نقد رضا حیرانی عزیز چاپ شده در مجله ی خوانش شماره 13


لذت ناخوشی

رضا حیرانی

به بهانه ی انتشار مجموعه شعر « قرارگاه ناخوشی

 

جهان پیرامون ما هر روز بیش از پیش من و مایی که در این وانفسای هجومِ بحران‌ها  نفس می‌کشیم را به غار کوچک کلمات سوق می‌دهد. ناچاریِ تنهایی گرچه در نگاه اول مصیبت تلخی‌ست اما در حقیقت موهبتی‌ست که برای شاعر حکم کیمیا دارد. از زمانی که نیمای بزرگ در نامه‌هایش به تاکید بر تنهایی و خلوت شاعر اشاره می‌کرد، تا امروز این خلوت و تنهایی برگ برنده‌ایست که اگر  به آن دست پیدا کنیم می‌تواند ما و شعرمان در این سمفونی شلوغ شاعران و کتاب‌ها به نتِ خلاقیت فردی برساند. امروز تردیدی نمانده که جنون ِ نوشتن و یا در واقع در جنون نوشتن نهایت لذت برای شاعر است. چرا که جهان گوش‌هایش را از صداهای باطل و تکراری چنان انباشته که هنرمند خلاق چاره‌ای ندارد بجز آنکه با صدای بلند خودش و جهانش را تکرار کند. وردخوانی تنهایی که با پهلو زدن به جنون لذت رها شدن از پوچی اطراف را به شاهر هدیه می‌دهد.

مازیار نیستانی از پاشیلی‌ها تا به امروز در این مسیر قدم زده و می‌زند. او در مجموعه شعر آخرش «قرارگاه ناخوشی» به درستی وعده‌گاه خودش با شعرش را پیدا کرده و هیچ ابایی از این وردخوانی تنهایی ندارد. راوی شعرهای این مجموعه با صدای بلند شعر می‌خواند. مثل بلند حرف زدن در پیاده‌روی‌های طولانی بی مقصد آنانی که مردم شهر برای آنکه به ساده‌ترین شکل ناتوانی‌شان از فهم این افراد را کتمان کنند دیوانه می‌خوانندشان!

در این وضعیت آیا شاعران جز دیوانگان گوشه کنار شهر خوانده خواهند شد؟ آیا فضیلتی بالاتر از دیوانگی برای شاعر هست؟ وقتی دیوارها و مردم این جهان در هر دم و بازدمشان بطالت را رواج می‌دهند؟

پیش از آنکه مجموعه شعر مازیار را بخوانم گمان می‌کردم اگر بنا باشد برای او و کلماتش بنویسم یک یادداشت از جنس معرفی کتاب‌هایی خواهد شد که این روزها در دکان هر روزنامه و مجله‌ای پیدا می‌شود. اما با خواندن قراگاه ناخوشی به این یقین رسیدم که گاهی به جای نقد نوشتن بر یک مجموعه باید آن دمی که در آن نطفه‌ی کتاب گذاشته شده را ستایش کرد. دمی که در آن مازیار به جنون تنهایی و خلوت شاعر پی برده و ابایی ندارد از اینکه در متنش کلماتش را عریان کند و اجازه دهد تک به تک مازیارهایش سخن بگویند.

سال‌ها پیش یعنی در ابتدای قرن شانزدهم میلادی اراسموس عالم هلندی اثری نگاشت به نام در ستایش دیوانگی که نزدیک به دو قرن از آثار مطرح اروپا بود. او با طنز تلاش کرد بخشی از بحران‌های جامعه‌ی زمان خود را به رخ مردمان دورانش بکشاند. اراسموس شاید هرگز گمان نمی‌کرد که قرن‌ها بعد جهان به سمتی برود که هر روز به خیل دیوانگان فهیمش اضافه شود و هر روز این جماعت جنون زده‌ی آگاه به حکمت جنون و تنهایی بیش از پیش انگ خورده و رانده شوند.

مازیار نیستانی با طنزی که در متنش دارد و شیوه‌ی واکنشش به جهان اطراف به نوعی در ستایش دیوانگی‌ست که می‌نویسد. امروز تعداد شاعرانی که رها از باید‌ها و نباید‌های مد و دمده شده و یا تئوری‌هایی که نزدیک به یک دهه ملاک برتری یک متن بود می‌نویسند کم نیست. شاعرانی که در فرم‌های مختلف و گاه با اختلاف نظرهای بنیادین بی آنکه بدانند در یک قبیله نفس می‌کشند. هر کدام از ما شاعرانی که دچار این جنون رها شدن و خلوت شده‌ایم از قبیله‌ی ستایش گران دیوانگی هستیم.

و مازیار نیستانی نیز با قرارگاه ناخوشی به خیل این قبیله پیوسته است. هرچند هنوز گاهی در گوشه‌ای از شعری تکه‌ای از پیراهنش و تنش به گذشته‌‌ها می‌چسبد و اجازه نمی‌دهد او با تمام تنهایی‌اش به جنون بپیوندد.

اما اصالت جنون و تنهایی به حدی برجسته است که این تکه‌ها و تار پود‌های اندکی که در گذشته گیج می‌خورند نمی‌توانند مازیار را از قبیله‌ی ستایش گران یاغی دیوانگی بگیرند. دستکم تا زمانی که او با جنونش می‌نویسد:

 

از اتاق خواب

رختخواب گریه می‌کند از - فاصله - فاصله می گذرم.

زن فکر میکند

باید فرویدم را ساعت چند به "روز شما هم بخیر" بفرستم

مرد بلند تر فکر میکند

این دهان مرده چه یخ کرده است!

زن فکر می کند از شیر مرغ تا جان جان جان...

مرد میگوید: دیشب از صدای گریه ی روزنامه ها خوابم نبرد

زن میگوید : من که نحو خودم را دارم

مرد میگوید: بالاخره یک جایی در این شعر روایت میشکند.

.......................................

فاجعه‌اي در راه است

فاجعه‌اي در

فاجعه‌اي

ومن همه چيز را به بازجو گفته‌ام:

كه ضلع سوم اش تنها بود

كه با توپ و مايواش ميخواست

دريا را نجات دهد

كه پدر يعني

«صدايت را بياور پايين

اين شعرها را بايد در دلت بخواني»

وبازجو گفته بود:

متاسفانه بين شما و درخت رابطه‌ي مشكوكي است

 

این روزها آنقدر متن‌های فاخرانه و عصا قورت داده‌ به دستم می‌رسد که انگار همگی کت و شلوار پوشیده آماده‌اند به عروسی از ما بهتران بروند. متن‌هایی که گرچه نام شاعرانشان با هم متفاوت است اما اگر متن‌ها را کنار هم بگذاری از شدت خط کشی شدن و به قول فروغ با دست‌های شسته نوشته شدن نمی‌توانی متوجه شوی که مثلا شعر آقای فلان با دیگری چه فرقی دارد. بلای یکسانی چنان بر سر قوم شاعران فرود آمده که گویی پیغمبری را از خود رانده بودیم که این بلاهای آسمانی در حکم تاوان ماست که دامان قوم ما را گرفته است. سنگ شده‌ایم بیش از هر زمان دیگری به مجسمه‌هایی متکبر و بی ارزش بدل شدیم بی آنکه بدانیم وعده‌گاه ما و کلمات جنون و تنهایی بود. جایی که بتوان در خلوت‌اش جهان فردی‌مان را بنا کنیم. متن‌های ما اگر جهانی با مشخصات فردی ما نباشند به هیچ نمی‌ارزند. و این روزها آنچه یافت می نشود همین جهان‌واره‌های فردی‌ست. به همین خاطر است که وقتی قرارگاه ناخوشی مازیار نیستانی را می‌خوانم احساس می‌کنم یکی دیگر از هم قبیله‌ای هایم را یافته‌ام. وعده‌گاه ما شاعران جنون زده‌ی تنها دور نیست. ما گرچه هر کداممان در خلوتی جداگانه با صدای بلند ورد تنهایی می‌خوانیم اما هر بار که متنی از ما انتشار می‌یابد همگی‌مان با وجود تفاوت‌ها و اختلاف‌ها در نقطه‌ی جنون شاعرانه‌مان جمع می‌شویم تا فراموش نکنیم عصیان تنهایی اصالت شاعران جهان است. و ما شاعران عصیان و تنهایی و جنون هستیم. که گرچه روز به روز بیشتر طرد می‌شویم اما به جهانی بنا بود در متن‌های بسازیم پشت نمی‌کنیم و گرچه ایمانمان به جهان پیرامون روز به روز کمتر می‌شود اما مانند نوح برای طوفانی که در راه است از متن‌‌هایمان کشتی نجات می‌سازیم. و با صدای بلند در پیاده روی‌های به شکل متن‌هایمان انتشار می‌یابیم. مانند آنانی که مردم شهر تنها به جرم اینکه با صدای بلند فکر می‌کنند و تند تند قدم می‌زنند دیوانه می‌خوانندشان. تنها به جرم اینکه مانند آنان برای لحظه به لحظه‌ی زندگیشان از پیش تصمیم نمی‌گیرند و ربات نیستند چرا که انسانند و بی تردید شاعر! حتی اگر کلمه‌ای ننوشته باشند.