مرگ قهاری
تقدير مردگان است.... اين
(به بهانهي درگذشت مهدي قهاري)
با قهاري چگونه عكسي ميتوانم بگيرم؟ آيا سوال (من) از من به هنگام نوشتن اين است ؟
«سنگي سیاه که بنامت زدیم »
شاعر مرده(!؟) توانايي خويش است. توانايي احضار خويش ؛احضار روح براي يافتن رمز؛ رمزي كه از پيوستگي مي گريزد و مانند رويا دست به ظاهر كردن زمان بيخويشتني ميزند .اين زمان ،زمان ابر انسان است كه در دايرهي اخلاق ابر انساني (موقعيتساز) ميشود. بدين ترتيب زمان موقعيتها نيز اين گونه است. اما سوال ديگر اين است كه ثبت اين روح چگونه ميتواند باشد.عكاس چه چيزهايي را در اختيار دارد تا از بازي نور، رنگ و واقعيت بگذرد اما عكساش وارد موقعيت (فرا واقعيت ) نشود. آنچه تا به حال بر من روشن شده اين نكته است كه آگاهي من از قهاري در هنگام نوشتن (نوشتهاي در مورد وي) شكل ميگيرد .گويا به مراسم (رويابيني) دعوت شده باشم.
با قهاري چگونه عكسي ميتوانم بگيريم؟
«او لياقت زندگي بهتري را داشت .اين جمله تسليبخش ميتواند به طرز بي نظيري نمايشگر زندگي بودلر باشد. بيشك اين مادر، اين آزار دايمي، اين شوراي خانواده، اين محبوبهي خيس و اين بيماري سفليس هيچ كدام شايستهي او نبودند.» اين جملات كوتاه، اين حركات ريز و زبر، برندهي حروف شروع كتاب «بودلر»ژان پلسارتر هستند. اما براي قهاري بايد از كدام حرف از كدام جمله مدد بجويم؟ آيا جان شاعر توانايي سكني گزيدن در اين جملات را دارد؟ وقهاري ميتواند در متن من موقعيت پيشين جملات سارتر ومفعول گزارههايش «بودلر» را قلب كند و خود به جاي آن بنشيند؟ همين جملات بريدهبريده گوياي همه چيزش خواهند بود؟
كلام ام به نظريهي «موقعيت»كه خيلي پيشتر طرح كرده بودم گرايش پيدا كرده (گويي ميخواهد دراوبميرد):قهاري توانايي نفي كدام زمينه و نشستن در كدام بافت را دارد . او كدام نشانه و رمزگان را به عقب ميراند. بايد كمكاش كنم بايد به متني كه پيش از اين در مورد وي نوشتم خيانت كنم. او خوانش ديگرمن خواهد بود.
عكس او بعد از اين چگونه است؟
سال 78 روي پلهي سوم تالار هنرستان هنرهاي تجسمي در خيابان فردوسي نشسته بود. آن وقتها جلسات شعر خواني درآن سالن برگزار ميشد .اين اولين باري بود كه مي ديدمش افشين كريمي فرد كه قبل از اين او را ميِشناخت روي همان پلهي سوم كنارش نشست و شروع كرد به خواندن شعرهايش و در جواب شعرهاي قهاري را تحويل گرفت.
بعد از جلسه همه به طرف میدان باغ ملی حرکت کردیم. این گونه حرکت ها در نزد شاعران طبیعی است.(نمی توانم وقتی این سطور را می نویسم من ام از من نویسایم جدا نشود.باور او مرده است؛ نخواهد آمد؛ نخواهند خواند»مشکل است .یعنی برا ی همیشه از دیدن «او» محروم شده ایم؟ از رویت رنج و نگریستن به شعر؛ یعنی برای همیشه از او خالی شدیم؟ در بین اين سطور نمی توانم مکث نکنم و به فاجعه ی انسان بودن نگاه نیاندازم.)
رو به من می گوید: در جوانی نامه ای به عموت نوشتم اما نتوانستم به دستش برسانم
این معامله در دنیای زندگان است . اما در دنیای زیرین مردگان چگونه با هم معامله خواهند کرد؟
همه چیز قهاری، برای من در مرگ و تهران خلاصه می شود . بعد از چاپ کتاب دوم اش«اگر تمامی دریاها جوهر شوند و درختان قلم»متن تطبیقی ای بین این کتاب و هفتاد سنگ قبر نوشتم و به بررسی مرگ در این دو کتاب پرداختم (انگار ميخواستم نطفهی رابطهام را با قهاری ببندم.) همه چیز آن رابطه در تهران و در پنوند با مرگ خلاصه می شد.
نقدم را به آدرس یکی از مجلات به تهران می فرستم آن زمان قهاری زنده بود.
من و رضا شمسی در تاکسی نشسته ایم و به طرف دفتر مجله ای می رویم که قرار است هم متن مرا چاپ و هم جلسه ای را برگزار کند. بی خیال نسبت به همه چیز ادا در می آوریم و می خندیم . خودمان را می زنیم به بی خیالی و می خندیدم . گوشی ام زنگ می زند آن طرف حامد حسین خانی می گوید:کجایی؟
میگویم :تهران
می گوید: کی برمی گردی؟
می گویم:چطور مگه؟
می گوید :قهاری مرده
گوشی قطع می شود در ذهنم ،روانم ،وجودم قهاري دوپاره می شود و بعد چهار تکه می شود و همین طور متکثر می شود
سال 83 پا به دفتر انتشاراتیای میگذارد که قرارست در «حضورنقرهی خاکسترت »را چاپ کند من هم آنجاهستم آمده است تا از ناشرش مقداری از حق التالیفش را بگيرد و مدیر انشاراتی دست به سرش می کندبعد می آید کنار من و شروع می کند به درد ودل، میگوید «تلویزیوناش را همین چندوقت پیش فروخته »میگوید: «به این (دست به سر) شدن ها عادت دارد.
سال 80 از من می خواهد پی گیرکتاب «آفریندگان فروتن شعر»اش شوم. کتابی که چاپ شد اما ناشرش هیچ گاه این کتاب را پخش نکرد و ما هم هيچ وقت نفهمیدم برای چه این کتاب پخش نشد.
دفعهي دیگر در مورد دخترش صحبت میکندومیگوید «دلتنگاش است » میگوید «تنهایی اذیتاش میکند» آخرین بار سه شنبه شب در جلسه شعر دیدماش ظاهرش خوب بود اما مشخص بود كه دروناش به هم ریخته است این را در اولین نگاهاش مي توانستي بخواني میگوید «یک ماه دربیمارستان بهشتی خوابیده است .تا اوضاع روحیاش خوب شود.»
حالا قهاری تبدیل شده به متنی که تمامی موقعیتهاي پیشین اش را نفی می کند. و دوباره موقعيت جديد و هویت و نشانه ای جدید به خود می گیرد (بغض ام می ترکد رو به رضا خبر مرگ اش را می دهم . خاطره ها مثله مثله می شوند ناهم زمان و هم زمان تمامی لحظات اش پیش رویم راه می روند عادت کرده ام خاطرات را بی ترتیب زمانی به گونهای در هم احضار کنم و از آن ها عکس بگیرم .(بغض ام می ترکد) قهاری حالا موقعیت دیگری است . او وارد حوزه ی زیبایی شناسی من شده است.
از تاکسی پیاده می شویم رضا حالش گرفته است میرویم دفتر مجلهای که قرار است در آن هم متن من چاپ (متني كه قرار است به آن خیانت کنم) و هم جلسهای برگزار شود.
وارد می شویم از آن ها می خواهم متن ام را سریع تر چاپ كنند. خبر مرگ قهاري را به آنها می دهم. می گویم:«مرگ نوشته ام در مورد کتاب قهاری حالا با مرگ اش پیوند خورده»
رضا چیزی نمی گوید جلسه تمام می شود دوستانی که از هم جای شعر آمده اند تسلیت میگویند بعد قهاری میآید زیر گوشم میخواند :
تقدیر مرگان است ... این
یا سرونوشت من
که باید عاشق مردگان باشم!
با رضا از دفتر مجله می زنیم بیرون بغض ام نمی ترکد می گویم «لعنتی!»
مازیار نیستانی
نقد ادبی