خوانش ۵ منتشر شد:

 www.khanesh.ir

        

 

 

 

 

 

 

ويران‌گريِ عمل

                                 نگاهي به مجموعه شعر« هفت‌ها» مجتبي‌پورمحسن

 

امروزه بسياري از فضاهاي مهيج وموج‌آفرين را از دست داده‌ايم (این دو كنش در ديدگاه نگارنده فاقد بار ارزشي هستند) وگويا اين كه دهه‌ي هشتاد بيشتر كنشي بازانديشانه بر محوري از خودانتقادي دارد.ولي با اين وجود هنوز شاهد مجموعه شعر چشم گيری در اين دهه نبوده‌ايم. و از طرف ديگر در اين دهه فضاي حاد- نوشتاري خاصي شكل گرفته است كه سعی در سست کردن موقعيت فاعل شناسا دارد. از اين منظر ديگر سخن، هژمونيِ (سلطه) خود را در سامانه‌های مشخص نوشتاري خاص  از دست داده است. به تعبيري ديگر تفكر در موقعيت ژنريك با بحران مواجه شده است. نويسش شعر ، انديشه ونقد دیگردر اين راستا راهي به جز عدم درك خود به مثابه خود ندارد. با اين حال وقتي كه در مقابل متافيزيك شعر قرار مي‌گيريم انگار در مقابل بازي مشخصي با زبان كه از طرف مولف (به عنوان موجوديتي فارغ از متن)در ژانرخاص وبا تهميداتي قابل پيش‌بيني روبرو مي‌شويم . بازي‌اي در متافيزيك؛ ومتافزيكي كه در زبان شعر بر شعر حقنه شده است.از اين رو چاره‌اي نداريم جز هجو، شوخي وتخيل تا حدي كه بنيان ژنريك متن را از بين ببرد.

مجموعه‌ي شعر «هفت‌ها» نوشته‌ي مجتبي‌پورمحسن سعي دارد با بازي و شوخي وهزل بار متافيزيك شعرش را بسود غيبت شعر وناشعريت بکاهد.

اولين بخش اين مجموعه با همان نام «هفت‌ها» شروع مي‌شود. ودومين «آدم در دم مرد و هوا خراب است» نام دارد.شاعر سعي كرده تجربيات مجموعه‌ي اولش را در دراين مجموعه گسترش دهد و آن‌چه را که پيش‌تر به اجرا گذاشته بود این‌بار در «هفت‌ها» پخته‌تر و جا افتاده‌تر ارائه دهد و این خود گونه‌اي هزل زبان در خود زبان است. بازي‌هاي پورمحسن در اين دفتر شعر به شكل ويرا‌گري عمل مي‌كنند.شاعر بعد از به پايان بردن سطر اول شروع دائمي در شكستن قواعد آن در كل ساختار شعر دارد. بدين صورت سطرها نسبت به هم تمایزوفاصله  دارند.اين عمل ضمن به رخ كشيدن تمايز وفاصله، هژموني سطرهاي شكل گرفته را از بين مي برد زيرا هر آن ديگري‌اي(سطر ديگری) به جهان متن وارد می‌شود وسلطه‌ي سطرهای بالايي  را ازبين مي‌برد. به ديگر سخن خوانش‌گر دردفتر اول «هفت‌ها» با قواعدي كه دائما در دام هزل گير افتاده‌اند از يك طرف و به هم ريزيِ قواعد نحوي ومعنايي از طرفي ديگر روبرو است.

 

من متهمم به لب به دل / متهمم به خودم / به يازده سپتامبر / دوباره از تو عبور كردن / دوباره عبور كردن و نكردن / هر بار كه لب نمي‌گيرد / لب مي‌گيرد به حرف زدن / صبر در مي‌داد / در صبر دل مي‌داد / از لب به دل به لب از دل به دل به لب

                                                                           

                                                                          (شعر 9/11 – ص 14)

 

اين بازي فروپاشي اقتدار سطرها چه در بعد معنايي و چه در بعد نحوي – ساختاري به شكل زيبايي‌شناسانه‌اي اجرا شده است. اين مطلب را مي‌توان در سطرهايي كه در بالا به عنوان مثال لحاظ كرده‌ام  به وضوح ببينيد:

وقتي كه مخاطب با گزاره‌اي چنين مقتدر رودر رو مي‌شود « من متهمم به لب به دل»  استراتژي خود را در ذهن مي‌سازد اما بلافاصله ارجاع اتهام از بيرون (لب ودل) به روان شخص راوي بر مي‌گردد«متهمم به خودم» ودوباره ارجاع به بيرون« به يازده سپتامبر»پس  تا اين جا خوانش‌گردر خلايي  مابين جهان راوي و امر واقعی  گرفتار آمده‌است. سطر« دوباره از تو عبور كردن» حد نهایی اين ارجاع بيروني ودروني است يعني هم راوي از ضمير خود عبور مي‌كند وهم مي‌تواند دست به باسازي عبور هواپيما ازدو برج دوقلوي معروف 11سپامبر بزند.  وقتي مي‌خوانيد «دوباره از تو عبور كردن ونكردن» كه با فعل «نكردن» مطلقيت «عبور را كردن » سطر بالایی را از بين مي برد و تنها  خلا مي‌ماند . فضا عوض مي‌شود «هر بار كه لب نمي‌گيرد» خوانش‌گر را مجبور مي‌كند كه استراتژي خود را تعيين كند تا «لب مي‌گيرد به حرف زدن» استراتژي خوانش‌گر را به چالش بكشد. ما ناگهان از موقعيت متزلزل اروتيك به موقعيتي ديگر كه «لب‌ها» نه براي عشق بازي بلكه براي زبان آوري ترسيم شده‌اند پرتاب مي‌شويم وبعدبا دو گزاره به سمت سكوت مي‌رويم:«به صبر در مي داد/ در صبر دل داد»علاوه بر سكوت، خلايي مابين زبان وامربيروني هنوز در جريان است ؛ خلايي بين: به صبر در مي داد( زبان) و در صبر دل مي‌داد(امر بيروني).

(از لب به دل به لب از دل به دل به لب) ضمن از بين بردن سكوت با موسیقي‌اي كه ايجاد مي‌كند تمام شوريدگي وخلا افكني را به عنوان امر غالب بر شعر فربه مي‌كند.ودر تمام اين سطر مي‌توانيم شاهد شكستن وشاختن نحو ومعناهاي جديد باشيم.اين عمل نه تنها تا آخر اين شعر بلكه تا آخر دفتر اول «هفت‌ها» مي‌توانيد ادامه دهيد.گو اين‌كه خوانش‌گر در موقيتي  متزلزل‌ گرفتار آمده و انگاری به بازي متن تن درمی‌دهد  همچو کسی که در دايره‌اي گرفتار شده است.

 

همه چيز از نوشيدن بود / از سر نوشيدم / چاه دنبال چاله مي‌گردد / از سر بر مي‌گردم / يك چاه / وچند تا آب كه نمي‌شدند / از نوشيدن بر نمي‌گردم / چاه هم باشد / تو فكر مي‌كردي كه من به تو فكر مي‌كنم / فكر تو مرا مي‌كرد / چاه هم نمي‌گذشت...

                                                                                    (چاله از چاه مي‌نوشد – ص20)

اين شعر هم با متدي از شكستن وبعد واسازی سطرها  گسترش می‌یابد . بايد توجه داشته باشيم كه دايره‌ي واژگاني چنين ساختاري اگرچه دائما در حال باز شدن است اما قانون ورعايت قواعد بازي دست و پاي مولف را  مي‌بند . او نمي‌تواند پاي كلمات نابهنگام يا سطوري  كه جداگانه  هستي خاصی دارند ولی بعضا با ساختار شعر هم‌خواني ایجاد نمی‌کنند؛ را به ميان بكشد. و از دايره واژگاني گسترده‌اي برخوردار باشد.

ديگر آن‌كه در شعر پورمحسن مخصوصا در دفتر دوم كتاب حاضر عنصر اروتيك به شكل غالبي در تمام شعرها وجود دارد.شاعر نمي‌تواند ساختار متن‌اش را در محدوده‌ي تغزل متوقف كند.عشق بيشتر در ادبيات ما بعدي سوبژكتيويته دارد ؛ در حالي که در ادبيات اروتيك دو جنس بيشتر از بعد ابژكتيو در زبان بازنمایی می‌شوند . دو جنس كاملا عنيت يافته كه از منظر تفاوت‌ها به لذت نگاه مي‌كنند.

 

يك روز معشوقه زبان بودي/ شبش توي بغل استعاره / تا صبح نخوابيدي از بس كه زنگ نزدي / ... / از بس كه بلند شدم / واز تلفن عمومي / به خودم زنگ مي‌زدم / امروز به سطرها استراحت داده‌ام / شب با خودم مشغولم/ از بس كه تلفن نداشتيم.

                                                                                               (از بس كه – ص66) 

 

در شعر هاي پورمحسن ما شاهد اروتيك در زبان نيستيم بلكه شاهد زبان اروتيك هستيم . زباني كه نمي‌توان آن را از اروتيك جدا كرد واگر چنين كنيم زبان را نابود كرده ايم.

 

پس چه كسي مي گفتي/ مساله‌ي ما مساله‌ي زبان نيست / كاركردها / به حوزه‌ي زباني اين تختخواب / بسته است

                                                                                   (تقديم به زنم يا همسرم – ص 94)

 

به اين گفته‌ها اضافه كنيد هزل وهجو وبكارگيري زبان مخفي (اين زبان سطحي پايين تر از سطح محاوره دارد وبيشتر در پايين شهرها يا جنوب شهرها جريان دارد وعجبا كه اين زبان چقدر استعاري و هزل‌گونه است‌.)لازم به توضيح مي‌دانم كه پورمحسن بيشتر از لحن اين زبان استفاده كرده است.

در هر صورت بايد ورود مجموعه‌ي «هفت‌ها» را به جامعه‌ي ادبي خوش‌آمد گفت:

 

چشمانت دير شد/ يك نفر سطرهايم را دزديده است / قرار به هم مي‌خورد /پا نداد / درست مثل ديوانه‌ها

                                                                                      

                                                                                              (لولا – ص67 )

 

 

                                                                مازيار نيستاني

                                                              كرمان 25/1/ 86 ‌