تاملي بر عشق نوشته ها

تكاني به اجراي تغزل در شعر

 

نگاهي به مجموعه شعر عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم-داريوش معمار

 

 

1-

زبان عاشق زبان بر آشوبنده اي است،از اين رو با زبان شعر يكانگي پيدا مي كندآن چنان كه مرزهاي اين دو  در هم  ادغام مي شوند و تن واحدي را تشكيل مي دهند. درست مانند عاشق (من) و معشوق( ديگري)كه پنداشته مي شود به نقطه اي از يك تلاقي دست پيدا مي كنند.

يك شعر عاشقانه درابتدا درپي فاصله گيري از تغزل و در انتها رجعت ديگر گونه به تغزل است:زبان تغزل همواره خود در پي "جفت گيري" است، ونه نتيجه ،و محصول آن در اين عمل درست مانند پيكر عاشق و معشوق حالتي  از خواهش تن و در نهايت خواهش: فيناليته عشق به عرياني قابل رويت است.

زبان تغزل باتن عاشق هم زيستي ايجاد مي كند و ابعاد فضايي و زباني را در مي نوردد و سعي در ساختن شبكه اي از نشانه ها را دارد.در شعر عاشقانه زبان از بازنمائي "جفت گيري" سرباز مي زند و خود اين جفت گيري را به ظهور مي رساند از اين رو يك شعر عاشقانه "پردازش" جفت گيري است نه پرداختن به آن ،لازمه اين پردازش نفي تغزل است. آنچه متون عاشقانه ي ما تا بدين جا به پرداختن آن دست زده اند تنها بازنمائي از عشق بوده، كه به كمك زبان تغزل رخ مي نمود. و تنها در غالب غزل كه خود محدود كننده ي تن عاشق ومعشوق است و به عنوان متافيزيكي براي بيان عشق بر بالاي سر شعر عاشقانه قرار گرفته است . چونان حكمي ازلي و ابدي، و مانند قانوني مطلق براي عشق ورزيدن.

آنچه شعر عاشقانه ي امروز مي تواند به آن چنگ بزند تنها يك گسست است . گسست از تعريف عشق و تلاش براي جدايي از اين تعريف خدا مدارانه، و همچنين فرار از متافيزيك عشق. اين گسستن از باز نمائي سرباز مي زند و مرحله اي از وانموده ها را پيش روي ما قرار مي دهد .

تغزل با ((جفت گيري)) اي كه انجام مي دهد خود را در شبكه اي از نشانه ها غرق مي كند . و آن گاه وانموده اي از تغزل است كه خوانش مي شود . وانموده اي از ((هيچ)) تغزل.

 

2-

ما در مجموعه ((عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم)) از داريوش معمار با اشعاري روبرو مي شويم كه وانموده اي از تغزل را به ما عرضه مي كنند. زبان در اين مجموعه به واسطه فرصتي كه براي اش ايجاد شده سعي در جفت گيري دارد ، جفت گيري با حوزه هاي ديگر زبان ، با ديگري!

 

شايد نتوانم شعري بنويسم/برعليه جنگ /يا حرفي بزنم كه آن دختر زيباي عراقي را/برگرداند حالا كه/سپرده جنازه اش را به ماهي ها/اما حداقل مي توانم /براي هيچكس/اسلحه نكشم براي كسي/و حرف هاي عاشقانه ام را /پيش از گفتن نگويم/براي ارزيابي1

                                                (عاشقانه هاي پراكنده 2

 

زبان تغزل بي واسطه در فضايي سيال و در چرخشي مداوم با زبان تمامي رخدادهاي پيراموني اش ارتباط برقرار مي كند، و به واسطه ي اين ارتباط فضائي بينابيني ايجاد مي شود تا سلطه ي تغزل بر زبان را كاهش دهد.

علاوه بر اين نبايد اين نكته را هم از نظر دور نگاه داريم  كه در هر صورت اشعار اين مجموعه به عنوان نشانه هايي در بافت و موقعيت از پيش طراحي شده اي به نام ((شعر عاشقانه)) قرار گرفته اند . پيش از اين با موازي سازي كه بافت و موقعيت چونان يك فرا روايت با نشانه ها(اشعار) آن برقرار مي ساخت ((خواندن )) مخاطب را محدود ،و به ديگر سخن طبق ميل خود تنظيم مي كرد.

بدين صورت هر گونه تناقض متني طرد و روي آن سرپوش گذاشته مي شد . اما به محض آنكه شعر هاي يك مجموعه به عنوان مجموعه اي از نشانه ها از شرايط شفاف يك موقعيت -بافت سر باز  بزنند آنگاه تناقضي بين اين نشانه ها و بافت ايجاد مي شود كه ماحصل آن گسترش مدلول ها است و راه گشايي براي مخاطبي كه مي خواهد به سمت خوانشي متفاوت از متن گام بر دارد.

همچنين لازم به ياد آوري است كه در اين حالت شعر ها داراي  موقعيت جديدي مي شوند  . موقعيتي كه موقعيت مطلق پيشين خود را نفي و به سمت نسبي گرائي حركت مي كند. و اين موقعيت قادر است كه شعر را در وضعيتي ديگر قرار دهد. در وضعيتي كه عاشقانه تعرف متافيزيكي خود را از دست مي دهد و مي شود : شعر عاشقانه شعري است كه ديگر عاشقانه نباشد. شعري كه همواره در حال گسستن از نام خويش است.

 

دارم مي پيچم /روي اين صندلي به خودم/گاهي هم به تو / به اينكه چه دردناك است/اينكه در مي آورد كسي كفشهايم را/كسي پيرهنم را/وكسي ديگر...2

                                                               عاشقانه هاي مجروح جنگي 2

 

 

عاشقانه هاي داريوش معمار هم ارزي هايي با مجموعه ي " تو را دوست دارم چون نان و نمك " نا ظم حكمت دارد." حكمت" با پيوند زدن زبان رنج ، زندان، مرگ و زبان سركوب شدگان يا زبان غايب ها به زبان تغزل شعر عاشقانه را گسترش مي دهد. در اصل اين نگاه و برخورد عاشقانه ناظم حكمت با زبان است كه شعر عاشقانه را مي سازد با نگاهي دقيق به اين مجموعه در مي يابيم كه بسياري از شعر هاي اين مجموعه از نظر گونه شناسي . شعر نيستند بلكه نامه هايي هستند كه ناظم براي همسرش با تقطيع شعري نوشته است. تا شعرعاشقانه را تا حد متون ديگر از جمله نامه گسترش دهد يا درحد شعري ديگر و زمينه اي ديگر كه زمينه هاي متافيزيكي پيشيني- شعر عاشقانه- را شكسته و نحوه خواندن ما را دگرگون مي سازد.

 

يگانه ترينم/در نامه ات نوشته اي/ كه سرم درد مي كند/قلبم تير مي كشد./مي گوئي:/"اگر دارت بزنند/اگر تو را از دست دهم/مي ميرم!"/تو نمي ميري دلبندم/خاطره ام چون دودي سياه در دست باد محو خواهد شد./حتماً نمي ميري،بانوي گيسو حنائي قلب من!.../عمر اندوه/ در قرن بيستم/يك سال بيش نيست.3

                                                                                                                                نامه به همسرم،ناظم حكمت

 

3-

عاشق و معشوق نوعي تقابل دوتائي ، عاشق فاعلي است كه زبانش دائماً بازنمائي مي كند مفعولي-معشوقي- را كه نيست- زبان عاشق مي خواهد به "نيستن" معشوق شكلي از "هستن" بدهد .

اين تقابل دوتائي در سراسر ادبيات كلاسيك قابل رويت است براي نمونه مي توان رساله عشق سهروردي را مثال زد: نيكوئي ، مهر و اندوه سه برادر هستند در كنار هم ، اما وقتي كه نيكوئي قصد مي كند تا در كالبد انسان سكنا گزيند آن دو ديگر در برابر او قرار مي گيرند- تقابل دوتائي- سهروردي با به تمثيل در آوردن اين شكل از شدن سعي مي كند تا رابطه دال و مدلولي در آن تك سويه كند. بدين ترتيب او با طرح داستان يوسف و زليخائي كه يوسف در آن جاي نيكوئي را مي گيرد و مهرو اندوه به زليخا و يعقوب همانند مي شوند مي خواهد ما را بيشتر در وضعي كه گفته شد قرار دهد.  در واقع سهروردي ما را در سلسله مراتب عشق به وسيله كد گزاري هايش هدايت مي كند. و در نهايت ما با تقابل دوتائي يوسف از طرفي و زليخا و يعقوب-كه هم پايگاه هستند- از سوي ديگر روبرو مي شويم.

 تمامي كدها زليخا را به سمت معشوق و نياز به آن راه بري مي كنند. و در اين راه يعقوب اندوه- شكل و فيگور كلامي زليخا مي شود. و در نهايت ما را به اين نتيجه مي رساند كه تنها با فيگور كلامي اندوه مي توانيم تغزل و بعد سلسله مراتب عشق را بازنمائي كنيم.  در حالي كه اگر اين داستان را از سمت ديگري خوانش كنيم آنگاه وارد مرحله جديدي از تعبير ها مي شويم : جدائي يوسف-نيكوئي- از زليخا-مهر- و يعقوب اندوه- تممایز و تعويقي كه در مفهوم عشق ايجاد شده است. و به اين صورت ما هيچ گاه به مفهومي از عشق نمي رسيم و نمي توانيم براي آن سلسله مراتبي قائل شويم. و وجود عاشق و معشوق هم خود در تمايز و تعويق به سر مي برند و اندوه نيز اين توانايي را بدست مي آورد كه از بازنمائي صرف عشق به عنوان فيگوري كلامي سر باز بزند و كليتي بنام ادبيات را پوشش دهد. حال اگر به "كليتي به نام ادبيات " معتقد باشيم...

"منتني در باره دوستش در نخستين مجلد رساله ،در مقاله اي با عنوان "در باره دوستي" نوشته است كه اندوه و حسرت هر نوشته "جدي" اي را به متني "ادبي" بدل مي كند" 4

 

4-

شعرمدرن خواستگاهي گسسته از انديشه پيشا مدرن داشت اما نتوانست از تقابل هاي دوتائي "دوآليستي" بگذرد ، در نتيجه به باز توليد عاشق و معشوقي كه درگير سلسله مراتب عشق هستند ادامه داد .به قول بودريار :"از آنجا كه مدرنيته مفهومي تحليلي نيست ، قانوني نيز براي آن وجود ندارد تنها مي توان خصلت هايي براي آن قائل شد . هيچ تئوري خاصي نيز براي آن داده نشده ، تنها منطقي از مدرنيته متصور است و نيز ايدئولوژي منصوب به آن . مدرنيته به عنوان اخلاق قانون مند دگرگوني ، به ضديت با اخلاق قانون مند سنت بر مي خيزد . با اين همه خود به همان شدت در مورد ديگرگوني هاي ريشه اي محتاط و نگران است . در واقع مدرنيته "سنت نو" است...             ... بدين ترتيب مدرنيته ، به عنوان انگاره اي كه كل يك تمدن خود را در آن باز مي شناسد عمل كرد فرهنگي  تنظيم كننده اي به عهده مي گيرد و دزدانه دست به دست سنت مي دهد"5

 

وقتي سخن از تو مي گويم/از عاشق/از عارفانه مي گويم/از دوستت دارم/ از خواهم داشت/از فكر عبور در به تنهايي.6                

                                                                                                از دوستت دارم ها،گزينه اشعار يدالله رويايي

 

تو بي مضايقه خوبي/تو جمع شاپره ها را به شبنم سحري-/-پياله هاي تو از لاله- /ميهمان كردي/تو بام هاي گلي را-به جادوئي هر صبح-/طلاي خام زدي،رنگ زعفران كردي7

                                                                                             تو بي مضايقه خوبي،گزينه اشعار منوچهر نيستاني

 

اين دو شعر با اينكه زباني از هذيان ها و تمايل ها و آرزوها را ارائه مي دهند منتها از روال تغزل تخطي نمي كنند بلكه در اينگونه از شعر ها وجود عاشق خود به عنوان نمودي از حضور عشق و فاعل  گزاره در نظر گرفته شده است. و به اين طريق زبان تغزل در كنشي تك سويه  به خذف زباني معشوق دست مي زند.

اين روال تا اواخر دهه هفتاد و اوايل دهه هشتاد ديده مي شود با اين تفاوت كه آن"معشوق گم" از سوبژكتيويته به ابژكتيويته تغيير شكل داده است. اما اين عيني گرائي باعث حاضر بودن معشوق و از دور خارج شدن رمزگان و كدها و سلسله مراتب نظام عشق نمي شود.

روا نبود دو دستي / از تمام خانه هاي تهران سواري بگيريم و        اتاقي دوتختي!/دو سه روزي همه مغازه ها را دوره كنيم      دو انگشتي/از چشم هاي تو آب بگيرم و       انگشتري نه!/روا نبود اين همه عاشق ولم كني/بغلم كني/تا بوي تو بگيرم/ و در باغ پرتي بميرم.8            

                                                                            مرا ببخش!  علي عبد الرضائي

 

اگر نه عطر بزني/نه روپوش رنگي بپوشي     نه كفش پاشنه بلند/گونه هات را گلبني نكني    لب هات را قهوه اي/و از سر كوچه /هم پياده بيايي     هم از كنار ديوار/در خانه هم/نه زير خنده بزني     نه زير آواز/و طوري حرف بزني كه من هي هيس را نگويم و بگويم مواظب باش.9

                                                                               هيس،مسعود احمدي

 

و در جاهايي اين معشوق به هجو كشيده ميشود .

 

اندازه من نيستي/پا توي كفشم نكن!/نيامده ام كه چشم تو را تعطيل كنم/آمده ام كه بچه هاي عزيز را/از مدرسه بر گردانم.10

                                                                          رد مرا نگير،مهرداد فلاح

 

5- "عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم" از داريوش معمار توانايي برگذشتن است.  درمورد اين نام مي توان با رولان بارت همصدا شد و گفت : به راستي چه كسي سخن مي گويد؟

و از همين سئوال تقابل دوتائي عاشق و معشوق فرومي پاشد. آيا اين كتاب "عاشقانه هاي زني" است يا شعر هاي"مني كه دوستش دارم" تنها واگويه مي تواند مرز ها را به عقب براند. من عاشقانه هاي زن را واگويه مي كند و زن واگويه هاي مرا به عنوان عاشقانه مي سرايد. تنها اين يكي شدن است كه مي تواند ما را به واگويه و فراروي از زبان تغزل و در هم ريزي مرز هاي اين زبان با زبان هاي ديگر نزديك كند.

 

                                                                                     مازيار نيستاني - کرمان

 

 

 

 

 

پي نوشت ها:

1- عاشقانه هاي زني كه دوستش دارم،داريوش معمار،نشر پاندا،1384

2-همان

3-تو را دوست دارم چون نان و نمك،ناظم حكمت،ترجمه احمد پوري،نشر چشمه،1372

4-ساختار و تاويل متن،بابك احمدي،نشر مركز،1378

5-سرگشتگي نشانه ها،مقاله مدرنيته،ترجمه ترانه يلدا،نشر مركز،1378

6-گزينه اشعار يدالله رويايي،نشر مرواريد،1379

7- دير در خط فاصله، منوچهر نيستاني،نشر رز،1350

8-في البداهه،علي عبد الرضائي،نيم نگاه،1379

9-دوسه ساعت عطر ياس،مسعود احمدي،نشر همراه،1383

10-دارم دوباره كلاغ مي شوم،مهرداد فلاح،نشر آرويج،1378