چوبینی دارد؛که اغلب خراسانی ها این گونه اندو میل به خراسان بزرگ جلوی دیدن بسیاری چیزها رااز آن ها می گیرد گو این که به آن خراسان تعلق خاطر بیشتری دارند تا....وپرده ی آخر اگرنه خیانت اخوان به نیما؛اما به شعر نیمایی را می توانیم بر صحنه ببینیم...).
وآیا این تمام سخن است؟یعنی قبول می کنیم که اخوان وجودی است کلاسیک با پوسته ی مدرن که سعی می کند پلی باشد برای گذار(آن چنانی که خودش می خواهد پلی بزنند بین یوش و خراسان بزرگ...).
قبول می کنیم که اخوان دری ست برای ورود به نیما ؛ ونیز قبول می کنیم که تمام چشم اندازش از زاویه دید کلاسیک است برنیما و شعر نیمایی ؛ اما سخن را نمی توان در این جا تمام کرد وبه قولی باب سخن را بست.
5-
شاید پر بی راه نباشد اگر کمی درایجا پیرامون تقلید وتاثیر بنویسم وچند سطری را مشغول این موضوع کنم؛بخصوص وقتی که بحث برسر مهدی اخوان ثالث، یکی از شاگردان بلامنازع نیما است .
آن گاه که موقعیتی ایجاد شود که در آن عناصریک الگوی از پیش تعیین شده بی تغییر وموبه مو در متنی دیگر دوباره به اجرا در آیند؛ والبته علت این دوباره تکرارعدم خلاقیت شاعر است وبس. آن گاه ما باامر تقلیدی رو در رو می شویم.
نمونه:
A-B-C-D-E-F الگوی از پیش تعیین شده
A1-B1-C1-D1-E1-F1 امر تقلیدی
اما تفاوت امر تقلیدی با امر تاثیر پذیر در قبض و بسطی است که نسبت به الگوی اولیه روا می داریم .
واما تاثیرپذیری :دریافتن یک الگوی از پیش تعیین شده وقبض و بسط دادن آن بگونه ای که در جاهایی فاصله ای عمیق با آنچه که الگوی اولیه می خوانیم ایجاد می شودولی هنوز ریشه های الگوی اولیه حفظ ودر اثر دیده می شود.
نمونه:
A-B-C-E-F الگوی از پیش تعیین شده
A-B-D-F امر تاثیرپذیر نمونه یک
یا
A-B-D-F-E-G-K-Y امر تاثیر پذیر نمونه دو
این دو؛ نمونه ای بودند از بسیار نمونه های دیگر در امر تاثیر پذیر.وآنچه نهایت وغایت امر تاثیرپذیر است قرائت می نامیم؛وبدین ترتیب می توان بسیاری از جریان های شعری معاصررا قرائت هایی نیمایی دانست؛ حتی آنهایی راکه سعی در فاصله گرفتن ازاندیشه ی شاعرانه - متفکرانه ی نیما داشتند .ویادآوری می کنم که باباچاهی به درست جریان های شعری معاصر را قرائت نام گذاری کرده وبه چهار گونه تقسیم بندی نموده است.در این جاهم شعر اخوان نه با فاصله گیری ای از جنس گسست(آن چنانی که نیما کردو به فرجام رساندش والبته درک نشد) بلکه بر قرائتی از نیما متکی است ؛واین را می دانیم که این قرائت ها ریشه در نیما دارند همراه با توجیهات وبیش وکمی که دیگر شاعران به آن افزوده یا کم کرده اند؛وباز باید بگوییم که گاهی در این حالت حقیقت نیما پوشیده می شود وبه دیگر سخن از دست می رود آن گونه که معصومیت از دست می رود؛وهمین جاست شکست اخوان ،آجا که در موقعیت ورفتاری گزینشی در مقابل شعروتفکر شعری نیما قرار می گیرد.
6-
"چرا از اخوان در دهه ی هفتاد (منظور نیمه دوم این دهه) که اوج دیگر گونه خواهی هاست خبری نیست؟" در این سئوال معصومیتی کودکانه نهفته است که باید به آن پاسخ گفت(همیشه سوالات کودکان سخت ترین سوالات بوده اند).اما باید اذعان کنم که در این مقال مجال بحث پیرامون دهه ی هفتاد بخصوص بحث های آسیب شناسانه را نداریم وباید به ناچار برگردیم سر شعر اخوان که گویی باز هم در این سطر ها گم وفراموش شد.
1-6
شعر اخوان در بیشتر موارد میل به نقالی دارد. نقال راوی ای ست که وظیفه ی دراماتیک کردن متن را بر عهده می گیرد ؛ما در اینجا بر یک روایت یا آن چنان که امروزی ها می گویند" کلان روایت" تاکید نمی کنیم ؛زیرا بطور مثال در شعر " چاووشی " روایت های پیرامونی هر یک، چونان سیاره هایی در مدار خود جداگانه ولی پیرامون یک هسته که اتفاقا همه ی آن ها راهم سطح می کند رودر رو هستیم .
شعر "چاووشی"حرکت در راهی ست گویا بی برگشت؛شاعر سه راهی را دیده است که یکی به ننگ آغشته است اما روبه سوی شهرو آبادی دارد ودو دیگر راهی ست نیمی ننگ و نیمی نام وسه دیگر را بی برگشت؛ که اتفاقا راه سوم برگزیده می شودوشکایت هایی از دوران به گوش می رسد و بعد تغییر فضا؛ راوی از بیرون تن به درون می آید ؛خونی که کورمال کورمال( گویی خون پیر وخسته ای ست) راه قلب را می گیرد ووقتی که به قلب می رسد می پرسد "کسی اینجاست ؟"وصدایی نمی آیدوالی آخر...وطبعا در این راه مناظرو فضاهای پیرامونی که شعر را جلو می برند وهر کدام جلوه های خودرا عرضه می کنند.گویا شاعر می خواهد سر به هر کجا بزند .کجا؟ .هر جا که پیش آید.اما مشکل اخوان این نیست ؛ مشکل وی نقل مو به مو جزییات است (انگار رمز تمام شکست هایش در خودش است) این جا ست که مخاطب دهه ی هفتاد این حق را به خود می دهد که بگوید:"آنچه او می بیند را من نمی خواهم ببینم ؛ بلکه می خواهم شاهد مکاشفات خود در متن او باشم"این بی اعتمادی شاعر نسبت به مخاطب ؛ آن هم مخاطبی که در دهه ی پیش آموخته که هم شاعر باشد وهم دارای نیروی خلاقه ، همان نقطه شکست اخوان است. انگار که شاعر می خواهد مخاطب را از اوج وفینالیته لذت محروم کند. اما میل مخاطب دورشدن از سیطره واتوریته ی متن وایجاد حس آزادی برای خود در متن است. وی به این آگاهی رسیده است که نه بخشی از متن ، که می تواند شکل دهنده ی تمام متن باشد ومانند یک شاعر با اتکا به نیروی خلاقانه ی خود وآن چه که "آن " می نامیم اش متن را دوباره به آن شکلی که مایل است بیافریند . این گونه ای از دموکراسی ادبی ای است که مابین شاعر متن ومخاطب برقرار می شود .
ناگفته نماند که پایگاه این نظرگاه اگر چه در دهه ی هفتاد است اما بعنوان یکی از مشخصه های پروژه ی باز اندیشی در دهه ی هشتاد می تواند به نحوی که باید اجرا شود.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان " هر کجا " آیا همین رنگ است؟
2-6
لحظه ای خاموش ماند؛ آنگاه
بار دیگر سیب سرخی را که در کف داشت
به هوا انداخت
سیب چندی گشت وبازآمد.
سیب را بوئید.
گفت:
"گپ زدن از آبیاری ها واز پیوند ها کافی ست.
خوب،
تو چه می گویی؟"
- " آه
چه بگویم ؟هیچ "
(پیوند ها وباغ)
دوست دارم بگویم این یکی از بهترین شروع های شعر معاصر است وناگهان این سوال مطرح می شود : " کسی که می تواند چنین نابهنگام وبا برشی که در زمان می زند و می تواند درست از اواسط یک روایت شعرش راشروع کند آن هم شروعی مدرن چرا گاهی از دریافت های نیما واز گفتن شعر نیمایی به واسطه ی قرائت ها یی که می کند دور می ماند؟ ".
نیما تمام سعی اش را بکار برد تا موسیقی را آن گونه که خودش می گوید در " روال طبیعی "اش بیاندازد وپیر مرد فکر می کرد روال طبیعی همان ابژکتیو است .اما اخوان از دریافت این نکته عاجز است وبرعکس موسیقی شعرش به سمت سوبژکتیو حرکت می کند ؛انگار موسیقی در اخوان وشعرش امری ذهنی است ؛امری از پیش تعیین شده که شاعر به آن رضا وبنده وتسلیم است . آن چه که در شعر اخوان به چشم می آیدهمان موسیقی اعتیادی ای است که هنوز سعی در ایجاد کردن شکاف ما بین فرم ومحتوا دارد .وبدین ترتیب دوآلیسم وشقاقی را شکل می دهد که نمی توان از آن به سادی گذشت.
فتاده تخته سنگ آنسوی، انگار کوهی بود
وما این سو نشسته، خسته انبوهی.
زن ومردوجوان وپیر،
همه با یکدگر پیوسته،لیک از پای،
وبا زنجیر.
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود تا زنجیر.
(کتیبه)
3-6
از خود می پرسم آیا اخوان شاعر "نیست انگاری" است؟
بی شک در تاریخ شعر فارسی تنها خیام توانسته است نیست انگاری را آن گونه که در غرب مشهور است شکل بدهد.
نیست انگاری دیدن هستی از دریچه ی نیستی است. وبا این تعریف شعر اخوان ثالث تنها شعر شکست محسوب می شود وشاید هم از همین روست که وی لحن حماسه را بر می گزیند.
در حماسه همیشه جنگی صورت می گیرد؛ جنگی که جولاگاه شکست است وپیروزی ایثار است و مرگ وآنجا که مرگ وایثار به هم بپیوندند شهادت شکل می گیرد وشهید کسی ست که شاهد است .شاهد آن چه که دیگران ندیدند مانند شاهدان در محکمه؛پس آنچه اخوان برمی گزیند عین "هستی" وفعل "بودن " است.اخوان در لحن حماسی خود مابین دوقطب پیروزی وشکست دست به گزینش می زند وپنداری ترازویش بیشتر به سمت شکست مایل است تا پیروزی ؛ از این رو شعر اخوان را نمی توان شعر "نیست انگاری "به شمار آورد بلکه گویا شاعر در نزد خود مدینه ی فاضله ای را در نظر داشته که اوج آمال و آرزو ها وخواهش ها ولذاتش به حساب می آمده ؛ اما چون برسر آن ها جنگیده است ( آن گونه در شعر کتیبه نشان می دهد که آرزوی تک تک کاراکتر های شعر آزادی ست واگرچه برایش تلاش هم می کنند اما موفق نمی شوند.)ولی در رسیدن به آمالش شکست می خورد و به ناچار حس شکست را همیشه باشعر ش به اقصی نقاط عالم می بردودر مرحله ای بالاتر این حس را به حسی قومی تبدیل می کند. چنان چه که می انگاریم همیشه قومی شکست خورده پیش روی ماست.
وجالب است تفاوت اخوان ثالث ونصرت رحمانی که:اخوان بر سر آرزو ها وآمالش جنگیده است و شکست خورده اما نصرت رحمانی شکست خورده واما بر سنگ قبر ش نوشته اند"هیچ گاه نجنگیده".
باز می گویند فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
نادری پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
7-
اما از میان حرکت های زبانی ای که می توانست شعر اخوان را به شعر دهه ی هفتاد پیوند زند دراماتیک کردن اثر در نزد شاعر – مهدی اخوان ثالث – بود . گرچه همیشه پشت شعر اخوان من آگاه ومقتدری (برعکس صدا وجثه ی نحیف اش) وجود دارد اما وی این توانایی زبانی را در خود می بیند تا این من مقتدر سلطه خواه را به دوپاره تقسیم کند و شکافی راکه ایجاد کرده است را با دیالوگ (گو اینکه دیالوگی درونی ) پر کند.
نمونه :
1-
که می گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور :
خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
2-
کجا؟ هر جا که پیش آید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
ودر آن چشمه هایی هست
دایم روید وروید گل وبرگ بلورین بال شعر از آن .
ومی نوشد از آن مردی که می گوید :
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کزآن گل ، کاغذین روید ؟ "
(چاووشی)
ندایی بود در رویای خوف وخستگی هامان
ویا آوایی از جایی ، کجا؟ هر گز نپرسیدم .
(کتیبه )
ودر همین کتیبه با فضا سازی بسیار بجایی روبه روهستیم انگار اخوان در این شعر تدوین گر ماهری را نشانمان میدهد که حاضر است که احساسات عاطفی خود و دیگری را با هم تلفیق کند.
نمونه :
خط پوشیده را از خاک وگل بسترد وبا خود خوانندو
(وما بی تاب)
لبش را تر کرد(مانیز آن چنان کردیم)
وساکت ماند.
ودر جایی دیگر حاضر است که پیوند های زبانی ای را که اتفاقا در دهه ی هفتاد بی شمار دیده ایم ، بدون ضربه واردن کردن به حس زیبایی شناسی مان به ما نشان دهد. در شعر "آواز چگور" این پیوند زبانی که بهتر است آن را گونه ای معاشقه بنامیم به رخ کشیده وزبان رسمی شعرش را به هم تنی زبان فلکلور خوانده است.
نمونه:
اینک چگوری لحظه ای خاموش می ماند
وآنگاه می خواند :
"شو تا به شو گیر، ای خدا، بر کوهسارون
می باره بارون، ای خدا، می باره بارون
از خان خانان، ای خدا، سردار بجنورد
من شکوه دارم، ای خدا، دل زار و زارون
آتش گرفتم ، ای خدا، آتش گرفتم
شش تا جوونم، ای خدا، شد تیر بارون
ابر بهارون، ای خدا، بر کوه نباره
بر من بباره ، ای خدا ،دل لاله زارون "
"بس کن، خدا را، بی خودی کردی
من درچگور تو صدای گریه ی خود را شنیدم باز
من می شناسم، ای صدای گریه ی من بود."
(آواز چگور)
و کوتاه سخن این که از مهدی اخوان ثالث نمی توان به ساده گی گذشت ؛در هر صورت او شاعر است وصاحب "آن" وهمین "آنات" مدد رسان اش می شوند، تا شاعر ما را در برابر مکاشفاتی غریب وبعضا تصاویری برجسته در شعر معاصربه زانو در آورد؛تصاویری که جادو شان تمام حس زیبایی شناسی ما را ارضا می کند ونمی گذارد که ما از شاعرانه گی اخوان سر سری بگذریم.
غم دل با تو گویم غار
بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟
صدا نالنده پاسخ داد : آری نیست ؟
مازیار نیستانی – کرمان اردیبهشت 1385
امروز هشتم خرداد است .
امروز روز تولد مانا نیستانی است.....
وامروز ما همه چشم انتظارش بودیم......
مازيار نيستاني: جوايز ادبي موجب شكلگيري مد در حوزه ادبيات ميشوند
تهران- خبرگزاري كار ايران
جوايز ادبي موجب شكلگيري مد در ادبيات ما ميشوند و چنين اتفاقاتي شايسته جوامع دموكرات نيست، در گذشته شاعران را با صله مي خريدند، امروز نيز با جوايز ادبي شاعران را ميخرند.
"مازيار نيستاني" در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و انديشه ايلنا, گفت : جوايز و كنگرههاي ادبي بيش از هر چيز تاثير سويي بر روي شعر و ادبيات ما گذاشته اند و اين جوايز بر اساس يكسري تفكرات ارتجاعي شكل گرفتهاند.
وي تصريح كرد : يكي از ويژگي هاي جوايز ادبي ايجاد مد در ادبيات است و چنين اتفاقاتي شايسته جوامع دموكرات نيست. در گذشته شاعران را با صله ميخريدند، امروز با اين جوايز به گونهاي ديگر آنها را خريداري ميكنند .
شاعر مجموعه "پاشيليها" با اشاره به اينكه سوژه به شاعر موجب مرگ خلاقيت ميشود، گفت: فضايي كه اين جوايز ايجاد ميكنند موجب مرگ تخيل شاعران ميشود. شاعر نبايد تخيل و انديشهاش در بند و گرو گروه خاصي بكند. ما بايد اجازه بدهيم شعرمان در خلوت خودمان شكل بگيرد و شعر فارسي نازل شكل هنر است .
نيستاني ضمن تاكيد بر اين نكته كه جوايز ادبي و كنگرههاي ادبي نميتوانند تعيين كننده سرنوشت ادبيات ما باشند، اظهارداشت: سرنوشت ادبيات را كتابهايي كه منتشر ميشوند، رقم ميزنند. مسوولان به جاي اينكه اين جوايز را در كشور مد كنند، بهتر است تصميمي براي وضعيت نابسامان نشر كتاب در كشور بگيرند. مبالغ اين جوايز ميتوانند خون تازهاي در نشريههاي ادبي بدهند كه در گرفتاري مالي به سر ميبرند و حركتي نيز در فضاي موجود به وجود بياورند .
وي افزود: وضعيت نشر و توزيع كتاب شعر در ايران نا بسامان است. از اين رو بسياري از كتابها حتي به دست اهالي ادبيات نميرسد. از اين رو برخي از مخاطبان اين حوزه تصور گنگي از شعر دهه 70 و چه برسد به دهه 80 دارند .
نيستاني در پايان گفت: من به عنوان يك شاعر برآنم تا استقلال فردي ام را حفظ كنم و خودم را درگير ماجراهاي گروهي و حضور در كنگرههاي شعر نكنم.
پايان پيام
تاملي بر عشق نوشته ها
تكاني به اجراي تغزل در شعر
نگاهي به مجموعه شعر عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم-داريوش معمار
1-
زبان عاشق زبان بر آشوبنده اي است،از اين رو با زبان شعر يكانگي پيدا مي كندآن چنان كه مرزهاي اين دو در هم ادغام مي شوند و تن واحدي را تشكيل مي دهند. درست مانند عاشق (من) و معشوق( ديگري)كه پنداشته مي شود به نقطه اي از يك تلاقي دست پيدا مي كنند.
يك شعر عاشقانه درابتدا درپي فاصله گيري از تغزل و در انتها رجعت ديگر گونه به تغزل است:زبان تغزل همواره خود در پي "جفت گيري" است، ونه نتيجه ،و محصول آن در اين عمل درست مانند پيكر عاشق و معشوق حالتي از خواهش تن و در نهايت خواهش: فيناليته عشق به عرياني قابل رويت است.
زبان تغزل باتن عاشق هم زيستي ايجاد مي كند و ابعاد فضايي و زباني را در مي نوردد و سعي در ساختن شبكه اي از نشانه ها را دارد.در شعر عاشقانه زبان از بازنمائي "جفت گيري" سرباز مي زند و خود اين جفت گيري را به ظهور مي رساند از اين رو يك شعر عاشقانه "پردازش" جفت گيري است نه پرداختن به آن ،لازمه اين پردازش نفي تغزل است. آنچه متون عاشقانه ي ما تا بدين جا به پرداختن آن دست زده اند تنها بازنمائي از عشق بوده، كه به كمك زبان تغزل رخ مي نمود. و تنها در غالب غزل كه خود محدود كننده ي تن عاشق ومعشوق است و به عنوان متافيزيكي براي بيان عشق بر بالاي سر شعر عاشقانه قرار گرفته است . چونان حكمي ازلي و ابدي، و مانند قانوني مطلق براي عشق ورزيدن.
آنچه شعر عاشقانه ي امروز مي تواند به آن چنگ بزند تنها يك گسست است . گسست از تعريف عشق و تلاش براي جدايي از اين تعريف خدا مدارانه، و همچنين فرار از متافيزيك عشق. اين گسستن از باز نمائي سرباز مي زند و مرحله اي از وانموده ها را پيش روي ما قرار مي دهد .
تغزل با ((جفت گيري)) اي كه انجام مي دهد خود را در شبكه اي از نشانه ها غرق مي كند . و آن گاه وانموده اي از تغزل است كه خوانش مي شود . وانموده اي از ((هيچ)) تغزل.
2-
ما در مجموعه ((عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم)) از داريوش معمار با اشعاري روبرو مي شويم كه وانموده اي از تغزل را به ما عرضه مي كنند. زبان در اين مجموعه به واسطه فرصتي كه براي اش ايجاد شده سعي در جفت گيري دارد ، جفت گيري با حوزه هاي ديگر زبان ، با ديگري!
شايد نتوانم شعري بنويسم/برعليه جنگ /يا حرفي بزنم كه آن دختر زيباي عراقي را/برگرداند حالا كه/سپرده جنازه اش را به ماهي ها/اما حداقل مي توانم /براي هيچكس/اسلحه نكشم براي كسي/و حرف هاي عاشقانه ام را /پيش از گفتن نگويم/براي ارزيابي1
(عاشقانه هاي پراكنده 2
زبان تغزل بي واسطه در فضايي سيال و در چرخشي مداوم با زبان تمامي رخدادهاي پيراموني اش ارتباط برقرار مي كند، و به واسطه ي اين ارتباط فضائي بينابيني ايجاد مي شود تا سلطه ي تغزل بر زبان را كاهش دهد.
علاوه بر اين نبايد اين نكته را هم از نظر دور نگاه داريم كه در هر صورت اشعار اين مجموعه به عنوان نشانه هايي در بافت و موقعيت از پيش طراحي شده اي به نام ((شعر عاشقانه)) قرار گرفته اند . پيش از اين با موازي سازي كه بافت و موقعيت چونان يك فرا روايت با نشانه ها(اشعار) آن برقرار مي ساخت ((خواندن )) مخاطب را محدود ،و به ديگر سخن طبق ميل خود تنظيم مي كرد.
بدين صورت هر گونه تناقض متني طرد و روي آن سرپوش گذاشته مي شد . اما به محض آنكه شعر هاي يك مجموعه به عنوان مجموعه اي از نشانه ها از شرايط شفاف يك موقعيت -بافت – سر باز بزنند آنگاه تناقضي بين اين نشانه ها و بافت ايجاد مي شود كه ماحصل آن گسترش مدلول ها است و راه گشايي براي مخاطبي كه مي خواهد به سمت خوانشي متفاوت از متن گام بر دارد.
همچنين لازم به ياد آوري است كه در اين حالت شعر ها داراي موقعيت جديدي مي شوند . موقعيتي كه موقعيت مطلق پيشين خود را نفي و به سمت نسبي گرائي حركت مي كند. و اين موقعيت قادر است كه شعر را در وضعيتي ديگر قرار دهد. در وضعيتي كه عاشقانه تعرف متافيزيكي خود را از دست مي دهد و مي شود : شعر عاشقانه شعري است كه ديگر عاشقانه نباشد. شعري كه همواره در حال گسستن از نام خويش است.
دارم مي پيچم /روي اين صندلي به خودم/گاهي هم به تو / به اينكه چه دردناك است/اينكه در مي آورد كسي كفشهايم را/كسي پيرهنم را/وكسي ديگر...2
عاشقانه هاي مجروح جنگي 2
عاشقانه هاي داريوش معمار هم ارزي هايي با مجموعه ي " تو را دوست دارم چون نان و نمك " نا ظم حكمت دارد." حكمت" با پيوند زدن زبان رنج ، زندان، مرگ و زبان سركوب شدگان يا زبان غايب ها به زبان تغزل شعر عاشقانه را گسترش مي دهد. در اصل اين نگاه و برخورد عاشقانه ناظم حكمت با زبان است كه شعر عاشقانه را مي سازد با نگاهي دقيق به اين مجموعه در مي يابيم كه بسياري از شعر هاي اين مجموعه از نظر گونه شناسي . شعر نيستند بلكه نامه هايي هستند كه ناظم براي همسرش با تقطيع شعري نوشته است. تا شعرعاشقانه را تا حد متون ديگر از جمله نامه گسترش دهد يا درحد شعري ديگر و زمينه اي ديگر كه زمينه هاي متافيزيكي پيشيني- شعر عاشقانه- را شكسته و نحوه خواندن ما را دگرگون مي سازد.
يگانه ترينم/در نامه ات نوشته اي/ كه سرم درد مي كند/قلبم تير مي كشد./مي گوئي:/"اگر دارت بزنند/اگر تو را از دست دهم/مي ميرم!"/تو نمي ميري دلبندم/خاطره ام چون دودي سياه در دست باد محو خواهد شد./حتماً نمي ميري،بانوي گيسو حنائي قلب من!.../عمر اندوه/ در قرن بيستم/يك سال بيش نيست.3
نامه به همسرم،ناظم حكمت
3-
عاشق و معشوق نوعي تقابل دوتائي ، عاشق فاعلي است كه زبانش دائماً بازنمائي مي كند مفعولي-معشوقي- را كه نيست- زبان عاشق مي خواهد به "نيستن" معشوق شكلي از "هستن" بدهد .
اين تقابل دوتائي در سراسر ادبيات كلاسيك قابل رويت است براي نمونه مي توان رساله عشق سهروردي را مثال زد: نيكوئي ، مهر و اندوه سه برادر هستند در كنار هم ، اما وقتي كه نيكوئي قصد مي كند تا در كالبد انسان سكنا گزيند آن دو ديگر در برابر او قرار مي گيرند- تقابل دوتائي- سهروردي با به تمثيل در آوردن اين شكل از شدن سعي مي كند تا رابطه دال و مدلولي در آن تك سويه كند. بدين ترتيب او با طرح داستان يوسف و زليخائي كه يوسف در آن جاي نيكوئي را مي گيرد و مهرو اندوه به زليخا و يعقوب همانند مي شوند مي خواهد ما را بيشتر در وضعي كه گفته شد قرار دهد. در واقع سهروردي ما را در سلسله مراتب عشق به وسيله كد گزاري هايش هدايت مي كند. و در نهايت ما با تقابل دوتائي يوسف از طرفي و زليخا و يعقوب-كه هم پايگاه هستند- از سوي ديگر روبرو مي شويم.
تمامي كدها زليخا را به سمت معشوق و نياز به آن راه بري مي كنند. و در اين راه يعقوب –اندوه- شكل و فيگور كلامي زليخا مي شود. و در نهايت ما را به اين نتيجه مي رساند كه تنها با فيگور كلامي اندوه مي توانيم تغزل و بعد سلسله مراتب عشق را بازنمائي كنيم. در حالي كه اگر اين داستان را از سمت ديگري خوانش كنيم آنگاه وارد مرحله جديدي از تعبير ها مي شويم : جدائي يوسف-نيكوئي- از زليخا-مهر- و يعقوب –اندوه- تممایز و تعويقي كه در مفهوم عشق ايجاد شده است. و به اين صورت ما هيچ گاه به مفهومي از عشق نمي رسيم و نمي توانيم براي آن سلسله مراتبي قائل شويم. و وجود عاشق و معشوق هم خود در تمايز و تعويق به سر مي برند و اندوه نيز اين توانايي را بدست مي آورد كه از بازنمائي صرف عشق به عنوان فيگوري كلامي سر باز بزند و كليتي بنام ادبيات را پوشش دهد. حال اگر به "كليتي به نام ادبيات " معتقد باشيم...
"منتني در باره دوستش در نخستين مجلد رساله ،در مقاله اي با عنوان "در باره دوستي" نوشته است كه اندوه و حسرت هر نوشته "جدي" اي را به متني "ادبي" بدل مي كند" 4
4-
شعرمدرن خواستگاهي گسسته از انديشه پيشا مدرن داشت اما نتوانست از تقابل هاي دوتائي "دوآليستي" بگذرد ، در نتيجه به باز توليد عاشق و معشوقي كه درگير سلسله مراتب عشق هستند ادامه داد .به قول بودريار :"از آنجا كه مدرنيته مفهومي تحليلي نيست ، قانوني نيز براي آن وجود ندارد تنها مي توان خصلت هايي براي آن قائل شد . هيچ تئوري خاصي نيز براي آن داده نشده ، تنها منطقي از مدرنيته متصور است و نيز ايدئولوژي منصوب به آن . مدرنيته به عنوان اخلاق قانون مند دگرگوني ، به ضديت با اخلاق قانون مند سنت بر مي خيزد . با اين همه خود به همان شدت در مورد ديگرگوني هاي ريشه اي محتاط و نگران است . در واقع مدرنيته "سنت نو" است... ... بدين ترتيب مدرنيته ، به عنوان انگاره اي كه كل يك تمدن خود را در آن باز مي شناسد عمل كرد فرهنگي تنظيم كننده اي به عهده مي گيرد و دزدانه دست به دست سنت مي دهد"5
وقتي سخن از تو مي گويم/از عاشق/از عارفانه مي گويم/از دوستت دارم/ از خواهم داشت/از فكر عبور در به تنهايي.6
از دوستت دارم ها،گزينه اشعار يدالله رويايي
تو بي مضايقه خوبي/تو جمع شاپره ها را –به شبنم سحري-/-پياله هاي تو از لاله- /ميهمان كردي/تو بام هاي گلي را-به جادوئي هر صبح-/طلاي خام زدي،رنگ زعفران كردي7
تو بي مضايقه خوبي،گزينه اشعار منوچهر نيستاني
اين دو شعر با اينكه زباني از هذيان ها و تمايل ها و آرزوها را ارائه مي دهند منتها از روال تغزل تخطي نمي كنند بلكه در اينگونه از شعر ها وجود عاشق خود به عنوان نمودي از حضور عشق و فاعل گزاره در نظر گرفته شده است. و به اين طريق زبان تغزل در كنشي تك سويه به خذف زباني معشوق دست مي زند.
اين روال تا اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد ديده مي شود با اين تفاوت كه آن"معشوق گم" از سوبژكتيويته به ابژكتيويته تغيير شكل داده است. اما اين عيني گرائي باعث حاضر بودن معشوق و از دور خارج شدن رمزگان و كدها و سلسله مراتب نظام عشق نمي شود.
روا نبود دو دستي / از تمام خانه هاي تهران سواري بگيريم و اتاقي دوتختي!/دو سه روزي همه مغازه ها را دوره كنيم دو انگشتي/از چشم هاي تو آب بگيرم و انگشتري نه!/روا نبود اين همه عاشق ولم كني/بغلم كني/تا بوي تو بگيرم/ و در باغ پرتي بميرم.8
مرا ببخش! علي عبد الرضائي
اگر نه عطر بزني/نه روپوش رنگي بپوشي نه كفش پاشنه بلند/گونه هات را گلبني نكني لب هات را قهوه اي/و از سر كوچه /هم پياده بيايي هم از كنار ديوار/در خانه هم/نه زير خنده بزني نه زير آواز/و طوري حرف بزني كه من هي هيس را نگويم و بگويم مواظب باش.9
هيس،مسعود احمدي
و در جاهايي اين معشوق به هجو كشيده ميشود .
اندازه من نيستي/پا توي كفشم نكن!/نيامده ام كه چشم تو را تعطيل كنم/آمده ام كه بچه هاي عزيز را/از مدرسه بر گردانم.10
رد مرا نگير،مهرداد فلاح
5- "عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم" از داريوش معمار توانايي برگذشتن است. درمورد اين نام مي توان با رولان بارت همصدا شد و گفت : به راستي چه كسي سخن مي گويد؟
و از همين سئوال تقابل دوتائي عاشق و معشوق فرومي پاشد. آيا اين كتاب "عاشقانه هاي زني" است يا شعر هاي"مني كه دوستش دارم" تنها واگويه مي تواند مرز ها را به عقب براند. من عاشقانه هاي زن را واگويه مي كند و زن واگويه هاي مرا به عنوان عاشقانه مي سرايد. تنها اين يكي شدن است كه مي تواند ما را به واگويه و فراروي از زبان تغزل و در هم ريزي مرز هاي اين زبان با زبان هاي ديگر نزديك كند.
مازيار نيستاني - کرمان
پي نوشت ها:
1- عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم،داريوش معمار،نشر پاندا،1384
2-همان
3-تو را دوست دارم چون نان و نمك،ناظم حكمت،ترجمه احمد پوري،نشر چشمه،1372
4-ساختار و تاويل متن،بابك احمدي،نشر مركز،1378
5-سرگشتگي نشانه ها،مقاله مدرنيته،ترجمه ترانه يلدا،نشر مركز،1378
6-گزينه اشعار يدالله رويايي،نشر مرواريد،1379
7- دير در خط فاصله، منوچهر نيستاني،نشر رز،1350
8-في البداهه،علي عبد الرضائي،نيم نگاه،1379
9-دوسه ساعت عطر ياس،مسعود احمدي،نشر همراه،1383
10-دارم دوباره كلاغ مي شوم،مهرداد فلاح،نشر آرويج،1378
شیر آهن کوه مردا که تویی
بیانیه یکصد و بیست نفر از شاعران ونویسندگان در اعتراض به بی
حرمت شدن شاعرملی
آنچه جهان شاعر را با روح و روان مردم پیوند می زند, آگاهی و مبارزه پیوسته علیه خود خواهی ها و تجاوز به روح و روان انسان هاست و البته بی دریغ دوست داشتن ایشان. جایگاه شعر ,شخصیت, و اندیشه شاملو در ادبیات فارسی و بین فرهنگ دوستان و عامه مردم بی شک جز این نمی تواند باشد. و البته اگر امروز او توان نوشتن و گفتن داشت شاید از اینکه بار ها و بارها سنگ مزارش را شکسته اند نه تنها آزرده خاطر نمی شد که تکرار می کرد: چراغي به دستام چراغي در برابرم./من به جنگ ِ سياهي ميروم..
ما شاعران و نویسندگان امضا کننده این متن نیز هم صدا با آنچه بر فراز بودن اندیشه و جهان هنرمند در برابر اینگونه حقارت هاست ,داد اعتراض به خاطر شکستن سنگی که بر سینه ما است سر نمی دهیم. بلکه اعتقاد داریم برهنه ماندن خاک خفته بر پیکر شاملو خود اقدام علیه نگاه ارتجاعی است که هرگز تاب تحمل هنر را ندارد .
فرزاد آبادی-بکتاش آبتین-سعیده آبشناسان-علیرضا آبیز-محمد آشور-میرزا آقا عسگری-شمس آقاجانی-فرزانه آقائی پور-علی آموخته نژاد- مسعود احمدی -پگاه احمدی-شهرام ادیبی پور-رضا استیلی-مریم آموسا -رضا اکوانیان-نعمت الله اسلامی-علی الفتی-میترا الیاتی-دلارام امین زاده-هوشیار انصاری فر-منصور اوجی-عباس اوجی فر-علی باباچاهی-علیرضا بابائی-حجت بداغی-محمود بدر طالعی-موسا بندری-سیمین بهبهانی-فانوس بهداروند-علیرضا بهنام-فتح اله بی نیاز-مسعود بیزار گیتی-منصور بنی مجیدی-علیرضا بهرامی-مجتبی پور محسن-رویا تفتی-ناما جعفری-مهری جعفری-پرویز جلالوند-شاهپور جورکش-جهاد جهانشاهی-روجا چمنکار-فرخنده حاجی زاده-محمد حسن مرتجا-پرویز حسینی-محسن حکیمی-فرهاد حیدری گوران-ابوتراب خسروی-محمد خلیلی -خندان مه آبادی – هادی خوانساری – مجید دانش آراسته – ابراهیم دم شناس – مریم رئیس دانا – قاضی ربیحاوی –محمد زندی- سهراب رحیمی – بهاره رضایی- شهرام رفیع زاده – مجید روانجو – م. روانشید – بهمن ساکی – علی سجادیه – فرامرز سدهی-علی شاه مولوی – مزدا شاهانی – حسین شریفی – ساغر شفیعی – علیرضا شکر ریز - -محمد شمس لنگرودی – رضا شمسی – مظاهر شهامت – داوود صالحی– سید علی صالحی -محمد سپانلو – ایرج صف شکن – روزبه صف شکن – حسین صفاری پور – حسن صفدری – مهدی صمدانی – طاهره طاهری – سعید طباطبایی – رضا عباسی – علی عبداللهی – پویا عزیزی – مشیت علایی ––– میثم علیپور – کامیار عابدی-ابوذر غلامی-طاهره غمخوار – حسین فاضلی – مهرداد فلاح – احمد قربان زاده – فرامرز قره باغی – علی قنبری –آزیتا قهرمان- رقیه کاویانی – ناهید کبیری – علیرضا کرمانی – قاسم کشکولی – آذر کیانی – انیسه کریمیان-منیژه گازرانی – حسن گوهرپور – رضا گودرزی-جواد مجابی – حافظ موسوی- بهزاد موسائی -شیدا محمدی – مجید مددی – آیدین مسنن – اقبال معتضدی – شیوا معتمدی – داریوش معمار – داریوش مهبودی- علی میرکازهی – مازیار نیستانی – ح . هاتف – فرزین هومانفر - حسین علی نوروزی -پیمان یزدان پناه
رونوشت به:
روزنامه های :شرق ,اعتماد ملی,مردم سالاری,همبستگی,کیهان,اعتماد,جوان,آفتاب یزد,ایران,ابرار,اعتدال,اسرار,اطلاعات,اقبال,آرمان,ایران نیوز,بانی فیلم,توسعه,جمهوری اسلامی,خبر,رسالت,زمان,سیاست روز,صاحب قلم,عدالت,کار و کارگر,هم وطن سلام,
خبرگزاری ها:ایلنا,ایسنا,مهر,فارس,سینا,میراث
و سایت های ادبی,فرهنگی و خبری
رطل گران توان زد
بالاخره کسی باید همت کند واین ها را بگوید .وفرض اش را براین بگذارد که انگار دارد نامه ای خطاب به تمام شاعران امروز فارسی زبان می نویسد.
بله!باید کسی باشد وبگوید که این محفل گرایی ها ونوع خاص روابط که متاسفانه به عرصه ی رسانه ها نیز کشیده شده است؛نفس همه ی اهالی اهل را گرفته وفضاهارا در مهی از سطحی نگری فرو برده است.
(باید این گفته ها به معنی پس زدن تمام حجاب هایی باشد که هستی (من )را در برابر (من)می پوشاند و(من)را از (من)دور می کند .)
و اما شاهدم!؟
نگاه شفافی است که به اطرافم می اندازم.کا فی است که بی عینک نگاهی به وضعیت فعلی ادبیات بی اندازیم ؛ و رکود جاری را با چشم خود ببینیم.و از خود بپرسیم چگونه است که شاعران ونویسندگان می توانند با آثارشان بیگانه شوند (یا بهتر است بگویم از خود بیگانه شوند)وبالطبع مخاطب نیز در مقابل این آثار وضعیتی بهتر از نویسندگان شان نداشته باشند.
(یعنی ما با ادبیاتی رودر رو هستیم که اهالی اش هستی خود را از دست داده وخود را با هستی کاذبی مشغول کرده اند.)
در چنین شرایطی خوانش اسم زیبا وبه جایی ست .یعنی دوری جستن از حقیقت سازی های رایج وکالاشده گی ها؛خوانش باز کردن راه فرعی ای است در بزرگراهی که رسیدن به( ) ودوری جستن از( )را از پیش رویمان بر می دارد، همان گونه که پیش رویمان قرار می دهد.
بدین ترتیب نیاز است که ادبیات را درک و آن درک را عیان کنیم.وبی شک در این گونه از نگریستن ادبیات می ماند و تنها ادبیات ؛ که بیشترین جلوه هایش را فی الواقع در آن نوعی می بینیم که دیده نشده است یا نمی شود ؛ در آثاری که تا وقتی جوان وپویا هستند مورد هجوم قرار می گیرند وآن گاه که مشمول مرور زمان می شوند و در حوزه ی آشنای هرروزمان قرار می گیرند ؛( گویی آن زمان تازه وارد حوزه زیبا یی سناسی مان می شوند)به عنوان آثاری بی بدیل –البته از نظر من برای موزه های زبان فارسی – مورد ستایش قرار می گیرند .(گویی انسان ایرانی به دیر رسیدن عادت کرده است )
خوانش می خواهد پاگرفتن ادبیات باشد وادبیات وتنها ادبیات ؛ بدین ترتیب بستری است برای شاعران ونویسندگان واقعی امروز ؛ این است را ه یک خوانش گر و این یک راه است.
مازیار نیستانی
دبیر هیئت تحریریه
پا ورقی هایی که برای این نامه در نظر گرفته ام بدین شرح می باشند:
1- از وقتی که وارد مجله ی خوانش شدیم دو هفته ای می گذشت که متوجه شدیم ممکن است مجوزمان باطل شود زیرا در یک سال گذشته به دلیل مشکلاتی که برای خانم صالحی مدیر مسئول محترم مجله پیش آمده بود نشد که شماره ای از خوانش در بیاید .بدین ترتیب به هر دری زدیم که شماره ای چاپ شود واز ابطال مجوز جلوگیری شود ومسلم است که در چنین شماره ای با شرایطی که داشت به ایدئال های خود نرسیم . اما ما تازه شروع کرده ایم و راه را قبول داریم.
2-امسال ، که من آن را سال مرگ هنرمند می دانم نه هنر؛ عزیزان زیادی را از دست دادیم منوچهر آتشی ، م،آزاد، مرتضی ممیز، آرمان شمس ، مهدی قهاری و به تازه گی بهرام اردبیلی و مسلم است که با رفتن هر عزیزی چهره در غم کشیده ایم و می کشیم .پس خواستیم در این شماره یاد بعضی از این نفرات را به جا بیاوریم که یادشان با ماست و روح شان در آرامش...
مصاحبه با ایسنا کویر
|
|
|
|
|
من
بسوی موقعیت
در عدم ام
در دایره نمی گنجم
از دایره بیرونم
تعین نمی پذیرم واز
تاویل
می گریزم
(من کسی نیستم که خودش را اصلاح کند(گی دبور)
مرگ قهاری
تقدير مردگان است.... اين
(به بهانهي درگذشت مهدي قهاري)
با قهاري چگونه عكسي ميتوانم بگيرم؟ آيا سوال (من) از من به هنگام نوشتن اين است ؟
«سنگي سیاه که بنامت زدیم »
شاعر مرده(!؟) توانايي خويش است. توانايي احضار خويش ؛احضار روح براي يافتن رمز؛ رمزي كه از پيوستگي مي گريزد و مانند رويا دست به ظاهر كردن زمان بيخويشتني ميزند .اين زمان ،زمان ابر انسان است كه در دايرهي اخلاق ابر انساني (موقعيتساز) ميشود. بدين ترتيب زمان موقعيتها نيز اين گونه است. اما سوال ديگر اين است كه ثبت اين روح چگونه ميتواند باشد.عكاس چه چيزهايي را در اختيار دارد تا از بازي نور، رنگ و واقعيت بگذرد اما عكساش وارد موقعيت (فرا واقعيت ) نشود. آنچه تا به حال بر من روشن شده اين نكته است كه آگاهي من از قهاري در هنگام نوشتن (نوشتهاي در مورد وي) شكل ميگيرد .گويا به مراسم (رويابيني) دعوت شده باشم.
با قهاري چگونه عكسي ميتوانم بگيريم؟
«او لياقت زندگي بهتري را داشت .اين جمله تسليبخش ميتواند به طرز بي نظيري نمايشگر زندگي بودلر باشد. بيشك اين مادر، اين آزار دايمي، اين شوراي خانواده، اين محبوبهي خيس و اين بيماري سفليس هيچ كدام شايستهي او نبودند.» اين جملات كوتاه، اين حركات ريز و زبر، برندهي حروف شروع كتاب «بودلر»ژان پلسارتر هستند. اما براي قهاري بايد از كدام حرف از كدام جمله مدد بجويم؟ آيا جان شاعر توانايي سكني گزيدن در اين جملات را دارد؟ وقهاري ميتواند در متن من موقعيت پيشين جملات سارتر ومفعول گزارههايش «بودلر» را قلب كند و خود به جاي آن بنشيند؟ همين جملات بريدهبريده گوياي همه چيزش خواهند بود؟
كلام ام به نظريهي «موقعيت»كه خيلي پيشتر طرح كرده بودم گرايش پيدا كرده (گويي ميخواهد دراوبميرد):قهاري توانايي نفي كدام زمينه و نشستن در كدام بافت را دارد . او كدام نشانه و رمزگان را به عقب ميراند. بايد كمكاش كنم بايد به متني كه پيش از اين در مورد وي نوشتم خيانت كنم. او خوانش ديگرمن خواهد بود.
عكس او بعد از اين چگونه است؟
سال 78 روي پلهي سوم تالار هنرستان هنرهاي تجسمي در خيابان فردوسي نشسته بود. آن وقتها جلسات شعر خواني درآن سالن برگزار ميشد .اين اولين باري بود كه مي ديدمش افشين كريمي فرد كه قبل از اين او را ميِشناخت روي همان پلهي سوم كنارش نشست و شروع كرد به خواندن شعرهايش و در جواب شعرهاي قهاري را تحويل گرفت.
بعد از جلسه همه به طرف میدان باغ ملی حرکت کردیم. این گونه حرکت ها در نزد شاعران طبیعی است.(نمی توانم وقتی این سطور را می نویسم من ام از من نویسایم جدا نشود.باور او مرده است؛ نخواهد آمد؛ نخواهند خواند»مشکل است .یعنی برا ی همیشه از دیدن «او» محروم شده ایم؟ از رویت رنج و نگریستن به شعر؛ یعنی برای همیشه از او خالی شدیم؟ در بین اين سطور نمی توانم مکث نکنم و به فاجعه ی انسان بودن نگاه نیاندازم.)
رو به من می گوید: در جوانی نامه ای به عموت نوشتم اما نتوانستم به دستش برسانم
این معامله در دنیای زندگان است . اما در دنیای زیرین مردگان چگونه با هم معامله خواهند کرد؟
همه چیز قهاری، برای من در مرگ و تهران خلاصه می شود . بعد از چاپ کتاب دوم اش«اگر تمامی دریاها جوهر شوند و درختان قلم»متن تطبیقی ای بین این کتاب و هفتاد سنگ قبر نوشتم و به بررسی مرگ در این دو کتاب پرداختم (انگار ميخواستم نطفهی رابطهام را با قهاری ببندم.) همه چیز آن رابطه در تهران و در پنوند با مرگ خلاصه می شد.
نقدم را به آدرس یکی از مجلات به تهران می فرستم آن زمان قهاری زنده بود.
من و رضا شمسی در تاکسی نشسته ایم و به طرف دفتر مجله ای می رویم که قرار است هم متن مرا چاپ و هم جلسه ای را برگزار کند. بی خیال نسبت به همه چیز ادا در می آوریم و می خندیم . خودمان را می زنیم به بی خیالی و می خندیدم . گوشی ام زنگ می زند آن طرف حامد حسین خانی می گوید:کجایی؟
میگویم :تهران
می گوید: کی برمی گردی؟
می گویم:چطور مگه؟
می گوید :قهاری مرده
گوشی قطع می شود در ذهنم ،روانم ،وجودم قهاري دوپاره می شود و بعد چهار تکه می شود و همین طور متکثر می شود
سال 83 پا به دفتر انتشاراتیای میگذارد که قرارست در «حضورنقرهی خاکسترت »را چاپ کند من هم آنجاهستم آمده است تا از ناشرش مقداری از حق التالیفش را بگيرد و مدیر انشاراتی دست به سرش می کندبعد می آید کنار من و شروع می کند به درد ودل، میگوید «تلویزیوناش را همین چندوقت پیش فروخته »میگوید: «به این (دست به سر) شدن ها عادت دارد.
سال 80 از من می خواهد پی گیرکتاب «آفریندگان فروتن شعر»اش شوم. کتابی که چاپ شد اما ناشرش هیچ گاه این کتاب را پخش نکرد و ما هم هيچ وقت نفهمیدم برای چه این کتاب پخش نشد.
دفعهي دیگر در مورد دخترش صحبت میکندومیگوید «دلتنگاش است » میگوید «تنهایی اذیتاش میکند» آخرین بار سه شنبه شب در جلسه شعر دیدماش ظاهرش خوب بود اما مشخص بود كه دروناش به هم ریخته است این را در اولین نگاهاش مي توانستي بخواني میگوید «یک ماه دربیمارستان بهشتی خوابیده است .تا اوضاع روحیاش خوب شود.»
حالا قهاری تبدیل شده به متنی که تمامی موقعیتهاي پیشین اش را نفی می کند. و دوباره موقعيت جديد و هویت و نشانه ای جدید به خود می گیرد (بغض ام می ترکد رو به رضا خبر مرگ اش را می دهم . خاطره ها مثله مثله می شوند ناهم زمان و هم زمان تمامی لحظات اش پیش رویم راه می روند عادت کرده ام خاطرات را بی ترتیب زمانی به گونهای در هم احضار کنم و از آن ها عکس بگیرم .(بغض ام می ترکد) قهاری حالا موقعیت دیگری است . او وارد حوزه ی زیبایی شناسی من شده است.
از تاکسی پیاده می شویم رضا حالش گرفته است میرویم دفتر مجلهای که قرار است در آن هم متن من چاپ (متني كه قرار است به آن خیانت کنم) و هم جلسهای برگزار شود.
وارد می شویم از آن ها می خواهم متن ام را سریع تر چاپ كنند. خبر مرگ قهاري را به آنها می دهم. می گویم:«مرگ نوشته ام در مورد کتاب قهاری حالا با مرگ اش پیوند خورده»
رضا چیزی نمی گوید جلسه تمام می شود دوستانی که از هم جای شعر آمده اند تسلیت میگویند بعد قهاری میآید زیر گوشم میخواند :
تقدیر مرگان است ... این
یا سرونوشت من
که باید عاشق مردگان باشم!
با رضا از دفتر مجله می زنیم بیرون بغض ام نمی ترکد می گویم «لعنتی!»
مازیار نیستانی
تقدیر مردگان است ....این
یا سر نوشت من
که باید عاشق مردگان باشم!
تهران بودم وبا خبر شدم که شاعرعزیز شهر مان کرمان آقای مهدی قهاری جهان را ترک گفته است ضمن عض تسلیت به اهالی شعر بزودی در این وبلاگ متنی راکه پیرامون مرگ او نوشته ام ودر روز نامه ی (فتح نوین )چاپ شده است نمایش خواهم داد
روحش شاد.
اما فعلا در وبلاگ اولم(پاشیلی ها)شعری تازه بخوانید
شعر-قهوه
شیر- قهوه 1:
شعر- قهوه همان شیر قهوه کودکی (من )است کودکی من های (من)که (ی)اش افتاده تا (ع)جایش بنشیند. یک سوتفاهم زبانی مختص کودکانی که دیگران فکر می کنند بزرگ شده اند.
حدود سی سال پیش منوچهر خان نیستانی در نشریات آن روزها ستونی را می نوشت به نام (چیز برگر)نویسنده ی این متن فی الواقع نمی داندآیا آن زمان (چیز برگر)در رستئرن ها وجود خارجی ای داشت یا نه.اما حالا خوب می داند که اگر در برزخ خیابان که دیگر شکل خیابان های آن زمان ها را هم ندارند قصد کند سنفونی گشنگان معده اش را بخواباندبه هر ساندویچ فروشی که قدم بگذارد (چیزی) را رویت می کند که در ضمن (برگر هم است.و صد البته در (چیز)اش می ماند و(برگر)اش را هی دور میزند هی دور می زند هی دور می زند...
اگر قبول کنم بعد از مدت ها یک روح،از زمان خود به آینده سرک می کشد تا کالبد جدیدی را تسخیر کند وبا پنجه هایش از درون،این کالبد را در سیالیتی به پرتگاه ها ونهان گاه هایش فرو کشد ؛آنگاه باید قبول کنم که در تسخیر زبان هستم.
شعر –قهوه را در زبان خلق کردم که نه عینی ونه ذهنی است،با زبان به زبان می آید؛تجسم آن روح است وشاید سی سال دیگر کسی که مثل (هیچ کس) هم نباید باشد – والبته شکل همه کس است مگر این که خلافش ثابت شود- در کافه ای (شعر- قهوه) را سفارش دهد.
(شعر –قهوه)شیر قهوه: نه این تمام است ونه آن تمام.نمی تواند( شیر) باشد مثل«این یکی شیری ست اندر...آن یکی شیری ست اندر...»روشنایی کودکی را بگیرد؛بلکه با(قهوه)تیرگی عمق ودرون هم آغوش می شود(در عیشی مدام)بر روی هم می غلتندو بعید نیست که بلغزند.ووقتی که می غلتند شکافی باز می شود تا چیزی به درونش رسوخ کند: شکاف شعر – قهوه است:بیان خاطرات شکاف است ؛وقصه وشعر.گاهی به قول رضا فال قهوه ای است که آینده ی حال انسان را می گوید.
- چگونه شعر- قهوه را به شعر منتسب می کنی؟
مگر من نگفتم که کافی ست در نگاه شاعرانه هر( چیز)ی تبدیل به شعر شود.تنها کافی ست در نگاه ابر انسان آن را شعر بنامیم . زیراکه هر (چیز)جز نام خویش نیست .
شعر- قهوه سینه ی شرحه شرحه است؛ روان شقه شقه،وجود پراکنده،پیراهنی پاره که نه پیراهن است ونه پارچه بلکه نفی پیراهن وپارچه است.تنها نشانه ی غیاب یوسف است وغیاب یوسف ،غیاب حسن،دلهره ی زایخاست وآشفتگی عشق وعشق مدد خواه حزن ویعقوب است.پس حسن در صورت است عشق در دل نهان وحزن در چشم گویا و حزن چشم است که برای دیدن حسن وعشق باز می شود؛ولی حسن عشق چشمی برای دیدن ندارند.
شعر –قهوه بیان حزن است؛حزن بیان. مثل بیان حال در انسان:محتوای حال انسان شکل اوست.بیان انسان شکل اوست وشکل او شعر او وشعر اوخاطرات وحال وآینده است.مثل بیان شعر – قهوه که شیر قهوه است.
اما شعر – قهوه چیست؟
آدرس:
pashiliha.persianblog.com
خروس ایرانی
(هوشنگ ایرانی دردهه ی هفتاد)
هوشنگ ایرانی را می توان از دو زاویه مشاهده کرد.در نگاه اول وی در راستای آوانگاردیسم هنری تعریف می شود .در این نگاه ایرانی به عنوان شاعری خوش منظر قابل رویت است. اما نگاه دوم براساس دریافت جدیدی ست که از "زندگی"وهستی هنر"گرفته شده.در این نگاه برخوردباایرانی به شکلی متفاوت صورت می گیرد.
1-نگاه اول:
1-1
یکی از شاخصه های ایرانی نابهنگامی وی است.احساس می شود تمام اهالی صاحب تفکر شعر امروز بر سر این نکته اتفاق نظر دارند که ایرانی شاعری نا هم زمان برای زمانه ی خویش بود. نا برابری تاریخ متن از یکسو و تاریخ اجتماع از سوی دیگر فشار ها وتحقیر هایی را بوجودآورد که شاعری چون او قربانی آن می شود.و در این میان شاعر –خروس ما در کشاکش جنگ "بنفش تند بر خاکستری را می خواند.
نا هم زمانی ایرانی گسست وی از تاریخ سنتی به سمت آینده است. و این آینده (حال )ایرانی بود وحال آنکه (حال)جامعه ی (ایرانی)در گذشته سیر می کرد.
در این نگاه ایرانی شاعری پیشرو به نظر می آید حتی در سه مجموعه ی آخرش که به نوعی نشان دهنده ی عقب نشینی وی در مقابل تحقیر هاست با این وجود شعر بی وزن اش باز هم حرکتی آوانگارد به حساب می آمد.
1-2
شعر دهه ی هفتاد با تمام فرازو نشیب هایی که طی کرد وبا تمام نقد هایی که بر آن می توانیم وارد کنیم. این مزیت را داشتکه موقعیتی را بوجود آورد تا در این موقعیت متونی را که نسبت به آنها ستم تاریخی روا شده بود مورد خوانش قرار دهیم.
طرح نظریه زبانیت در فضایی که شعر از هیجانات اجتماعی فاصله گرفته بود. پای متن هایی را به میان کشاندکه بهانه ی هنر برای هنر جامعه ی شعری ناخوانده از سرشان گذشته بود .وشعر های ایرانی از جمله این شعر هاست. همچنین از دیگر سو تاثیر شعر ایرانی بر دهه ی هفتاد را نمی توان نادیده گرفت.
بعد از شکل گیری یکسری متون- تالیف وترجمه مانند:ساختار وتاویل متن بابک احمدی و نظریه ادبی رامان سلدون- که معمولا بیان عقاید فیلسوفان متاخر-بیشتر این فیلسوف ها با تمام اختلاف هایی که در اندیشه ی فلسفی شان وجود دارد زیر سایه ی پست مدرنیسم جمع شده اند- وهمچنین چاپ و نشر فراوان نظریه های شعری که هر کدام مبتنی بر زبان محوری های خاص خود بودند واز پس آن متون بسیاری که وارد بازار ترجمه شدند .باعث شد تا شاعران دهه ی هفتاد دروغ بزرگ "پست مدرنیسم بودن" را باور کنند.
تاثیر ایرانی بر شاعران به اصطلاح پست مدرن دهه ی هفتاد غیر قابل انکار است.حال آنکه ایرانی پنجاه سال پیش_در اوایل دهه ی سی_ چنین نو آوری هایی را به شعر عرضه داشت:
1-خارج شدن از نظام های رایج شعری
سطور مستقل در شعر به گونه ای که هر سطر دارای هستی جداگانه ای نسبت به سطر های قبل و بعدازخود دارد.
3-وارد کردن اصواتی که در هستی پیرامون شاعر جریان دارند به عنوان نوعی اجرا ی آوایی در شعر.
4- بکار گیری سطور بی معنا
5- اجرای شعر در وزن وبی وزنی و تر کیب این دو با هم همرا با ایجاد ریتم های مختلف
6-ارائه ی شعر های بی وزن به عنوان تجربه ای تازه
اما محدود کردن کار ایرانی تنها به رفتار های عادت شکن شعری نباید نوعی تقلیل کار شعر باشد ایرانی می تواند تنها شاعری باشد که هر لحظه بین خود وخود قبلی فاصله گذاری کند .بین اثر واثر قبلی واین یکی از مشخصه های هنر آوانگارد وپیشرو می باشد.
حرکت از شعر های بسیار سنت شکن "بنفش تند بر خاکستری:وگسست از آن لحظه ی شعری و حرکتی دوباره به سمت سه مجموعه ی دیگر که به عقیده ی عده ای نوعی عقب نشینی و پس رفت شاعر بحساب می آید.با نگاهی منصفانه می بینیم که این حرکت نه پس رفت که نوعی دیگر از تجربه های شاعرانه است.با این وجود باز در مجموعه ی "خاکستری"شعری به نام unio my stica می بینیم که در نوع خود بی مانند است.
شاید درست ترین سخن این باشد که ایرانی نماینده ی یک روح نا آرام وجستجوگر در شعراست.روحی که بین هستی خود وهستی پیرامونش به کنکاش می پردازد.
با نگاهی دقیقی به موقعیت شعر امروز وهوشنگ ایرانی میتوان اینگونه نتیجه گرفت که هوشنگ ایرانی در زمان خود اوج مدرنیسم ادبی بحساب می آمد وآثاروی آثاری خرد محور-شگرد گرا نخبه گرا وپیشروبودند. ایرانی هنر را به عنوان امری متعالی تلقی می نمود وی در یکی از مقالاتش اینگونه می نویسد:
"و در واقع هنرمند هنگامی که بتواند فرم زنده وآفریننده را در یابد و با شکستن بند های روش آن را جاندارتر به نمایش آوردزیبایی تازه تر بدست آورده است چون سنجش توانایی واصالت هنرمند بر فرزند زمان بودن استوار است.تنها هنر مندانی که از بند روش ها پا فراتر بگذارده اند وبا دریافت ونمایش زنده واصیل رویدادهای درون زیبایی تازه آفریده اند می توانند زمان زاده ی روز ودر خور هنرمند باشند"
تمامی این گفته ها پیوند دهنده ی ایرانی به مدرنیسم ادبی است. با این وجود شاعران دهه ی هفتادو داعیه داران شعر پست مدرن با دنبال کردن حرکت های ایرانی نه تنها گسسستی با مدرنیسم ادبی ایجاد نکرده اند بلکخ نوعی ادامه دهنده ی مدنیسم (ایرانی)وادامه ی سنت مدرنیستی شعر می باشند.
به دیگر سخن با آثاری که خود با ارائه ی خود ادعای شگرد گرایی-خرد باوری-ونخبه گرایی بودن را می کنند. نمی توان گذر از مدنیته را بیان کرد.تنها آنچه که گفته می شود سر زمین موعودی است به نام پست مدرن که به آن نرسیدیم.
لازم به ذکر است که ما بطور جدی به پر سش هایی از این دست هنوز هم جواب مناسبی نداده ایم که:
1-وضعیت هنر در موقعیت پست مدرن چگونه است؟
2-آیا در این موقعیت هنر همچنان به عنوان امری والا تلقی می شود؟
آیا ژانرهای رسمی هنر مانند شعر- داستان- سینما-نقاشیوغیره...پا برجا هستند و اگر نیستند چگونه می توان از(شعر پست مدرن )سخن گفت؟
می ساید .../زنجیر سنن /می خواید.../رشته ی کهن/سوهان گران ز درد پیچان به خود می خمند وباز می سایند/در نبرد با زمان ومکان قید سنن را می گسلند
2-نگاه دوم:
این نگاه مبتنی بر زندگی است
زندگی در تقابل با هنر-در نظر هنر شناسان هنر والایی زندگی است. زمینه ای است که همیشه بالاتر از زندگی قرارمی گیردوزندگی چیزی نیست جز ماده ی خام هنر. اما در نگاهی دیگر هنر خود زندگی است (زندگی خود)وشاید این تفکر هنری بتواند گسستی با تفکر پیشین –در اینجا تفکر هنری مدرن-ایجاد نماید .
در این نظریه هنر شکل ها ومرز های تثبیت شده ی خود را از دست می دهد. وهر چیز زندگی در نگاه هری تبدیل به هنر می شود. این نگاه هنر را کاملادر جایگاهی متفاوت نشان می دهد.
هنری فارغ از شگرد گرایی و حتی اندیشیدن به هنر_نوعی بازگشت-نوعی بدویت .
به این مطلب از هوشنگ ایرانی توجه کنید:
"زیبایی از آن زندگی است زندگی به این مفهوم جنبش همیشگی ودگرگونی پیوسته خوه به سویی مشخص که تا حدودی بی پایه است وخواه هر "سویی" دریافت زندگی دریافت هنر است هنر هرگز از حیات جدا شدنی نیست وجهش حیاتی واقعیت هنر را چون انگیزهای همیشگی با خود ودر خود دارد"
کارهای ایرانی دائما در تضاد با این مطلبی است که از اونقل کردیم.شعر های وی پر است از شگرد گرایی وشاعر همیشه خواهان این است کههنر راوالاتر از زندگی نشان دهد.
برای بهتر روشن شدن این موضوع از اینجا شروع می کنم که:
"می ساید.../زنجیرسنن/می خواید.../رشته کهن/سوهانگران زدرد پیچان به خود می خمندوباز می سایند/در نبرد با زمان ومکان قید سنن را می گسلند "
این شروع شعر "سوهانگران" در کتاب "بنفش تند بر خاکستری "است. ایرانی در نبردی تن به تن به جنگ زمان می رود.این نبرد با کلیتی به نام زمان نیست بلکه نبردش با بخش کوچکی از زمان بنام "گذشته" است.
زمان ایرانی نگاهبه موقعیت حال خویش دارد وفرار شاعر از گذشته تنها رسالت خروس بحساب می آید.
-آیا حال آینده ی گذشته است وآینده حال نفی شده ؟یا اینکه آینده خود حال است؟
چنین بازی ای با زمان ما را به ورطه ی بی زمانی می اندازد.در چنین بازی ای شاعر دیگر یک شعر آوانگارد نیستزمان توالی گذشته –حال وآینده ی خود را از دست می دهد.ولحظه از زمان ساعتی می گریزد.(حال تنها جلوه ای از گذشته وآینده است. والبته جنگ خروس اصلا برای رسیدن به این چنین زمانی نیست.
او تنها گذشته را نشانه می گیرد وبه سمت آینده فرا روی می کند .وبه همین خاطر در چنبره ی زمان ساعتی گیر می افتد وازاین زمان فرا روی نمی کند .
تمام این شگرد گرایی ها نشان دهنده ی چنین بر خوردی با زمان است. بر خوردی که می خواهدبرای متن تاریخ مشخصکند گیریم که این تاریخ از جنس آینده باشد.
نگاه ایرانی برای به چالش کشیدن زمان گذشته از این قرار است که:
1- تغییر ریتم وترکیب وزن وبی وزنی
تا کی آواز قو ها آغاز گرددتاکیآواز قو ها پایان پذیرد/وتنها و جانهای او می خوانند :/اوج گیر ...اوج گیر/اقیانوس
سیا...اوج گیر ...جادوی رها کنند را فراتر افکن..../فراتر افکن...
(آواز قو-از بنفش تند تا خاکستری)
یا چقدر ریتم این شعر ایرانی مانند (دف) براهنی در دهه ی هفتاد است:
زشتی دهشت بخندد
دیدین دان ن ن ن
بر کمانی نیم سوز کنده لعنت شده
دیدین دان ن ن ن
دود بر خیزد
دیدین دان ن ن ن
(کویر –از بنفش تند تا.....)
2- وارد کردن آواهای بی معنا
ما یاندوو/کومبادوو/کومبادوو/هوررها...هوررها/جی جولی جوجی لی
(کبود –از بنفش تند تا ....)
ای دی گشدا جا/نارن/میسیوویسدیس/خوخا کوکران
(کبود –از بنفش تند تا ...)
و گاهی این اصوات شکلی از اجرا وپردازش شعر هستند به دیگر سخن شعر را به نمایش می گذارند:
کاه –درون شیر را/می جود/هوم بوم/هوم بوم/وی یوهوهی ی ی ی ی/هی یا یا هی یایایاااا
(کبود-از بنفش تند تا.....)
دلهره می دهد نهیب میزند دلهره می دهد نهیب می زند/دهیب میددن هورل می هی هیب ددهی دهیب/ هو هور هی هی هیب هوهور هوهور هور
(خفقان-از بنفش تند تا...)
یا وارد کردن صدای استخوان وافعی که نشان دهند ی اجرا گرا یی ذر شعر ایرانی است:
افعی لیز می سرد به گردن او(ایس!)
(او-همان)
استخوان ها /صدا کند/تاخ تاخ...تاخ تاخ
(مارش هستی-همان)
3- نحو شکنی:
سرب وبسنگد شیشه ها و/لرزه ای دنیا به هم ریزد
"بسنگد"ترکیب دو واژه ی "بزند"و"سنگ"است که ترکیب این دو واژه مدلول های این واژگان را در یک موقعیت هم زمان قرار می دهد
این ها نمونه های کوچکی بودند از شگرد گرایی هایی که می توان در شعر بعد از ایرانی به خوبی تکرار شدن آن ها را ببینیم .نمونه هایی که بر شعر دهه ی هفتاد تاثیر بسزایی گذاشت.
و تمام این شگرد گرایی خا شعر در جایگاهی متعالی قرارمی دهد .واین همان پارادوکسی است بین شعر ایرانی واندیشه ای که پیش تر ذکر آن رفت
هنر پسا مدرن گسستی پایه ای را طلب می کند گسستی که سمتشزیستن هنری است رد کردن تمام ژانر های هنری و رسیدن به زندگی هنر پسا مدرن هنر دوباره ساختن است.ساختن خود ساختن
مازیار نیستانی


نقد ادبی