![]() |
![]() |
|
| نقدادبی |
|
توضيح بي توضيح!
1- سه – چهار سال پيش قرار بود كتابي با عنوان "شعر متفاوت" جمعآوري و چاپ شود. مسئوليت جمعآوري بخشي از اين كتاب بر عهدهي من بود و از جمله شاعران اين كتاب يكيشان آقاي عباس حبيبي بودند كه با وي تماس گرفتم و خواستار چند شعر و پاسخ گفتن به چند پرسش ( يعني مصاحبه) شدم ضمنا يادآوري كردم كه اگر مايل به پاسخ گفتن به پرسشها نيستند؛ ميتوانند به دلخواه خود متني در توضيح شعرشان بنويسند و برايام بفرستند. گذشت تا بعد از مدتي ايميلي حاوي چند شعر و چند عكس از آقاي حبيبي دريافت كردم اما نه پاسخ به پرسشي در كار بود (منظورم همان مصاحبه است) ونه متن و توضيحي پيرامون شعر!!! علت؟ مشخص است نميخواهد شعرش را توضيح بدهد. شايد ميخواهد همه چيز را به مخاطب واگذار كند. شايد هر حرفي جلوي معناهاي آزاد و آفرينشگري مخاطب را مي گيرد وشايد.... وشايد ... وقس الهذا.... خانم رويا تفتي يكي ديگر از شاعران آن مجموعه نيز چنين كردند با اين تفاوت كه در كوتاه متني نوشتند كه " به چشم سوم ايمان دارم" و سئوالها را تكراري يافته بودند و پاسخگويي به آنها را بي حاصل؛ همچنين آقاي ساعد.ا.احمدي هم پاسخي به پرسشها ندادند. باري هر سه اين عزيزان از شاگردان براهني بودند وبراهني نيز معتقد است (در موخرهي چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم): "كه شاعران مدرن وپست مدرن برعكس قدما بايد شعرشان را توضيح دهند ." يعني اگر چارچوب عيني شعر قدما را ذهنيتي به نام سنت شعري تعيين ميكرد؛ شاعر مدرن و پست مدرن خود با ساختن ذهنيت وانتقال آن به زبان در شكل زيباشناسانهي خود عينيتي فراي زبان معيار و تاريخ شعر ميسازد. بدين ترتيب شعر، بيت و محل طلاقي فرم عيني ومنفرد و خاص زبان با ذهنيتي يكتا در عرصهي تاريخ است و يكي از كارهاي شاعر-منتقد توضيح همين جوشگاهها ونقاط طلاقي عينيت فرمي زبان با ذهنيت فاعل است. يكي از تفاوتهاي شعر و فلسفه نيز در همين نكته است كه فلسفه خود نياز به توضيح فرم زباني ندارد يعني آن ذهنيت موجود در فرم زباني خاص و خود ارجاع عرضه نميشود. و از همين روست كه براهني شعر خود و شعر پيش از خود را توضيح ميدهد و در توضيح شعر پيش از خود نقطهي تاكيدش را بر تناقضها و عدم انطباق شعر با تئوري ميگذارد و چون نيك بنگريم ميبينيم كه براهني ؛ خود نيز دچار همين تناقضگوييها هست. راقم اين سطور يكي از مهمترين دلايل انحطاط ادبيات مدرن ايراني را عدم انطباق عينيت و ذهنيت در نزد نويسندهي ايراني ميداند و از همينجاست كه تناقضات بيرون ميزند و باعث اضطراب ، ياس وانزوا، دلهره وافسردهگي نويسندهي ايراني ميشود و از جمله عوامل ديگر، متافيزيك عرفانگراييزبانيست كه ذهنيت نويسندهي ايراني وعينيت زبان فارسي را در عقب ماندهگي نگهداشته است؛ اين خود موضوع مقال ديگريست؛ وما در اينجا فقط طرح مسئله كردهايم تا در موقعيتي مناسب به اين بحث بپردازيم. باري! در اين ويژه نامه باز هم آقاي حبيبي از توضيح دادن شعرش سر باز زدهاست .چرا؟ نميدانم حتما براي خودش دلايلي دارد؟ وحتما من هم از طرح اين نكته قصد و نيتي دارم؟ البته كه حتما نه!
2- اما آقاي عباس حبيبي تا آنجا كه من ديدهام يك بار توضيحاتي پيرامونشعرشان نوشتهاند: مجلهي بايا – شماره6-7 دورهي اول – شهريور ومهر 1378 – ص 108 اين هم يك تو دهني محكم به دهان راقم اين سطور!!!
3- تمام توضيحاتي كه حبيبي در آن كوتاه مقال ميدهد پيرامون اجراييت زبان در شعرهايش هست. يعني تمهيدات زبانياي كه شعرش را از نورم وفرم تاريخ شعر جدا ميسازد تا.... بگذاريد "تا" همان جا بماند تا من بتوانم پيرامون اين زبانيت وشكل آن در كارهاي اخير حبيبي بنويسم : همانطور كه گفته شد حبيبي از جمله شاعراني است كه عنصر مسلط كارهايش زبانورزيست. به ديگر زبان اگر شعر حبيبي را يك بافت در نظر بگيريم كه تشكل يكسري از عناصر است؛ بر اين بافت سلسله مراتبي مترتب است كه در اين سلسله مراتب عنصر زبانورزي رجحان و غلبه يافتگي دارد. شاعر سعي دارد تا از طرق متفاوتي فرايند جسمانيت و به رخ كشيدن زبان را هربار ودر هر شعر به نمايش بگذارد. گاهي دم دستيترين حالت را براي توجه به زبان بر ميگزيند؛ يعني با جابهجايي در اركان يك جمله روابط روزمرهي زبان را بر ميآشوبد چونان كه در اولين نظر چشم مخاطب گرفتار پريشاني زبان در اركان جمله ميشود. بي شك كشف فرايند نحوگريزي و اجرا آن در هنر شعر امري متعلق به شعر امروز نيست ؛ اما تاكيد و استرس وارد كردن بر زبان تا مرحلهاي كه شعر تنها حضور جسماني زبان باشد بخشي از رويكردهاي شعر امروز و اشعار عباس حبيبي است:
تا شاه جيك جيك ميكند خيابان از دود سيگار پر (زمستان 85)
در اين حشرو نشر حشره تلمذ كنيد از ما چيزي شايد با همهي خفگي فرمان ميرود از سمتي كه نميآيد فرمان ميرود از سمتي كه نميرود فرمان از سمت حنجره فرمان ده نميآيد از نگاه فرمان ده (حاشيه نويسي بر زمستان 85) يكي ديگر از فرايندهايي كه جسمانيت زبان را به چشم ميآورد فرايند آشكار و مستقيمي است كه يادآورد نوعي فرايند فاصله گذاري در شعر است؛ اين فرايند القا كنندهي گونهاي فيالبداهه نويسي است؛ گو اينكه شاعر همزمان با قرار گرفتن در زبان (بهتر است بگوييم بيقراري در زبان)، فرايند اين قرار گرفتن و ورود به زبان را نشان ميدهد . به ديگر زبان اين گونه نويسي زندهداشت " همزماني اجرا" با "تجربهي در حال شدن" است نه شرح تجربهاي كه پيش از اين بر شاعر اتفاق افتاده: تو دودت را را به من بده جملهي بي موقعي است اما اتفاق ميافتد (زمستان 85)
نوشتن بشود سوسك و نوشتن بشود امكان و سرش بخارد نوشتن بشود مخدر، شيرش بيايد نوشتن بشود نوشتن دوباره نوشتن (ضيافت عريان)
از ديگر تمهداتي كه حبيبي براي برجستهسازي زبان بهره ميبرد استفاده از تمهيد تكرار وتغيير است تكرار سطور در يك شعر و تغيير اين سطور در هر تكرار موجب ميشود كه مخاطب هر لحظه عقب گرد كند وصورت قبلي اين تكرار را مرور نمايد. شاعر و مخاطب هر دو تغييرات زباني را در طول يك شعر مهم فرض ميكنند و از همين روست كه پيجوي زبان، تكرار وتغييرات زباني در هر تكرار هستند. شخصا از شعرهايي كه اين گونه جسمانيت زبان و خودارجاعي متن را نه در يك بند بل در كليتي به نام شعر به رخ ميكشند بيشتر احساس اقناع شدگي و رضايت ميكنم: براي نمونه خواننده را دعوت ميكنم شعر حاشيه نويسي بر زمستان 85 را با در نظر گرفتن عنصر تكرار وتغيير دوباره خواني فرمايد تا فرايند غير مستقيم جسمانيت زبان و خودارجاعي متن را بر وي آشكار شود.
4- شعرهاي عباس حبيبي را بارها خواندم اما هر بار كه خواستم نقدي را قلمي كنم ديدم كه نميتوانم. چرا؟ نميدانم يا بهتر است بگويم نميدانستم. بايد شيوهام را عوض ميكردم ؛ هربار كه شعرهاي حبيبي را ميخوانم زبانم متوقف ميشود و هيچ چيز در ذهنم شكل نميگيرد انگار كه دستم به هيچ جا بند نيست، انگار كه براي نوشتن، هيچ كلمهاي در اختيار ندارم؛ پس همين است. باري! حتما همين "هيچ" راز بيزباني من است. انسان ايراني در مقابل "هيچ" تاب تحمل ندارد اين انسان خواستار متافيزيك وغلطيدن در حوزه مطلق معناهاست براي همين از هر متني كه صورتي از درجهي صفر معنا باشد ميترسد؛ در مقابل آن فلج ميشود و تكلماش را از دست ميدهد. انسان ايراني دائما پيجوي متافيزيك است او توان مطلق بيمعنايي را ندارد؛ چونان اسفنديار زيستگاه معناهاي مطلق است ( از معانيي متعالي آسماني گرفته تا معانيي متعالي زميني) اما تير رستم مطلق بي معناييست ناگهان تمامي متافيزيك اسفنديار ومعاني مطلقاش را به درجه صفر معنا تبديل ميكند حتي اگر قرار باشد رستم بميرد حتي اگر قرار باشد ديگر ... "هيچ" و "بي معنايي" در متن حبيبي تنها جهاننگري او نيست شكلي از جهان ماست كه در زبان شاعر تشكل يافته است. به ديگر زبان اين متنها قسمتي از ما هستند و ادامهي ما ؛ شاعر امروز از نحوشكني ودخالت در زبان به سمت بيمعناي حركت نميكند بل از جهان بيمعنا شده به طرف زبان ميرود.از همين روست كه وقتي حبيبي با شعر منوچهري همگام ميشود سعي ميكند آن شعر را بخشي از جهان متني خود كند و شعر منوچهري وتوصيفاش از بهار را به درجه صفر معنا برساند؛ يعني شعر منوچهري بخشي از جهان "هيچواره"ي ما ميشود:
واي منوچهري بوقلمون هم ديگر رنگ ندارد واي منوچهري رنگ هم ديگر رنگ ندارد واي منوچهري كم رنگ هم ديگر كم رنگ ندارد (در وصف بهار ولغز حكيم منوچهري)
و از اين نمونه بسيار است . باري! حالا ميتوانيم بگوييم كه هر نوشتاري پيرامون شعر حبيبي خيانتي به شعر وي است وشايد از همين روست كه حبيبي شعرش را توضيح نميدهد وما را هم مقيد ميكند كه بيشتر از اين چيزي ننويسيم.
مازيار نيستاني – كرمان 9/6/ 88
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:30 توسط مازیار نیستانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نقد ادبی
|
| پیوندهای روزانه |
|
مجله دستور آفریدگاران فروتن شعر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 آبان 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 دی 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آبان 1384 مهر 1384 |
|
RSS
|